سلام دوستان
هر بار كه اومدم بدون اينكه درباره ي داستان خاطرات لوسيوس چيزي بگم رفتم . حالا با بهانه هاي مختلف . ولي بالاخره اين پايان پرماجرا ! آماده شد ...
داستاني كه من نوشته بودم . مي توانم داراي كشش زيادي باشد . چرا كه سرشار از ماجراهاي مختلف بود . مي توانستم هر مرحله از جستجوي هري را در سه فصل بنويسم . ولي راستش يه جورايي خسته بودم . هر بار كه شروع مي كردم فصل بيست و ششم را بنويسم ، دست و دلم به كار نمي رفت . به هر حال ، الان از پايان اين اثر بسيار راضي ام . البته شايد تعدادي از خوانندگان وبلاگ شاكي شوند كه اين پايان نمي تواند محصول شش ماه كار بر روي داستان باشد .
به هر حال پايان داستان با آن چيزي كه قرار بود تابستان ارائه بدم زمين تا آسمان تفاوت دارد . خيلي ساده وخوب . به هر حال اين داستان ما هم تمام شد و پس از شش ماه فصل بيست و ششم يا فصل آخر ارائه گرديد . به هر حال اميدوارم كه در اين مدت از من راضي بوده باشيد .
از نظر من هدف اين وبلاگ داستان نويسي نبود . داستان تنها يك بهانه ي دوستي بود . در طي نگارش داستان كه بيش از يك سال و نيم به طول انجاميد ، من با عزيزان بسياري آشنا گرديدم ، كه مايه ي مباهات من بود و اميدوارم كه اين دوستي ادامه يابد .
از دوستان عزيزم ستاره ( كه دوست بسيار عزيز من بود و در بسياري از مراحل نگارش داستان همراه من بود . ) ، سميه عزيز ( كه زحمت كشيدند و داستان من را در وبلاگشان نقد نمودند . و حتي هفته اي موضوع اصلي وبلاگ شان نقد داستان من بود ) ، كيميا ( كه همواره جوياي احوال وبلاگ بودند . ) و تشكر ويژه از دوستان عزيزم ناجيني ( كه با همكاري چند ماهه شان با وبلاگ داستان من را مطرح كرد ) الستور ( كه با همكاري چند ماهه شان به من لطف بسياري داشتند . ) مهدي نبوي عزيز ( كه داستان من را به نسخه الكترونيكي تبديل كردند ) آتنه پالاس پاتر عزيز ( كه براي همكاري پيش قدم شدند ) و بسياري از عزيزان ديگر كه با من همكاري داشتند ، از اين وبلاگ بازديد كردند و كساني كه نظر دادند . انتقاد كردند ، پيشنهاد كردند . ممنونم .
در كل از دوستان عزيز متشكرم . شما از لينك هاي زير مي توانيد داستان را دريافت كنيد . فصل اول تا بیست و پنجم با فرمت PDF و فصل بیست و ششم با فرمت word می باشد .
و به صورت زنده نيز مي توانيد داستان را بخوانيد ، فصل پاياني از داستان هري پاتر و خاطرات و لوسيوس با عنوان برزخ ...
هري پاتر و خاطرات لوسيوس
فصل بيست و ششم - برزخ
نوشته شده توسط پوريا پاشايي
هري خود را در آزادي بيكراني مي ديد . گويي خيالش از جانب همه چيز راحت باشد . اطرافش را نگريست . هيچ كس نبود . زير لب زمزمه كرد :
_ چه محيط عجيبي !
او در محيطي بود كه همه چيز تار مي نمود . زن زيبايي را از دور ديد . جلوتر رفت ، زن به هري نزديك شد و او را در آغوش گرفت . احساسي آشنا هري را در بر گرفت . احساسي كه مدت ها بود ، آن را تجربه نكرده بود . به صورت زن با دقت نگاه كرد . او مادرش بود .
_ مادر ...
دستي محكم بر روي شانه اش قرار گرفت ، هري اطمينان داشت كه صاحب آن دست پدرش است .
اكنون هري در موقعيتي بود كه هميشه آرزويش را داشت .
***
خانه ي ويزلي ها آن روز تبديل به ماتم كده شده بود . خانم ويزلي از شدت شوك وارده هيچ نمي گفت . درك اين واقعه براي او سخت بود . ابرفورت و باقي اعضاي محفل مدت ها بود كه رفته بودند ، به سوي پيروزي ...
هرميون اشك ريزان ، جيني را در آغوش گرفته بود . رون هم با مهرباني بي سابقه اي همراه هرميون بود .
ابرفورت سرانجام مكان سرزمين ممنوعه را پيدا كرده بود . و اكنون همراه ارتشي از مبارزين به سوي آنجا روان بودند .
***
در آن روز جشن بزرگي در سراسر جامعه ي جادوگران برپا شد . شادي عظيمي كه هيچ غمي نمي توانست از آن جلوگيري كند . سرانجام جامعه ي جادوگران موفق شده بودند بزرگ ترين جادوگر تمام دوران را از بين ببرند .
پايان
موفق باشيد .