تبليغاتX
هری پاتر و خاطرات لوسیوس - فصل بیست و چهارم
سلام دوستان همانطور که می بینید فصل ۲۴ آماده شد . متاسفانه گویا پرشین گیگ خرابه پس فعلا زنده داشته باشید .

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل بيست و چهارم - نقطه شكست

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

_ تو اجازه نداري باهاشون بري ...

اين خانم ويزلي بود كه با قاطعيت اين حرف را زده بود . آن ها پس از به دست آوردن فنجان هافلپاف به خانه ي ويزلي ها برگشته بودند . آنها جان پيچ را به ابرفورت سپردند . طبق گفته ي ابرفورت ، آلبوس دامبلدور يادداشت هايي به جا گذاشته كه در آنها نحوه ي نابودي جان پيچ ها وجود دارد . پس نابود كردن فنجان هافلپاف را به ابرفورت سپردند . هرميون هم با خانه شان رفته بود تا پدر و مادرش سر بزند

خانم ويزلي با مشاهده ي حادثه اي كه براي بيل پيش آمده بود ، وحشت زده شده بود . هري هيچ گاه خانم ويزلي را تا اين حد قاطع نديده بود . خانم ويزلي با خشم گفت :

_ نمي بيني چه بلايي سر بيل اومده ، اگر به موقع برش نميگرداندند فلج مي شد و مي مرد . الان توي سنت مانگو تحت مراقبت شديد است . تو اجازه نداري كه بري . همين فردا هم بايد به مدرسه برگردي .

رون اخم هايش را در هم كشيده بود و گوشه اي در آشپزخانه نشسته بود . او با ناراحتي گفت :

_ هري . با اين وضع مثل اينكه من نمي تونم باهات ...

_ هري هم نبايد بره .

هري با تعجب گفت :

_ ولي خانم ويزلي ...

خانم ويزلي با خشمي بي سابقه گفت :

_‌ من نمي گذارم تو خودت رو به كشتن بدي . مي فهمي يا نه ...

ناگهان رون بلند شد .

_ فكر نمي كنم لازم باشه يادآوري كنم كه من 17 سالمه و از نظر تمام دنياي جادويي بالغ  ...

خانم ويزلي با خشم حرف او را قطع كرد :

_ رونالد ويزلي . بهتره بدوني . تو صد سالت باشه يا هفده سال براي من فرقي نمي كنه . چون هفده سالت شده مي خواي بري خودت رو به كشتن بدي .

رون نفس عميقي كشيد و با نگاهي ملتمسانه از آقاي ويزلي خواست تا با او صحبت كند .

_ رون . من در اين مورد خاص حق را به مادرت مي دم . به نظر من شماها بايد اين كار را به بقيه بسپاريد .

رون و هري نااميد شدند .

                        ***

روز بعد با حضور ابرفورت دامبلدور و اعلام اينكه با موفقيت جان پيچ را نابود كرده موجبات شادي همگان را فراهم آورد ابرفورت با خوشحالي گفت :

_ با ياري خداوند فردا با كمك دوستان راهي مانائوس مي شويم .

هري گفت :

_ ولي ... ما چي ؟

ابرفورت با لبخندي گفت :

_ من با مالي موافقم .

رون با اخمي گفت :

_ اما ما بايد بيايم . يعني هري لااقل بايد بياد چون پيشگويي شده اون تنها مي تونه هموني كه مي دوني رو نابود كنه و من و هرميون هم بايد باهاش همراه باشيم .

ابرفورت با خونسردي گفت :

_ فكر نمي كنم دوباره بگم كه هري هم ...

صداي در به گوش رسيد و همين موجب شد تا ابرفورت صحبتش را قطع كند . خانم ويزلي پشت در رفت و پرسيد :

_ كيه ؟

_لوسيوس مالفوي .

چشمان خانم ويزلي گرد شد . ابرفورت چوبدستيش را بيرون كشيد .

_ من هنوز به طور كامل به اين مرد اعتماد ندارم .

اشاره اي به خانم ويزلي كرد . او با آرامش در را باز كرد .

ابرفورت چوبدستيش را حركتي مواج داد . و دقايقي بعد لوسيوس طناب پيچ شده زمين افتاده بود .

_ اين كارها براي چيه ؟

ابرفورت با لبخندي دوستانه گفت :

_ احتياط در همه جا لازمه .

لوسيوس با خشم گفت :

_ من فقط مي خواستم بگم . لرد سياه فهميده جان پيچش به سرقت رفته . به شدت دنبال اسنيپ مي گرده .

ابرفورت با بي حوصلگي گفت :

_ جاي اون امنه .

_ راستش اون به من دستور داد تا موانع موجود و همچنين جاي جان پيچ را تغيير بدم . ولي من تاخير كردم . و حالا متوجه شدم . حالا جان پيچ را از مانائوس براي شما آوردم .

اون تابلوي كهنه و رنگ و رو رفته اي را به دست ابرفورت داد .

هري واقعا خوشحال بود .

_ حالا اون فقط ميخواد منه پيدا كنه و ... بكشه .

ابرفورت گفت :

_ حالا زن و بچه ات كجا هستن ؟

لوسيوس مالفوي گفت :

_ در خانه ي يكي از فاميل هاي دور نارسيسا . به طور موقت جاشون محفوظه . فقط من بايد اينو سريع تر و قبل از هر چيز به شما تحويل مي دادم .

ابرفورت با حركت چوبدستيش طناب ها را ناپديد كرد و دست لوسيوس را گرفت و او را از زمين بلند كرد . ابرفورت با عجله جان پيچ رو از او گرفت .

_ چون اين بخشي از روح ولدمورت هست ممكنه وجودش در اينجا رو حس كنه . پس بهتره هر چه زودتر از اينجا ببرمش. اينجوري بهتره ...

او با نگراني نگاهي به جمع انداخت . ردايش را دور شانه اش انداخت و خارج شد .

چارلي جلو رفت و دست لوسيوس را گرفت .

آقاي ويزلي گفت :

_ نگران نباش لوسيوس . ما با همكاري اعضاي محفل ققنوس از شماها محافظت مي كنيم .

چارلي گفت :

_ من تا جايي كه بتونم ميرم تا اعضا را جمع كنم .

آقاي ويزلي هم چوبدستيش را بلند و پس از آن عقاب ريزاندام نقره اي رنگي از چوبدستيش خارج شد و به بيرون در دويد . چارلي هم بيرون رفت .

آقاي ويزلي به خانم ويزلي اشاره اي كرد . خانم ويزلي با عجله به آشپزخانه رفت . و قهوه اي براي او درست كرد . هري و رون گوشه اي نشستند . هري به اين فكر مي كرد كه چه اتفاقي در وجود مالفوي ممكن است رخ داده باشد كه به طور ناگهاني تغيير رويه داده است ...!

پس از مدتي چارلي به همراه هاگريد و لوپين و تانكس آمد . و پس از مدتي تحت تاثير پاترونوس آقاي ويزلي ديدالوس ديگل ، گلديس و ديوي گاجيون و ورونيكا آمدند . آقاي ويزلي وضع موجود را براي آنها توضيح داد .

_ و حالا از همه ي شما ميخواهم كه با ما همكاري كنيد تا به لوسيوس و خانواده اش كمك كنيم .

در اين هنگام برق سبز رنگي آنها را از جا پراند . اين برق از پنجره كه به تاريكي شب باز مي شد به چشم خورده بود .

چارلي به سمت پنجره دويد  و بيرون را نگاه كرد .

دهانش از حيرت باز ماند .

_ علامت شوم ...

رنگ از رخ همه پريد . خانم ويزلي مات مانده بود . لحظاتي سكوت برهمه جا حكمفرما بود . آقاي ويزلي سكوت را شكست :

_ هري ، رون و مالي شماها بريد بالا . همين حالا . در رو هم با افسون بازداري جادو كنيد .

خانم ويزلي به پيروي از دستور آقاي ويزلي دست رون را گرفت به سمت بالا دويد .

_ هري . زودباش .

آنها به سمت راهرويي دويدند كه به اتاق زيرشيرواني محدود مي شد . خانم ويزلي با عجله در را باز كرد . هري و رون را به داخل كشاند ...

                           ***

از سويي ديگر در طبقه ي پايين غوغايي برپا بود . آقاي ويزلي با تظاهر به خونسردي گفت :

_ آرامش خودتون رو حفظ كنيد . در صورت هر حمله اي ما دفاع مي كنيم .

                        ***

هري پاتر . پسري كه زنده ماند در اتاق زير شيرواني حبس شده بود  . مغزش به سرعت كار مي كرد . سدريك ديگوري دوست عزيزي كه ولدمورت از او گرفت . سيريوس بلك پدرخوانده ي عزيزش كه تنها دو سال در كنار او بود . و او هم به دستور ولدمورت و به خاطر هري مرده بود . و در آخر آلبوس دامبلدور حامي بزرگش كه او هم با دستور ولدمورت محكوم به مرگ شده بود ...

_ نه ... من نمي ذارم .

چوبدستيش را خارج كرد . اشعه طوسي رنگي از چوبدستيش خارج شد . در باز شد و او بيرون دويد .

_ نه . هري .

هري هيچ چيز نمي شنيد . اين آخر خط بود . او بايد انتقام همه را مي گرفت .

هيچ كدام با وجود ديگري زنده نمي مانند ...

هيچ كدام با وجود ديگري زنده نمي مانند ...

به سالن ورودي رسيده بود . تمام جادوگران حاضر در آنجا مسلح به چوبدستي ايستاده بودند . او با سرعت به سمت در دويد .

_ نه ...

ولي دير شده بود . اين فرياد در هري اثر نكرد . با خشم در را باز كرد . آقاي ويزلي علامتي به معناي حركت داد .

همه ي جادوگران به سوي هري به حياط خانه ي ويزلي ها دويدند .

هري هيچ چيز را روبرويش نمي ديد .

انتقام ...

وجودش را در بر گرفته بود .

روبرويش را نگاه كرد . لرد ولدمورت به همراه جمع كثيري از مرگ خوارانش در نور سبز رنگ علامت شوم ايستاده بودند .

و چهار نفر زير پايشان نقش زمين بودند . دو نفر از آنها كساني بودند كه هري با مشاهده ي آنها بهت زده شد .

خاله پتونيا ... دادلي ...

خاله پتونيا لاغرتر و بدبخت تر از هميشه بر روي زمين افتاده بودند . او گريه مي كرد . چهره اش بارها پيرتر از آنچه بود نشان مي داد . او گريه مي كرد . گريه ...

او ناله مي كرد دهانش باز مي شد ولي توان گفتن هيچ چيزي را نداشت .

از سوي ديگر دادلي با حالي زارتر از پتونيا روي زمين افتاده بود او ديگر چاق نبود . چهره اش برخلاف هميشه معصوم به نظر مي آمد و چشمانش نشان دهنده ي زجري بود كه او در اين مدت كشيده بود .

در كنارش نارسيسا بلك خواهر بلاتريكس تنها پسرش را در آغوش گرفته بود . اين صحنه براي هري به اندازه حالت خاله پتونيا و دادلي تاثيرگذار نبود .

هيچ دردسرهايي را كه دراكو مالفوي براي او به وجود آورده بود را فراموش نمي كرد ...

ولي چرا ...

او مانند لرد ولدمورت كينه اي نيست . هر كسي ، هر انساني در هر وضعيتي راه بازگشت دارد .

در كنار همه ي اينها مار بزرگي كنار ولدمورت چنبره زده بود . اين براي هري چيزي را ندا مي كرد . تابلوي ريونكلا تا به حال حتما نابود شده بود . و اين آخرين جان پيچ ولدمورت بود .

 

پايان فصل بيست و چهارم

 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .

 

 

+ نوشته شده توسط پوریا در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 12:9 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar