تبليغاتX
نهضت سبز پاینده باد
درود بر میرحسین موسوی


آخرين مطالب ارسالي :
بیانیه تحلیلی مهندس میرحسین موسوی در مورد دستاوردهای روز قدس | احمدی نژاد به دانشگاه نرفت . | فریاد سبز آزادی در روز قدس | جزئیات بازداشت فرزند شهید بهشتی | میرحسین: نگذارید به هنگام نابود کردن خود به کشورتان لطمه بزنند | الله اکبر (موسوی پاینده باد ) | حمایت از دکتر محمود احمدی نژاد ( متاسفم ) | مرور عشق | خالق زیباترین | هری پاتر و یادگاران مرگ | کتاب هفتم هری پاتر و انواع ترجمه های اینترنتی این کتاب | معرفی وبلاگ های جدید | پاسخ به نظرات و تبریک به مناسبت اکران فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | متن کامل هری پاتر و خاطرات لوسیوس | عشق یعنی این ... | سلام دوباره | عنوان کتاب هفتم هدیه کریسمس رولینگ تبریک ! | آخرین اخبار از فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | نتایج نظرسنجی بهترین فن فیکشن | خجل و شرمگین ولی ... | تار عنکبوت ... | من به زودی بر میگردم با فصل آخر | مشکل..... | فصل بیست و پنجم | اخبار نظرسنجی | پاسخ به نظرات | توضیحات نظرسنجی | فصل بیست و چهارم | نظرسنجی فوق العاده | متولد سرشناس بیست و دو مرداد |

درباره‌ي وبلاگ

اجزای جهان جمله در اقرار حسين (ع) است

هر لحظه و هر ثانيه تكرار حسين (ع) است

تاريخ ورق می خورد و ورد زبانش

آزادگی و عزت و ايثار حسين (ع) است

ارتباط با از طريق:
farmandehane_ghoghnoos@yahoo.com
پيوندهاي روزانه
زنجيره‌ي اينترنت سبز
..::..هري پاتر..::..
کلوپ طرفداران هری پاتر
هری پاتر و قبرستان جادوگران
محل استقرار مرگ خواران
هری پاتر برای ابد
ژاله پاتر
Prongs world
MaTrOoOk
نیروی اهریمنی من
اخبار هری پاتری و چیزهای دیگه
Harry Potter For Ever
همه چیز در مورد هری پاتر
هری پاتر و جاودانه ساز هشتم
تالار وحشت
داستان های هری پاتر
...سفر...
جادوگران 2
تندیس عشق
هری و بلاتریکس
دارن شان و لرد لاس
هری پاتر و حلقه مرلین
دنیای وحشت
وبلاگ هری پاتر
دیوانه ساز ایرانی
از زمین و زمان و هری پاتر
هری پاتر و بازی مرگبار
انحمن جادوگران ایرانی
هری پاتر و بی همتا
هری پاتر و نواده اسلیترین
کامپیوتر و ویندوز
وبلاگ بزرگ هواداران یوونتوس
اسنیپ دورگه
توپچی های آرسنال
داستانهای وبلاگ هری پاتر 2000
سیریوس بلک
افسونگر
هری پاتر و کتاب جادو
گندالف
خوی آباد سیتی
هری پاتر و نبرد نهایی
پسری که زنده ماند
هری 2007
بستک پاتوق
آرسنالی ها
هری پاتر و نبرد با پرواز مرگ
اچ پی ویزاردز
محمد پاتر
هری پاتر 2005
دست نوشته درباره مطالب گوناگون
آرشیو پیوندها
دوستان ما
زنجيره‌ي اينترنت سبز
هری پاتر
فروشگاه اینترنتی جواهری در قصر
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
پرشین ماگل نت
حيات خلوت
آلبوس و هری
عکس . اخبار و داستانهای هری پاتری
هری پاتر 200
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر 2000
هری پاتر و وارث ولدمورت
دنیای جادوگری
پیام امروز
هری پاتر و جدال دو وارث
مدرسه جادویی
جادوگران
داستانهاي هري پاتري
يه سايت توپ براي همه سليقه ها
آي آر هري پاتر
کویر خسته
هری پاتر و دنیای تاریک
احسان پاتر
وبلاگ 2خترخاله هاي دوقلو
هری پاتر و معجون مرگ
هری پاتر و جنگ سفید و سیاه (پارسا پاتر)
هری پاتر و نوادگان هاگوارتز
جيمز راكسون . شمشير جادويي
مرگخواران
شاهزاده و پدرخوانده
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

امكانات
زنجيره‌ي اينترنت سبز







Powered by WebGozar


سلام دوستان عزيز

 

خوبيد . مي بينم كه اگه نظر نمي ديد لااقل در نظرسنجي شركت مي كنيد . بگذريم فصل بيست و پنجم آماده شده است . داشتم محاسبه مي كردم ، ديدم ستاره راست ميگه حالا كه مونده تا مدرسه ها پس مطمئن باشيد داستان بيشتر از بيست و هفت فصل داره .

راستي ديروز ياد گرفتم چطوري نسخه هاي word را به pdf تبديل كنم . از برنامه ي pdf Factory براي اين كار استفاده كردم . راستي ديروز داشتم " هري پاتر و خاطرات لوسيوس " را در google  Search مي كردم كه به چندين وبلاگ برخوردم كه داستان من در اونها قرار داشت . حالا به صورت هاي مختلف بعضي وبلاگ و نويسنده را معرفي مي كردند . بعضي هم مي گفتند كه براي خواندن ادامه ي داستان فقط بايد به آنجا مراجعه كرد ، خب با اين حال جاي شكرش باقي است كه اگر آدرس وبلاگ را نمي نويسند لااقل اسم نويسنده صحيح است . ولي به وبلاگي برخوردم كه نه تنها آدرس وبلاگ را به عنوان منبع معرفي نكرده بود بلكه حتي اسم من را هم به عنوان نويسنده ننوشته بود ! همان طور كه همه مي دانيد من عادتا در سرآغاز فصل ها اينگونه مي نويسم :

 

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل n ام – x

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

اما در اين وبلاگ در نهايت بي شرمي نوشته شده بود :

 

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل دوازدهم – هاگوارتز سرد و غمگين

 

نوشته شده توسط سيد احمد مرتضوي !

 

واقعا تعجب كردم كه چقدر ميشه آدم وقيح باشه كه در نهايت بي شرمي از داستان فرد ديگر به نام خودش استفاده كنه . البته وقتي به تعداد بازديد هاي وبلاگ نگاه كردم متوجه دليلش شدم . بيش از 10 پست داشت . و هيچ نظري هم ثبت نشده بود و تنها 11 بازديد داشت . آدرس اين وبلاگ در persianblog بود . من هم به اين سيستم شكايت كردم و اعلام شد كه به زودي رسيدگي مي شود .

موقعي كه فكر كردم ديدم ايراد از منه راه رو باز گذاشتم . داستان هم به صورت نسخه ي word گذاشتم هم به صورت زنده .

خب البته كه به راحتي مي تونه كپي كنه و هر تغييري كه دلش خواست درونش بده و به نام خودش ثبت كنه .

پس از اين پس فصول داستان من فقط  به صورت pdf در وبلاگ قرار داده ميشه تا اجازه ي هرگونه استفاده سلب بشه .

نكته ي بعدي اينكه از اين پس ديگه تولد افراد مشهور در وبلاگ گذاشته نميشه . ( به نوعي بيخيالش شدم . )

و نظرات ... دوستان من همان طور كه ميدونيد خيلي كم پيش اومده كه تهديد كنم فلان تا نظر بديد تا داستان را بگذارم . چون مي دانم ممكنه كسي نياد و نخونه . ولي موقعي كه مي بينم از 100 تا بازديد فقط 2 نظر ثبت شده خب البته كه ناراحت ميشم به هر حال نظر بدهيد ...

چند وقت پيش هم چند نفر مزاحم در وبلاگ پيدا شد كه قسمت نظرات وبلاگ را با خانه شان اشتباه گرفتند . پس بنابراين من ناچار شدم سيستم نظرسنجي را به گونه اي تغيير بدم كه نظرات پس از تاييد نويسنده در وبلاگ نمايش داده مي شوند ...

حالا تعداد محدودي نظر داشتيم كه حالا تصميم دارم جواب بدم .

 

ژاله عزيز دليل اينكه وبلاگ گروهي هك شد تا حدي تقصير خودته . چون نام كاربري و كلمه عبور را در قسمت نظرات كه همه مي توانند ببينند گذاشتي . من به محض اينكه ديدم نظر رو پاك كردم ولي شايد قبل از من هم كس يا كساني ديده باشند كه منجر به هك شدن وبلاگ شد . به هر حال من كلي مطلب آماده كرده بودم فقط حيف كه نشد . منتظرم تا يك وبلاگ ديگه درست كني تا ما با هم همكاري داشته باشيم ***  ستاره خيلي باحالي . چاي ريخت رو كيبورد . حالا اين جديده كه خريديد چي ؟ مثل قبليه باحاله ؟! ... واي نرگس رو نگاه نكردي نصف عمرت بر فناست ! خيلي سريال قشنگيه هر شب ساعت 22:45 از شبكه سه پخش ميكنه فرداش ساعت 18:00 تكرار ميكنه . هر چند الان بيش از چهل قسمتش پخش شده . ديگه واسه دنبال كردن دير شده ... !!!! راستي تو دو ماه و نيم نرفتي مدرسه !! چه خبره . بابا مگه مگه مدرسه كلا چقدره ... هفت ماه و نيم ، دو ماه و نيمشو نرفتي ميشه پنج ماه رفتي . خوش به حالت من منتظر هر بهونه ايم كه مدرسه نرم ولي بدست نمياد .  *** هادي عزيز لينك شما گذاشته شد . *** DracO MalfoY منظورت همين شعر " من مي رقصم ... " هست ؟! *** مرتضي عزيز فصل 23 رو همين زير هست مي توني بخوني ! ...

 

ديديد چقدر نظرات كم بود ! همه ي پيوندها پر شده به خدا پيشنهاد تبادل لينك مي شنوم گريه م مي گيره . بايد يه ساعت اينو حذف كنم . اونو بذارم . سخته ، ولي غيرممكن نيست .

 

به هر حال بريم سراغ فصل جديد و فصول اول تا بيست و پنجم با فرمت pdf  :

 

 فصل اول تا بیست و پنجم     فصل بیست و سوم      فصل بیست و چهارم     فصل بیست و پنجم

 

فصل بيست و پنجم يكي از ناراحت كننده ترين فصلهايي بود كه نوشتم حالا بخوانيد مي فهميد چرا ... چون در اون سه تن كشته ميشن . ديگه نميگم هيجانش از بين نره .

 

نطر يادتون نره . حتما نظر بديد . در نظرسنجي هم شركت كنيد كه تا اول شهريور بيشتر نيست .

 

فعلا خدانگهدار

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام خدمت دوستان عزیز

امروز اومدم تا نتایج نظرسنجی تا به امروز رالام کنم .

تا امروز ۱۵۰ رای در سیستم نظرسنجی ثبت شده است .

لازم به ذکر است این نظرسنجی تا ۱ شهریور ماه ادامه دارد .

این نظرسنجی به گونه ای نیست که از هر گروه تعدادی بالا بیایند . داستان هایی که بیشترین رای را دارند به مرحله بعد صعود می کنم . چون داستانها در گروهها تا حدی غیر منصفانه تقسیم شده اند .

با تشکر

پوریا

راستی از ژاله عزیز خواهشمندم در صورت تشکیل وبلاگ جدید پسورد را به صورت خصوصی به من ارائه دهند .

ويرايش : به علت مزاحمت یکی از حسودان نظرات پس از تایید نمایش داده می شوند .

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

 

سلام دوستان

طبق قولي كه داده بودم آمدم تا پاسخ به نظرات در وبلاگ قرار بگيره . بيش از 30 نظر بي جواب داريم كه جواب آنها در در زير مي توانيد بخوانيد :

ستاره بابا شماها چقدر سهل انگاريد . ماوس بدبخت . اين ماوس من سه سال مثل آقاها روي ميز بود يك بار هم زمين نيفتاد بيچاره عمرش به سر رسيد ... بابا ستاره جون من از چند نفر در مورد بالا رفتن سيستم كامپيوتر پرس و جو كردم مي گفتن 300 هزار تومان اينا درمياد . يعني واقعا جايي هست 150 هزار تومان بالا ببره  ! بابا ستاره شوخي مي كني يا منو سر كار گذاشتي مگه ميشه فيلم و تلويزيون نگاه نكني ؟! هر چند اسماعيل حلالي رو كه من هم درست حسابي نمي شناسم ، راستي ستاره جون خدا بد نده . دوباره مريض شدي . آخه مواظب خودت باش تو تابستان آخه نبايد سرما بخوري كه ... اگر چند وقت نمياي پس حتما موقعي كه اومدي فصل 24 رو مي بيني . ***  snap  من موضوع رو پيگيري كردم مطمئن باشيد شكايتش به جايي نمي رسه . زيادي حرص نزنيد . به مرور زمان حل ميشه . بي خيال ميشه . ***  kimia عزيز ببخشيد كه فصل جديد رو دير گذاشتم . راستش همانطور كه ميدوني داستان كلا 27 هست . پس من مي خواستم يك مقدار طولش بدم كه متن كامل 15 شهريور گذاشته بشه . اگه تند تند بدم  . كه به اول شهريور هم كشيده نميشه . *** فري من psp احتياج ندارم . ولي ممنون از اين كه معرفي كردي *** حسين عزيز ببخشيد كه نتونستم بهت سر بزنم سرم شلوغ بود در اسرع وقت سر مي زنم و نظر ميدم . *** فاطمه عزيز ببخشيد كه فصل جديد دير شد . به هر حال آخرهاي داستان هست ديگه . من هم به زودي وبلاگ شما را در پيوندها قرار مي دهم ***  سياوش عزيز اختيار داري . بدون داستان شما اصلا نظرسنجي معنا نداره . به هر حال ممنون كه نظرسنجي را در وبلاگتون معرفي كرديد . ولي بابا داستان شما اينقدر طرفدار داره كه صد در صد مي توني از پس داستانهاي هرميون و داداش برآي . من هميشه به شما سر مي زنم و داستانت رو دنبال مي كنم . بالاخره هرچي نباشه شما از پيش كسوتها در امر داستان نويسي هست *** مهدي Love هرمي براي انتخاب داستان طلسم تقدير در نظرسنجي سمت چپ صفحه شركت كنيد ***  هومن جون اختيار داري . داستان من در برابر داستان شما هيچه . صد در صد بالا ميري *** هري جون من خودم از طرفداراي داستانتم . براي راي دادن به داستانت هم نظرسنجي در سمت چپ صفحه زير خبرنامه و شمارنده  هست *** هاني جون براي راي دادن به داستانهاي مورد علاقه ات در نظرسنجي سمت چپ صفحه شركت كن . اگر بعضي هم گروه هستند . شما در يك گروه مي توانيد روزي يك بار راي دهيد . براي راي دادن به داستان ديگري از يك صفحه روز آينده مراجه كنيد ولي شما بايد راي بدهيد تا نظر شما احتساب گردد *** سحر عزيز براي انتخاب داستانهاي مورد علاقه ات در نظرسنجي سمت چپ صفحه شركت كنيد *** مريم شما براي راي دادن با داستان برج سياه در نظرسنجي شركت كنيد تا نظر شما احتساب گردد *** نگار عزيز براي راي دادن به داستان هاي مورد نظر در نظرسنجي شركت كنيد *** معين عزيز داستان ر.ا.ب را به نظرسنجي اضافه كردم . ببخشيد فراموش كردم . ***  جادوي پارسي شما مي توانيد از مطالب با ذكر نام نويسنده و منبع كه اين وبلاگ مي باشد استفاده كنيد . *** شادي عزيز براي انتخاب داستان معجون مرگ در نظرسنجي سمت چپ صفحه شركت كنيد *** نازنين عزيز چرا هرميون و داداش شورشو درآوردن ؟ *** ارسلان عزيز ممنون و فصل 25 آماده اس به زودي مي گذارم . *** دنيل عزيز لينك شما به زودي در لينكستان قرار مي گيرد باز هم به ما سر بزن ***

 

بله پاسخ به نظرات به طور كامل . خب در نظرسنجي حتما شركت كنيد . اين نظرسنجي از تاريخ 23 مرداد آغاز شده و تا ساعت 22:30 امروز در مجموع 94 راي ثبت شده است . و از اين ميان تا به حال انجمن نظام سياه شانس بيشتري براي برتري دارد .

حرف ديگري ندارم .

فقط لازم به ذكره كه شما مي توانيد در هر گروه يك داستان را انتخاب كنيد . و شما مي توانيد در يك گروه روزي 1 راي بدهيد . اگر داستانهاي مورد علاقه شما هم گروه هستند شما مي توانيد روز بعد براي انتخاب داستان ديگري از آن گروه براي دومين بار اقدام كنيد .

باز هم تشكر مي كنم از دوستاني از قبيل سياوش ، هومن ، پروتي و ... كه با من همكاري كردند . از دوستان بازديد كننده خواهشمندم ديگران و هر كس را كه مي شناسيد در جريان اين نظرسنجي قرار دهيد .

مرحله اول اين نظرسنجي تا 1 شهريور ادامه دارد . و پس آن از هر گروه 4 داستان بالا مي آيند . و مرحله دوم آغاز مي شود .

فعلا دوستان

خداحافظ

ویرایش : دوستان عزیز شما خوانندگان تهرانی حتما آهنگ " من می رقصم دافام دور من " رو شنیدید اونایی که شنیدند میشه بگن اسم خواننده ش چیه و لینک دانلود داره یا نه ...

ممنون و در آخر هم

 

لینکی برای دانلود قسمتهای مختلف داستان


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان

همان طور كه در پست قبلي ديديد فصل 24 را گذاشتم . ديشب نسخه ي ورد فصل 24 را روي پرشين گيگ آپلود كردم . ولي گويا شماها پيداش نكرديد . به هر حال داستان من فصل 24مش رو امروز گذاشتم . مي دونيد چرا اينقدر دير فصل رو دادم ؟! البته كه نمي دونيد . من بهتون مي گم . ببينيد . اين داستان هري پاتر و خاطرات لوسيوس ما 27 فصل بيشتر نيست شايد هم 26 فصل باشه . به هر حال قرار ما براينه . من فصل آخر رو روز 10 شهريور در وبلاگ مي گذارم بعد از شما 5 روز وقت ميخوام تا متن كامل را ويرايش و غلط گيري كنم . و روز 15 شهريور درست مصادف با سالروز اولين سال تاسيس وبلاگ متن كامل گذاشته شده و بعد از اون اين آخرين پست اين وبلاگ به حساب مياد ...

نه اشتباه نكنيد . من نميرم . اين وبلاگ رو ديگه پست نمي زنم . ولي از آن به بعد فقط وبلاگ تالار وحشت آپديت ميشه بيايد آنجا و بعد از آن داستان تالار وحشت به مرور تايپ ميشه . ولي خودم شخصا به هيچ قيمتي داستان نمي نويسم .

بگذريم فصل 25 رو هم روز ... . نمي گم . اگه بهتون بگم مي ريد تا ... ( نزديك بود بگم ها ) ديگه اينورا نمي يايد پس نمي گم . فصل 25 كامل نوشته شده . در حال كار بر روي فصل 26 و 27 هستم .

باز هم بگذريم بريم سراغ اين نظرسنجي . شماها بايد شركت كنيد . دوره ي اول نظرسنجي كه در آذر و دي 84 برگزار شد 24 داستان شركت داشتند . و سه مرحله داشت . در كل برترين ها عبارت بودند از :

1- هري پاتر و سنگهاي ششگانه            نوشته ي داداش هرميون

2- هري پاتر و انجمن نظام سياه            نوشته ي سياوش

3- هري پاتر و خاطرات لوسيوس            نوشته پوريا

البته لازم به ذكره كه در دوره ي قبلي داستان جدال دور وارث كناره گيري كرد . وگرنه من عمرا سوم ميشدم . به هر حال واقعا ممنونم از دوستاني كه در وبلاگشان نظرسنجي ما را اعلام كردند . و رونق بخشيدند . شما مي توانيد از هر گروه يك مورد را انتخاب كنيد .

براي امروز پاسخ به نظرات نداريم . يعني براي امشب يعني رو به نيمه شب همه ي نظرات رو جواب مي دم . فعلا وقت نكردم .

حتما در نظرسنجي شركت كنيد .

حالا تولد افراد سرشناس

جواد رضويان         ( بازيگر )    25/5/ 1353     بازيگر سرشناس طنز ايران كه جدي ميگم احتياج به معرفي نداره ولي باز ستاره مي گه نمي شناسم . ببينم جون من . سركار نذاشتي . به هر حال فعلا .

به هر حال ماه تولد ايشان را تبريك مي گوييم .

آتنه پالاس پاتر بابا ما همكار شديم ها . پس كجايي ؟ بر و بچه ها خدايي ميگم من همكار بي حال تر از اينا نديدم . سه تا همكار دارم سر جمع هفته اي يك بار هم يك كدومشون آپديت نمي كنن . حالا مهدي واسه پي دي اف ها اومده  فصل 23 رو هم نذاشت .

داشتم نظرات رو مي خوندم ديدم معين گفت ر.ا.ب جا افتاده چشم حتما اضافه مي كنم . فقط عرفان بگو اسم داستانت با وبلاگت چيه .

فعلا موفق باشيد

خداحافظ تا شب كه بيام نظرا رو جواب بدم .

از دوستان خواهشمندم در نظرسنجی گزینه ای گوشه ی صفحه رای خودر را ثبت کنند .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان همانطور که می بینید فصل ۲۴ آماده شد . متاسفانه گویا پرشین گیگ خرابه پس فعلا زنده داشته باشید .

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل بيست و چهارم - نقطه شكست

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

_ تو اجازه نداري باهاشون بري ...

اين خانم ويزلي بود كه با قاطعيت اين حرف را زده بود . آن ها پس از به دست آوردن فنجان هافلپاف به خانه ي ويزلي ها برگشته بودند . آنها جان پيچ را به ابرفورت سپردند . طبق گفته ي ابرفورت ، آلبوس دامبلدور يادداشت هايي به جا گذاشته كه در آنها نحوه ي نابودي جان پيچ ها وجود دارد . پس نابود كردن فنجان هافلپاف را به ابرفورت سپردند . هرميون هم با خانه شان رفته بود تا پدر و مادرش سر بزند

خانم ويزلي با مشاهده ي حادثه اي كه براي بيل پيش آمده بود ، وحشت زده شده بود . هري هيچ گاه خانم ويزلي را تا اين حد قاطع نديده بود . خانم ويزلي با خشم گفت :

_ نمي بيني چه بلايي سر بيل اومده ، اگر به موقع برش نميگرداندند فلج مي شد و مي مرد . الان توي سنت مانگو تحت مراقبت شديد است . تو اجازه نداري كه بري . همين فردا هم بايد به مدرسه برگردي .

رون اخم هايش را در هم كشيده بود و گوشه اي در آشپزخانه نشسته بود . او با ناراحتي گفت :

_ هري . با اين وضع مثل اينكه من نمي تونم باهات ...

_ هري هم نبايد بره .

هري با تعجب گفت :

_ ولي خانم ويزلي ...

خانم ويزلي با خشمي بي سابقه گفت :

_‌ من نمي گذارم تو خودت رو به كشتن بدي . مي فهمي يا نه ...

ناگهان رون بلند شد .

_ فكر نمي كنم لازم باشه يادآوري كنم كه من 17 سالمه و از نظر تمام دنياي جادويي بالغ  ...

خانم ويزلي با خشم حرف او را قطع كرد :

_ رونالد ويزلي . بهتره بدوني . تو صد سالت باشه يا هفده سال براي من فرقي نمي كنه . چون هفده سالت شده مي خواي بري خودت رو به كشتن بدي .

رون نفس عميقي كشيد و با نگاهي ملتمسانه از آقاي ويزلي خواست تا با او صحبت كند .

_ رون . من در اين مورد خاص حق را به مادرت مي دم . به نظر من شماها بايد اين كار را به بقيه بسپاريد .

رون و هري نااميد شدند .

                        ***

روز بعد با حضور ابرفورت دامبلدور و اعلام اينكه با موفقيت جان پيچ را نابود كرده موجبات شادي همگان را فراهم آورد ابرفورت با خوشحالي گفت :

_ با ياري خداوند فردا با كمك دوستان راهي مانائوس مي شويم .

هري گفت :

_ ولي ... ما چي ؟

ابرفورت با لبخندي گفت :

_ من با مالي موافقم .

رون با اخمي گفت :

_ اما ما بايد بيايم . يعني هري لااقل بايد بياد چون پيشگويي شده اون تنها مي تونه هموني كه مي دوني رو نابود كنه و من و هرميون هم بايد باهاش همراه باشيم .

ابرفورت با خونسردي گفت :

_ فكر نمي كنم دوباره بگم كه هري هم ...

صداي در به گوش رسيد و همين موجب شد تا ابرفورت صحبتش را قطع كند . خانم ويزلي پشت در رفت و پرسيد :

_ كيه ؟

_لوسيوس مالفوي .

چشمان خانم ويزلي گرد شد . ابرفورت چوبدستيش را بيرون كشيد .

_ من هنوز به طور كامل به اين مرد اعتماد ندارم .

اشاره اي به خانم ويزلي كرد . او با آرامش در را باز كرد .

ابرفورت چوبدستيش را حركتي مواج داد . و دقايقي بعد لوسيوس طناب پيچ شده زمين افتاده بود .

_ اين كارها براي چيه ؟

ابرفورت با لبخندي دوستانه گفت :

_ احتياط در همه جا لازمه .

لوسيوس با خشم گفت :

_ من فقط مي خواستم بگم . لرد سياه فهميده جان پيچش به سرقت رفته . به شدت دنبال اسنيپ مي گرده .

ابرفورت با بي حوصلگي گفت :

_ جاي اون امنه .

_ راستش اون به من دستور داد تا موانع موجود و همچنين جاي جان پيچ را تغيير بدم . ولي من تاخير كردم . و حالا متوجه شدم . حالا جان پيچ را از مانائوس براي شما آوردم .

اون تابلوي كهنه و رنگ و رو رفته اي را به دست ابرفورت داد .

هري واقعا خوشحال بود .

_ حالا اون فقط ميخواد منه پيدا كنه و ... بكشه .

ابرفورت گفت :

_ حالا زن و بچه ات كجا هستن ؟

لوسيوس مالفوي گفت :

_ در خانه ي يكي از فاميل هاي دور نارسيسا . به طور موقت جاشون محفوظه . فقط من بايد اينو سريع تر و قبل از هر چيز به شما تحويل مي دادم .

ابرفورت با حركت چوبدستيش طناب ها را ناپديد كرد و دست لوسيوس را گرفت و او را از زمين بلند كرد . ابرفورت با عجله جان پيچ رو از او گرفت .

_ چون اين بخشي از روح ولدمورت هست ممكنه وجودش در اينجا رو حس كنه . پس بهتره هر چه زودتر از اينجا ببرمش. اينجوري بهتره ...

او با نگراني نگاهي به جمع انداخت . ردايش را دور شانه اش انداخت و خارج شد .

چارلي جلو رفت و دست لوسيوس را گرفت .

آقاي ويزلي گفت :

_ نگران نباش لوسيوس . ما با همكاري اعضاي محفل ققنوس از شماها محافظت مي كنيم .

چارلي گفت :

_ من تا جايي كه بتونم ميرم تا اعضا را جمع كنم .

آقاي ويزلي هم چوبدستيش را بلند و پس از آن عقاب ريزاندام نقره اي رنگي از چوبدستيش خارج شد و به بيرون در دويد . چارلي هم بيرون رفت .

آقاي ويزلي به خانم ويزلي اشاره اي كرد . خانم ويزلي با عجله به آشپزخانه رفت . و قهوه اي براي او درست كرد . هري و رون گوشه اي نشستند . هري به اين فكر مي كرد كه چه اتفاقي در وجود مالفوي ممكن است رخ داده باشد كه به طور ناگهاني تغيير رويه داده است ...!

پس از مدتي چارلي به همراه هاگريد و لوپين و تانكس آمد . و پس از مدتي تحت تاثير پاترونوس آقاي ويزلي ديدالوس ديگل ، گلديس و ديوي گاجيون و ورونيكا آمدند . آقاي ويزلي وضع موجود را براي آنها توضيح داد .

_ و حالا از همه ي شما ميخواهم كه با ما همكاري كنيد تا به لوسيوس و خانواده اش كمك كنيم .

در اين هنگام برق سبز رنگي آنها را از جا پراند . اين برق از پنجره كه به تاريكي شب باز مي شد به چشم خورده بود .

چارلي به سمت پنجره دويد  و بيرون را نگاه كرد .

دهانش از حيرت باز ماند .

_ علامت شوم ...

رنگ از رخ همه پريد . خانم ويزلي مات مانده بود . لحظاتي سكوت برهمه جا حكمفرما بود . آقاي ويزلي سكوت را شكست :

_ هري ، رون و مالي شماها بريد بالا . همين حالا . در رو هم با افسون بازداري جادو كنيد .

خانم ويزلي به پيروي از دستور آقاي ويزلي دست رون را گرفت به سمت بالا دويد .

_ هري . زودباش .

آنها به سمت راهرويي دويدند كه به اتاق زيرشيرواني محدود مي شد . خانم ويزلي با عجله در را باز كرد . هري و رون را به داخل كشاند ...

                           ***

از سويي ديگر در طبقه ي پايين غوغايي برپا بود . آقاي ويزلي با تظاهر به خونسردي گفت :

_ آرامش خودتون رو حفظ كنيد . در صورت هر حمله اي ما دفاع مي كنيم .

                        ***

هري پاتر . پسري كه زنده ماند در اتاق زير شيرواني حبس شده بود  . مغزش به سرعت كار مي كرد . سدريك ديگوري دوست عزيزي كه ولدمورت از او گرفت . سيريوس بلك پدرخوانده ي عزيزش كه تنها دو سال در كنار او بود . و او هم به دستور ولدمورت و به خاطر هري مرده بود . و در آخر آلبوس دامبلدور حامي بزرگش كه او هم با دستور ولدمورت محكوم به مرگ شده بود ...

_ نه ... من نمي ذارم .

چوبدستيش را خارج كرد . اشعه طوسي رنگي از چوبدستيش خارج شد . در باز شد و او بيرون دويد .

_ نه . هري .

هري هيچ چيز نمي شنيد . اين آخر خط بود . او بايد انتقام همه را مي گرفت .

هيچ كدام با وجود ديگري زنده نمي مانند ...

هيچ كدام با وجود ديگري زنده نمي مانند ...

به سالن ورودي رسيده بود . تمام جادوگران حاضر در آنجا مسلح به چوبدستي ايستاده بودند . او با سرعت به سمت در دويد .

_ نه ...

ولي دير شده بود . اين فرياد در هري اثر نكرد . با خشم در را باز كرد . آقاي ويزلي علامتي به معناي حركت داد .

همه ي جادوگران به سوي هري به حياط خانه ي ويزلي ها دويدند .

هري هيچ چيز را روبرويش نمي ديد .

انتقام ...

وجودش را در بر گرفته بود .

روبرويش را نگاه كرد . لرد ولدمورت به همراه جمع كثيري از مرگ خوارانش در نور سبز رنگ علامت شوم ايستاده بودند .

و چهار نفر زير پايشان نقش زمين بودند . دو نفر از آنها كساني بودند كه هري با مشاهده ي آنها بهت زده شد .

خاله پتونيا ... دادلي ...

خاله پتونيا لاغرتر و بدبخت تر از هميشه بر روي زمين افتاده بودند . او گريه مي كرد . چهره اش بارها پيرتر از آنچه بود نشان مي داد . او گريه مي كرد . گريه ...

او ناله مي كرد دهانش باز مي شد ولي توان گفتن هيچ چيزي را نداشت .

از سوي ديگر دادلي با حالي زارتر از پتونيا روي زمين افتاده بود او ديگر چاق نبود . چهره اش برخلاف هميشه معصوم به نظر مي آمد و چشمانش نشان دهنده ي زجري بود كه او در اين مدت كشيده بود .

در كنارش نارسيسا بلك خواهر بلاتريكس تنها پسرش را در آغوش گرفته بود . اين صحنه براي هري به اندازه حالت خاله پتونيا و دادلي تاثيرگذار نبود .

هيچ دردسرهايي را كه دراكو مالفوي براي او به وجود آورده بود را فراموش نمي كرد ...

ولي چرا ...

او مانند لرد ولدمورت كينه اي نيست . هر كسي ، هر انساني در هر وضعيتي راه بازگشت دارد .

در كنار همه ي اينها مار بزرگي كنار ولدمورت چنبره زده بود . اين براي هري چيزي را ندا مي كرد . تابلوي ريونكلا تا به حال حتما نابود شده بود . و اين آخرين جان پيچ ولدمورت بود .

 

پايان فصل بيست و چهارم

 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .

 

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام بر و بچه ها

خوبين ؟ منم خوبم ؟ چه خبر ...

خب . حتما الان از من سراغ داستان رو مي گيريد . ولي نه داستان ندارم . راستش امروز به دليل تغييرات عمده اي كه در وبلاگ ايجاد كردم . متاسفانه داستان نشد . گفتيد قالب رو عوض كنم . كه همان طور كه مي بينيد ( البته الان كه دارم اين متن رو تايپ مي كنم هنوز تغيير نكرده ) قالب نگين از قالب ساز گرفتم و قالب وبلاگ نگين شد . قالب آرشيو همان قالب هري پاتر كه بود هست . اين از قالب . حالا مي ريم سراغ شمارنده بر و بچه ها من شمارنده اي كه مي بينيد رو از 24 بهمن 1384 رو وبلاگ گذاشتم . حالا از اون موقع تا حالا نزديك 8000 نفر بازديد كننده داشتيم . ولي شمارنده چي نشون مي ده 15000 نفر . ( بابا اينجوري نگاه نكنين ) يك شمارنده خودم در بدو تاسيس سايت گذاشتم . اين شمارنده تا حدود 2000 رفت . بعد najini اومد اون شمارنده رو برداشت يكي جديد گذاشت از ماه آبان تا بهمن نزديك 6000 بازديد كننده داشتيم . شد چند تا 8000 تا . من هم گفتم بهتره  اين رقم ها رو اضافه كنم . يعني وقتي اين شمارنده جديده رو تنظيم كردم رو عدد 7000 تنظيم كردم . و به طور دقيق تا حالا 8438 بازديد كننده داشتيم ( اين آمار مربوط به ديشب هست ) حالا من هر عددي كه باشه 7000 تا كم مي كنم . تا آمار از تاريخ 24 بهمن 1384 آغاز شده باشه . و آمار دقيق به دست بيايد .

خب بي خيال متوجه شدم از بالا چيزي نفهميديد ولي بالاخره يه چرتي گفتم . به هر حال شما فقط بدانيد اين آماري كه روي شمارنده مي بينيد از تاريخ 24/11/1384 است . و از تاسيس وبلاگ كه 15/6/1384 مي باشد نيست .

ام ... خب يك نظر سنجي هم داشتيم درباره ي اينكه چه كساني در كتاب هفتم مي ميرند . ( الان كه دارم مي نويسم اين متنو مدت هاست نتيجه نظرسنجي رو چك نكردم ) بالاخره با شركت كننده زياد يا كم . من امروز تصميم دارم نظر سنجي رو عوض كنم . نتيجه ي اين نظرسنجي ما رو مي توانيد در ادامه ي مطلب ببينيد ...

حالا نوبت اينه كه بگم نظرسنجي جديد درباره ي چيه ؟

 

بله . دوستان . نظرسنجي جديد مربوط به انتخاب بهترين كتاب هفتم هري پاتر نوشته ي علاقه مندان است . خواهشمندم از تمام دوستاني كه وبلاگ دارند با ما همكاري كنند . و جهت پيشرفت اين نظرسنجي و رسمي تر شدن آن در وبلاگشان وجود اين نظر سنجي را اعلام كنند . همين وبلاگ در آذر ماه سال پيش يك نظرسنجي در همين رابطه داشت كه استقبال زيادي ازش شد و بيش از 500 نفر در آن شركت كردند . به هر حال از آن موقع تا حالا داستان هاي زيادي شروع به نوشتن كردند . و داستان هايي هم تمام شد به هر حال اين يك نظرسنجي هست تا نويسندگان درصد طرفداران داستانشان را بدانند . اين نظر سنجي مانند نظرسنجي قبلي سه مرحله دارد . و هر مرحله هم تا رسيدن آرا به 250 راي ادامه دارد . داستان هاي شركت كننده در اين نظرسنجي عبارتند از :

گروه اول

هري پاتر و نبرد عشق و خشم www.harrypotter2000.blogfa.com         نوشته ي هرميون مدير وبلاگ هري پاتر 2000

هري پاتر و سنگهاي ششگانه www.harrypotter2000.blogfa.com         نوشته ي داداش هرميون

هري پاتر و طلسم نابخشودني www.harrypotter2000.blogfa.com        نوشته ي سهراب مصاحبي

هري پاتر و جدال دو وارث        www.wizardingworld.ir                         نوشته ي مرلين

هري پاتر و انجمن نظام سياه  www.h-7.blogfa.com                             نوشته ي سياوش درخشان

هري پاتر – ترينيتي               www.harrypotter2000.blogfa.com        نوشته ي هرميون

هري پاتر و دره فراموش شده  www.harrypotter2000.blogfa.com        نوشته ي هرميون

هري پاتر و وارث ولدمورت       www.harrypotter7.mihanblog.com       نوشته ي معين

 

گروه دوم

هري پاتر و جادوي خاطرات   www.bookhp2000.blogfa.com               نوشته ي آرين آرياني

هري پاتر و طلسم تقدير      www.harrypotter2000.blogfa.com         نوشته ي شاه يخي

هري پاتر و دومين حلقه ي قدرت www.albusandharry.mihanblog.com  نوشته ي هري جيمز پاتر

هري پاتر و سرداب روح        www.albusandharry.mihanblog.com       نوشته ي هري جيمز پاتر

هري پاتر خاطرات لوسيوس  www.potter7.blogfa.com                      نوشته ي پوريا پاشايي

هري پاتر و نبرد نهايي         www.somayeh63.blogfa.com              نوشته ي پروتي

هري پاتر و ارباب تاريكي      www.merlin2005.blogfa.com               نوشته ي دي جي هري

هري پاتر و برج سياه          www.byatoo2.blogfa.com                   نوشته ي هومن بخشي

 

گروه سوم

هري پاتر و معجون مرگ    www.rainymoon.persianblog.com        نوشته ي زهره سروي

هري پاتر و انتقام نهايي    www.hp-book7.blogfa.com                  نوشته ي مازيار

هري پاتر و چهار وارث       www.irkids.ir                                        نوشته ي حامد

هري پاتر و نبرد با پرواز مرگ  www.harrypotter7.mihanblog.com    نوشته ي رضا پاتر

هري پاتر و جدال سرنوشت   www.bookhp2000.blogfa.com         نوشته ي شهاب سلطاني پناه

هري پاتر و ماشين زمان      www.elestor.blogfa.com                    نوشته ي محمد مهدي خادم

هري پاتر و بازي مرگبار      www.heremi.blogfa.com                   نوشته ي ندا رضايي

هري پاتر و نوادگان هاگوارتز www.hp2000.mihanblog.com           نوشته ي هري

 

گروه چهارم

هري پاتر و دنياي فاني    www.elestor.blogfa.com                    نوشته ي محمد مهدي خادم

هري پاتر و قدرت عشق  www.hermion2004.blogfa.com         نوشته ي آرزو قربان پور

هري پاتر و جاودانه ساز هشتم  www.hagrid.blogfa.com           نوشته ي مهدي نبوي

هري پاتر و بي همتا      www.elestor.blogfa.com                    نوشته ي محمد مهدي خادم

هري پاتر و دختري در برج www.bookhp2000.blogfa.com         نوشته ي اسپوكي مولدر

هري پاتر و كيمياگر برج   www.khoyabad.blogfa.com              نوشته ي علي زاهديان

هري پاتر و عشق جاودان www.khoyabad.blogfa.com             نوشته ي پسر عمه صادق

هري پاتر و هوركراكس هفتم www.hp-final.mihanblog.com      نوشته ي كوير خسته

 

بسيار خب دوستان اين گروه هاي ما بودند . شما مي توانيد به داستان هاي موردعلاقه خودتان راي بديد . فقط دوستان عزيز توجه كنند . داستان نويسان اگر داستانشان از قلم افتاد و در نظرسنجي نبود سريعا به من اطلاع بدهند .

فقط بگم وبگذر پدرمو درآورد . سرعتش 1 بايت هم نيست . دو ساعت طول كشيد اين تغييرات ايجاد شد .

خب دوستان تا اينجا با هم بوديم . و امروز تولد فرد سرشناس هم داريم كه در ادامه ي مطلب بخوانيد . و حتما حتما حتما در نظرسنجي شركت كنيد .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان

خیلی سریع اومدم و وقت ندارم نمی تونم نظرارو جواب بدم ببخشید دیگه . فصل جدید هم تقریبا آماده است . فردا عصر می گذارم . باز هم نظر بدید .

امروز تولد اسماعیل حلالی      ۲۲/۵/۱۳۵۲      ( فوتبالیست )   می باشد .

راستش من درست نمی شناسمش .

به هر حال شناسایی بر عهده ی شما . با تشکر از این اینکه در یک روز ۸ نظر دادید . به خدا خوشحال میشم ممنون

خداحافظ


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان

من بالاخره از مسافرت برگشتم . خوب بود . خوش گذشت . راستش امروز نسبتا دست پر اومدم . داستان رو امروز نداريم و فردا يا پس فردا . يه چيزي من موقعي كه رفتم مسافرت فكر مي كردم نظرات به 20 تا برسه ولي فقط 11 تا . حالا اشكال نداره . لااقل نامردها چيزهايي كه پرسيده بودم جواب مي داديد . فقط ستاره جواب داده . ( آره ديگه خيالتون راحته شنبه ميايم كه پوريا اومده ) خيال كرديد . از اين به بعد ديگه موقعي كه ميخوام برم تاريخ برگشتو اعلام نمي كنم .

 

بگذريم . من كامپيوترمو سال 1381 خريدم و از اون موقع دارم ازش استفاده مي كنم . بعد از 3 سال كار با كامپيوتر ماوس اون خراب شد . منم ناچار هشت هزار تومان پول بي زبونو دادم ماوس Sony  خريدم .  امسال هم كار بيخ پيدا كرد . مانيتور خراب شد . خود به خود خاموش ميشه و  ... مي خواستم يك شنبه وبلاگ رو آپ كنم . نشد به خاطر خرابي مانيتور . خلاصه رفتم مسافرت ( نمي گم كجا ) و موقعي كه برگشتيم كه مانيتور LCD عالي LG  خريدم . 325 هزار تومان پول بي زبون پريد . حالا سال ديگه هم بايد هارد خراب شه ...

 

خب ديگه بخش تازه تاسيس وبلاگ ما هم كه راكد شده بود . آخرين تولد را 10 مرداد اعلام كردم ، تولد مجتبي كبيري . حالا ادامه ... ( تا امروز )

 

پري اميرحمزه  ( بازيگر )  15/5/1314          ايمان اشراقي  ( بازيگر )   17/5/1355    

 

 حسين زمان  ( خواننده ) 18/5/1338         امين تارخ         ( بازيگر )  20/5/1336

 

مهدي صبايي  ( بازيگر  )  20/5/1345

 

اين هنرمندان در روزهاي گذشته كه من نبودم تولدشان بود . امروز 21 مرداد 1385 تولد دو تن از افراد سرشناس است .

 

مهرانه مهين ترابي    ( بازيگر )   21/5/1336    بازيگر سريال نرگس و تعداد ديگري سريال كه بازيگر نام آشناي كشور است .

 

ادموند بزيك             ( فوتباليست )  21/5/1354   فوتباليست كشورمان كه قبلا در پرسپوليس بازي مي كرد .

 

 فعلا اينجا رو داشتيد حالا بريم سراغ بقيه ش . پاسخ به نظرات ...

 

مژگان عزيز بابت لينك ممنون *** نارسيسا عزيز من در اسرع وقت به وبلاگ شما ميام و حتما نظرم رو ميگم ***  kimia عزيز ممنون كه نظر دادي ولي يادت رفت سوالام رو جواب بدي . فصل 24 هم پس فردا ***  مرتضي عزيز فصل لينكش درسته چك كنيد *** پالاس آتنه پاتر عزيز همين كه اين متن در وبلاگ ثبت بشه يك تا دو ساعت ديگه اسم شما هم ثبت خواهد شد . *** فرزاد جان واي خوشحال شدم بالاخره برگشتي . ***  ستاره عزيز من تعجب مي كنم كه چطور اين گونه شد روزهاي دوشنبه سه شنبه چهارشنبه نظراتي ثبت شده حتما اشكال از كامپيوترت بوده . آخه ديگه خيلي ور رفتم تا اين دراومد . عكسهاي جلد رو ميگم. ستاره جون راجع به اون چيزي كه نوشتم اصلا بيخيال شو . پاكش مي كنم . اصلا فكرشم نكن . ستاره گفتي بچه هاي سايتت بابا كدوم سايت به ما هم بگو . آدرسشو بده . قصه هاي سرزمين اشباح رو هم بقيه شو بخون جالبتر مي شه . در مورد داستان هم تمامش مي كنم مطمئن باش . *** مريم و ليلا تالار وحشت بعد از پايان خاطرات لوسيوس تايپ ميشه *** سروش پاتر سابق من از همه جهت هری پاتر را دوست دارم و به آن عشق می ورزم و با جون و دل وقت صرف می کنم ***

 

شاد باشيد و سربلند اي دوستان خوب نامرد باحال نظر نده عزيز

 

خداحافظ

 

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان

بله مسافرت من كنسل شد  و به دوشنبه موكول شد . از دوشنبه 16 مرداد 1385 ميرم تا شنبه 21 مرداد 1385 . طولاني شد نه . چه ميشه كرد . عوضش قول صد در صد فصل 24 را بعد از اينكه برگشتم ميدم .

خب بريم سر كارمون امروز اومدن براي چي ؟! بله . فايل pdf فصل بيست و سوم آماده شد و زحمتشو داداش هرميون عزيزم كشيد . خب از لينكهاي زير دانلود كنيد :

 

 فصل اول تا بیستم     فصل بیست و یکم     فصل بیست و دوم     فصل بیست و سوم

 

بر و بچه ها من يه سري تصوير طراحي كردم براي روي جلد كتاب خاطرات لوسيوس . بالاخره اينم حرفيه ديگه . هرميون 8 تا 9 تا طرح براي هر كدام از داستانهاش طراحي كرده . حالا منم 5 تا تصوير مخصوص كتابم طراحي كردم . 4 تاش رو قبلا گذاشتم حالا بازم ميزارم تا دانلود كنيد . تصوير 5 جديده . حتما دريافت كنيدش .

 

 طرح 1      طرح 2     طرح 3     طرح 4     طرح 5 

 

خب يك سري هم نظر هم داشتيم كه حالا ميريم پيش به سوي پاسخ به نظرات :

kimia عزيز ممنون كه به وبلاگ سر مي زني و نظر مي دي . خوشحالم كه نظرت راجع به داستان من مثبته  ***  ستاره عزيز ميدونم حرفهايي كه زدم جالب نيست . براي هيچ كس جالب نيست . من آه و ناله و گله گذاري كردم . و هيچ وقت اين براي كسي جالب نيست .  ستاره جون باشه چشم از اين بعد تند تند آپديت مي كنم . راست مي گيد همه ش داستان كه نميشه در ضمن من هميشه شما بازيدكنندگان وبلاگ كسايي كه كه نظر مي دن به داستان علاقه دارند را دوست دارم . راستي من كي گفتم كه تو گفتي وبلاگ خسته كننده ست ؟! مسافرتم كه كنسل شد . در مورد قالب هم اينجا نظر بديد . نظر خودمم رو نگينه اون يكي وبلاگم قالبش نگينه ! راستي تولد پدر گراميتان مبارك باشه و من تبريك عرض ميكنم . هر چند يه خورده دير شده . تالار گفتگو رو هم ... آخه ... بيخيال ... راست ميگي بد نميشه . حالا سعي خودمو مي كنم . بازم به وبلاگ سر بزن و نظر بده *** پالاس آتنه پاتر عزيز  براي كار با پرشين گيگ اول وارد سايت بشيد . و از صفحه ي اول username و password  رو وارد كن وارد كنترل پنل مديريت ميشي . هر ID پرشين گيگ بخش هاي مختلفي داره از قبيل : audio. Image. Video داره . وارد بخش مورد نظر ميشي و File upload را انتخاب مي كني . در يك سري آپلود ميتوني تا 10 مگابايت فايل آپلود كني . با استفاده از Browse فايل رو از كامپوتر انتخاب كن و گزينه ي upload files كليك كن . مدتي صبر كن و فايل آپلود ميشه . در مورد همكاري هم باهات موافقم فقط يك نام كاربري و كلمه عبور براي من بفرست تا اسمت رو در وبلاگ ثبت كنم *** مرگ خوار به زودي لينكتان را قرار ميدهم و به شما خبر ميدهم ***  محنا mohanna عزيز اشتباه مي كني . اون مدتي كه در وبلاگ نبودم به خاطر امتحانات ترم بود كه از اول خرداد شروع شد تا 24 خرداد . 18 سالمم نيست . *** ريموس لوپين عزيز واقعا خوشحالم كه از وبلاگ خوشت اومده فصل 24 را هم هفته ي آينده مي گذارم . ***

 

ابنم از پاسخ به نظرات خب چي ميمونه . ( حتما الان از خودتون پرسيدين اين ديگه چي مي خواد بگه ) بله سوال داريم . سوال روز . نه يكي بلكه سه تا . جون من جواب بديد . خيلي نامرديد اگه بيايد ببينيد و پاسخ نديد و بريد .

 

 

سوال اول : همون طوري كه همه تون شايد بدونين رولينگ اعلام كرده در كتاب هفتم دو نفر مي ميرند آن دو نفر چه كساتي هستند ؟

اين سوال مختص هيچ وبلاگي نيست تهمت تقليد نزنيد . در همين رابطه نظرسنجي تستي داريم . البته چون گزينه ها محدوده اينجا مي تونين راحت نظر بديد .

 

سوال دوم : اسم كتاب هفت چي ميتونه باشه ؟

اينم نظر بديد بگيد كدوم يك از نويسنده ها عنوانش نزديك تره .

 

سوال سوم : چرا مودی قلابی به هری پیشنهاد داد که کارآگاه شود؟

من يكي كه خيلي تعجب مي كنم  اون كسي كه مرگ خوار بود و قاتل و سر سپرده ولدمورت چرا چنين پيشنهادي داد .

 

چند تا خبر هم داشتيم . يكي كه يك خبرايي از سوي جي كي رولينگ در مورد كتاب هفتم و ...

 

۱) خاله پتونیا همان چیزی نیست که به چشم می بینیم بلکه در کتاب هفت چیز جدیدی از او می بینیم.

 ۲) دامبلدور واقعا مرده است اصلا به امید بازگشت او نباشید.

 ۳) جوآن بعد از هری پاتر مرخصی می کند وبعدش کتابی برای نوجوانان می نویسد.

 ۴) سلمان رشدی از رولینگ سوالی کرده در مورد اسنیپ و او هم گفته که عقیده او در این مورد صحیح است.

 ۵) رولینگ گفته امروز بعد از دوش گرفتن به این نتیجه رسیده که عنوان بهتری باید برای کتابش انتخاب کنه. و این کارو کرده. ۶) پرسیده شد اگر بخواهند پنج نفر را برای شما دعوت کنین اونا کی هستن. رولینگ اول گفت هری که ازش عذرخواهی کنم. بعدش گفت رون و هرمیون. البته اگر زنده باشن. در نهایت هم دامبلدور و هاگرید را انتخاب کرد.

 

حالا من مي گردم متن اصلي اين خبر رو پيدا كنم .

 

راستي بر و بچه ها كسي از كتاب فرشتگان و شياطين اثر دن براون ( نويسنده راز داوينچي ) خبر داره يا نه ؟ يعني منتشر شده . نشر زهره كه سر كار گذاشته هي امروز و فردا ميكنه . كسي نيست ترجمه ديگه اي سراغ داشته باشه . ( حالا كلا اگه منتشر شد به من خبر بديد . )

راستي كتاب آرتميس فاول جلد چهارم را چي ؟ كسي خبر نداره منتشر شده نشده . بابا ما تا جلد سه خوانديم . ديگه از جلد چهارمش خبري نيست . نشر افق جلد سومش رو پاييز 1384 منتشر كرد از اون موقع تا حالا از جلد جديدش خبري نيست . بابا يكي نيست بهشون بگه زود باشيد 9 ماه گذشته . ترجمه هاي ديگه هم كه ماشاالله پيدا نميشه .

حالا بگين نيروي اهريمني اش رو خونديد . بابا من ترجمه فرزاد فربد رو خريدم نمي دونيد چقدر گرونه . برداشته كتاب اولشو دو جلد كرده . يك جلد 174 صفحه اي يك جلد 260 صفحه اي . جلد اول 2000 تومان . جلد دوم 3000 تومان . در واقع نيروي اهريمني اش سه كتاب هست كه دو كتابش منتشر شده . حالا اگه كسي فهميد جلد جديدش منتشر شده يا نه به من هم خبر بده .

حالا يك كتاب ديگه كتابهاي آر . ال استاين . دايره وحشت كه از 25 جلدش فقط 7 تاش منتشر شده . بقيه ش هم كه ...

تالار وحشت هم بعد از دو سال 13 كتابش منتشر شده دو تاش مونده بازي هاي ترس 2 و 3 اينام اگه منتشر شد خبر كنيد . اصلا كلا هر جا زنگ مي زنم ميگن ترجمه آماده ارشاد مجوز نمي ده ...

 

راستي يك خبر از راز داوينچي هم هست .

 

انتشار کتاب رمز داوينچی در ايران ممنوع شد

در پی اعتراض شماری از روحانيون مسيحی ايران به انتشار کتاب پرفروش رمز داوينچی در اين کشور، مقامات ايران تجديد چاپ اين کتاب را ممنوع کرده اند.

با اين حال نسخه هايی که از هفت بار تجديد چاپ اين کتاب در انبارها و قفسه کتاب فروشيها باقی مانده، همچنان اجازه فروش خواهند داشت.

حدود ۴۰ ميليون نسخه از کتاب رمز داوينچی در سرتاسر جهان به فروش رفته و فيلمی هم بر اساس آن ساخته شده که البته در ايران و مکانهای ديگری مانند مانيل پايتخت فيليپين و برخی ايالات هند اجازه پخش نيافته است.

محتوای کتاب رمز داوينچی، اعتراض برخی از محافل و افراد مسيحی را برانگيخت و در پی آغاز نمايش نسخه سينمايی آن نيز تظاهرات اعتراض آميزی در چندين کشور جهان برگزار شد.

بعضی از گروه های اسلامی نيز نسبت به اين فيلم اعتراض کرده اند. بنا به گزارش ها، رييس يکی از سازمان های مربوط به روحانيون اسلامی در هند ضمن کفرآميز بودن داستان اين فيلم گفته است که بر اساس قران عيسی مسيح پيغمبر خداست و آنچه که در کتاب رمز داوينچی آمده توهين به مسيحيان و مسلمانان است.

رمز داوينچی با اشاره به داستانهای مذهبی مسيحيان ادعا می کند آنچه به عنوان "جام مقدس" در متن های مذهبی مطرح است، اشاره ای به ازدواج مسيح و مريم مجدليه است.

نظريه ای در اين کتاب می گويد که اين دو با يکديگر ازدواج کرده و صاحب فرزند شدند و از آنها نسلی بر جای مانده که تا امروز ادامه پيدا کرده و اين راز تاکنون توسط کليسای کاتوليک پنهان مانده است.

به روايت اين داستان، کليسای کاتوليک می کوشد که اين واقعه و اصولا نقش زنان در مسيحيت را پرده پوشی کند.

يکی از سخنگويان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ايران گفت که تصميم اعلام ممنوعيت انتشار اين کتاب بر اساس در خواست سه روحانی مسيحی گرفته شده است.

برآورد می شود که حدود يکصد هزار مسيحی در ايران زندگی می کنند.

منبع : بی بی سی

حالا pdfش هست اگه خواستيد بگيد متن كامل بذارم .

ديروز داشتم تو اينترنت مي گشتم يه سايت باحال سينمايي پيدا كردم . www.iranactor.com  شما وارد اين سايت بشويد . براي كساني كه به سينماي ايران علاقه دارند استثنايي است . بخش سينماي جهان هم داره . در بخش 50 فيلم پرفروش كل جهان ، فيلم ها را ببينيد . هري پاتر و سنگ جادو در مقام سوم با فروش 976 ميليون دلار قرار دارد .

هري پاتر و جام آتش با فروش 892 ميليون دلار در مقام هشتم اين جدول قرار دارد .

فيلم هري پاتر و تالار اسرار آميز هم با فروشي معادل 876 ميليون دلار در مقام نهم اين جدول قرار دارد .

فيلم هري پاتر و زنداني آزكابان هم با فروشي معادل 789 ميليون دلار در مقام شانزدهم اين جدول قرار دارد .

و يك چيز باورنكردني فيلم شرك 2 با فروش 920 ميليون دلار در مقام ششم اين جدول قرار دارد . يعني در كل فقط از سنگ جادو كمتر فروخته والا من موقعي كه ديدم باورم نشد . يكي از فيلمهايي هم كه من ديدم و خداييش قشنگ بود شاهكار استيون اسپيلبرگ ، جنگ دنياها ، است . كه متاسفانه فروشش كم بود . فروش اين فيلم با 591 ميليون دلار در مقام سي و يكم جدول قرار داشت . فيلم ديگري كينگ كنگ است كه اين هم واقعا قشنگ بود كه فروشش 549 ميليون دلار بود . اين شاهكار پيتر جكسون در مقام 35 قرار دارد . ولي من مطمئنم فيلم دزدان دريايي كاراييب : صندوقچه مرد مرده ، تمام محاسبات را به هم مي زنه اين شاهكار كمپاني بوئنتا ويستا در فروشش واقعا باور نكردني نشان داده . در مدت اول فروشش در مقام 33 قرار گرفته 572 ميليون دلار فروش داشته . يك فيلم ديگه هم بود كه واقعا جالب بود . ( حالا ميگيد اين هر چي ميشه ميگه جالبه ) فيلم وقايع نگاري نارنيا : شير ساحره و كمد با فروش 744 ميليوني اش در مقام بيستم قرار دارد . كه البته مطمئنم راز داوينچي اين رتبه را از آنها ميگيره . راز داوينچي كه هنوز بر اكرانه 741 ميليون دلار فروخته و در مقام 21 قرار دارد .  

خب حالا بگيد سريال قصه هاي جزيره رو مي بينيد . ظهرها ساعت 2 نشون مي ده . شبها هم بعد از فيلم سينمايي شبكه 2 تكرار ميكنه . ( بابا بگيد مي بينيد يا نه ها )

حالا بيايم سراغ سينماي خودمون . آتش بس فيلميه كه فروشش در 95 روز از 950 ميليون تومان گذشته . يعني پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران نام گرفته . من ديدم . آن قدر قشنگ نبود كه تا اين حد استثنايي و فوق العاده فروش كنه .

ديگه فكر كنم بس باشه . خب تلافي شد . ديگه تا يك هفته ي ديگه شايد آپديت نكنم . امروز هم تولد فرد مشهوري نيست تا 15 مرداد كه تولد ... هست . ( نميگم ) اون موقع شايد وبلاگو آپديت كردم . به سوالا هم حتما جواب بديد . ديديد دستم پر تر از يك فصل داستان بود .

يك عالمه زحمت كشيدم اينا رو نوشتم ترو خدا نظر بديد .

موفق باشيد دوستان . خداحافظ

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

نويسنده ي خاطرات لوسيوس }
 
من چند سالمه ؟
10 تا 14 ( 6رای، 10%)
14 تا 18 ( 30رای، 53%)
18 تا 22 ( 8رای، 14%)
زير 10 سال ( 3رای، 5%)
بالاتر از اين حرفها ( 2رای، 3%)
بالاي 22 سال ( 7رای، 12%)

عنوان نظرسنجی: نويسنده ي خاطرات لوسيوس
تاريخ شروع نظرسنجی: 1385/۴/۲۳
مجموع نظرات: 56

نظرسنجی جدید وارد شد لطفا شرکت کنید .

بله بدین ترتیب اکثریت سن من رو درست حدس زدند . حالا دقیقشو برین فکر کنین پیدا می کنید.

از امروز یه بخش جدید به وبلاگ اضافه میشه هر کسی از افراد مشهور که در روز تولدش باشه در وبلاگ معرفی می کنیم .

امروز تولد جناب آقای مجتبی کبیری خواننده ی گرامی و خوش صدای کشورمان است

او دو آلبوم معرکه و ساز مخالف را منتشر کرده . متولد ۱۰ مرداد ۱۳۴۰

ما هم تولد ایشان را تبریک می گوییم .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام بچه ها چطوريد ؟

بالاخره فصل جديد را گذاشتم توي اين پست لينك فصلها و پاسخ به نظرات را داريم . در پست قبلي هم جواب به نقد داريم كه حتما همه شو بخونيد . فعلا لينك pdf فصول اول تا بيست و دوم را از لينك هاي زير دانلود كنيد

 

 فصل اول تا بیستم     فصل بیست و یکم       فصل بیست و دوم

 

پي دي اف فصل 23 هم فعلا آماده نيست و نسخه word را از لينك زير دانلود كنيد .

 

 فصل بیست و سوم

 

حالا پاسخ به نظرات داريم . ديگه توضيحات تكميلي توي پستهاي قبلي بود بدون تلف وقت نظرات هشتم مرداد به قبل را جواب مي دهم :

 kimia  عزيز ممنون كه وبلاگ سر مي زني و نظر مي دي . شماهايين اميد براي ادامه دادن . ببخشيد ديگه فصل بيست و سوم دير شد *** مرتضي عزيز ممنون كه به وبلاگ سر مي زني من به خاطر شما دوستان عزيز هست كه دارم داستان را ادامه مي دهم . مطمئن باش من اين داستان را به پايان مي برم ولي ممكنه دير و زود داشته باشه ***  پالاس آنته پاتر عزيز دعوتنامه پرشين گيگ را به آي دي yahoo شما فرستادم . پالاس آنته عزيز داستانت رو به ايميلم بفرست تا در وبلاگ قرار دهم دوست عزيز . در اسرع وقت هم به باشگاه شما سر مي زنم . محنا mohanna عزيز من همه ي شما طرفداران وبلاگ را دوست دارم . واقعا نمي دونم چه كاري از من سر زده كه موجب رنجش شما و خواهر گراميتان شده است . ببخشيد من تمام تلاشم را مي كنم تا شما راضي باشيد . مي دونم حق با شماست جذابيت داستان كم شده ، تاخير هم كه اجتناب ناپذير است . براي خواندن پايان داستان حدود يك ماه و نيم ديگه بايد صبر كنيد . باز هم به وبلاگ سر بزنيد . *** آنتونيو دوست عزيز لينك داستان در وبلاگ قرار دارد و شما مي توانيد آن را دانلود كنيد . *** anybody  در بعضي كامپوتر ها ژ حرف پ است و گاهي اوقات وقتي مي خواهند هري پاتر بنويسند هري ژاتر نوشته مي شود *** مهزيار عزيز متاسفانه لينكهاي من پر شده و ديگه نمي تونم لينك بگذارم بايد بازبيني كنم ببينم كدام سايت يا وبلاگ حذف شده است . تا لينك شما را جايش قرار دهم . به وبلاگ شما كه زياد سر مي زنم . باز هم به اين وبلاگ سر بزن *** اميد عزيز ممنونم كه داستان من را در سايت قرار داديد *** ستاره عزيز ممنونم از اينكه در وبلاگ من نظر داديد . ميدونم حوصله ت سر ميره ولي چه كنم . خوشحالم كه از داستان من خوشت آمده است . باز هم نظر بده و به وبلاگ بيا *** Prongs عزيز من هميشه به شما سر مي زنم و از طرفداران پر و پا قرص وبلاگ شما هستم . حتما اين دفعه اومدم نظر ميدم ***  پروتي عزيز داستان جدال دو وارث يا طلسم نابخشودني هم تمام شده . راستش دوستان كم لطفي كردند ممنونم كه داستان من را نقد كردي *** فلور عزيز خوشحالم كه از وبلاگ من خوشت اومده *** الستور عزيز ببخشيد كه فصلها كم شد ، منم از همين تعجب مي كنم كه چرا قالب هاي وبگذر فقط اسم نويسنده ي اصلي را ميارن . مطمئنم لينك جواب نقد رو درست گذاشتم ، منم اعصابم خرد شده كه چرا وبلاگ دير لود ميشه ( ولي از حق نگذريم قالب وبلاگ تو هم خيلي طول مي كشه لود بشه . ) بابا نحوه ي آپلود كردن من چه اشكالي داره . منم اتفاقا تو فكر تعويض قالب هستم ولي وبلاگ قالب ساز يه مدته آپديت نمي شه . قالباش هم زياد جالب نيست . نقد ها رو هم تلاش كني دانلود ميشه . تازه به ايميلت هم فرستادمش . ولي از حق نگذريم با حال شعر مي گي ها *** ~~~*Dark Wizard*~~~ عزيز خوشحالم كه از داستان من خوشت اومده چشم سعي مي كنم داستان طولاني تر باشد . من از شخصيت هاي فرعي كتابهاي اصلي هري پاتر استفاده زياد كرده ام . اميدوارم مورد پسند همه واقع شده باشد . باز هم به ما سر بزن و نظر بده *** فحاش از اسمت معلومه چه جور آدمي هستي ناراحتي اينجا نيا فحش هم نده نظرت حذف شد ***  در آخر يك نفر كه خيلي وقت پيش اينجا نظر مي داد و  بعد يهو رفت هاني سلام خوش آمدي بالاخره . چند وقت بود نظر نداده بودي ...

 

خب اين پاسخ به نظرات همه تون بود. اميدوارم از من راضي بوده باشيد . همون طور كه گفتم من چهارشنبه يازدهم مرداد به مسافرت رفته و شنبه چهاردهم مرداد بر مي گردم . نظر يادتون نره . به وبلاگ هم حتما سر بزنيد . خيلي هاتون گله كرده بوديد چرا اين قالب چرا اينقدر دير لود ميشه ؟ بالا مياد . به هر حال تصميم گرفتم عوضش كنم به وبلاگ www.theme.blogfa.com برويد نظر بديد بگيد كدوم قالب واسه اينجا مناسب تره . حتما نظر بديد . موضوع هم حتما براي نظرسنجي تستي پيشنهاد بديد تا آپديت بعدي .

به قول الستور باي تا هاي


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل بيست و سوم - دره يتي ها

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

لوپين فوري خود را به كنار او رساند و چوبدستيش را جلويش گرفت .. دوتايي خود را با حيوان بزرگي روبه رو ديدند كه بعد فهميدند گراز است ، نوعي خوك وحشي . هيچ كس از ترس تكان نخورد و همين نجات شان داد ، زيرا حيوان هم شب ها مثل هري ديد نداشت . از بخت بلندشان نسيمي در جهت مخالف مي وزيد و حيوان نمي توانست با حس بوبايي پيداي شان كند. ابرفورت اولين كسي بود كه از ننوي خود پايين آمد تا با وجود نور كم وضعيت را ارزيابي كند .

تقريبا زير لبي دستور داد :

_ تكان نخوريد .

مي ترسيد خوك وحشي شود.

گوشت گراز را خيلي دوست داشتند و تا چند روز عيش شان را برپا مي كرد ، اما هوا آن قدر  تاريكي بود كه نمي شد با طلسم  آن را بزني و  از آن گذشته پوست اين حيوان به قدري كلفت بود كه بعضي از طلسم ها را دفع مي كند . كسي هم جرات نمي كرد با چاقو يا وسيله تيز ديگري آن را از پا درآورد . خوك به آرامي در ميان ننوها مي گشت و همه جا را بو مي كشيد . كاري نمي توانستند بكنند ، جز آن كه منتظر بمانند مهمان ناخوانده از بازرسي اردوي آنها خسته شود و پي كار خود برود .

بعد از آرام شدن اوضاع همه خنديدند و هري خيلي احساس خجالت كرد كه آن طور داد زده بود ، اما ابرفورت به او اطمينان بهترين كار را انجام داده است .

ابرفورت دامبلدور و هرميون و هاگريد مسوول پاس بودند كه هوا تاريك تر و سردتر شد.

ابرفورت دستور داد :

_ برگرد به ننوي خودت . ما هم به خواب احتياج داريم ، براي همين نوبت نگهباني گذاشته ايم.

بقيه ي آن شب به خوبي و بدون هيچ حادثه اي گذشت .

صبح روز بعد قرار بر آن شد كه ناخدا عميرا تورس با قايق  بيل را به بيمارستان ريونگرو برساند . او گفت :

_ يكي از شماها بايد همراه من بيايد .

هري گفت :

_ رون بهتره كه تو و چارلي همراه برادرتان بريد .

رون گفت :

_ نه هري ، قولمان رو فراموش كردي . ما تا پاي مرگ با هم مي مانيم .

هري دستش را روي شانه ي رون گذاشت و گفت :

_ مي فهمم رون ، ولي تو بايد بري .

رون با ناراحتي گفت :

_ هري من به هيچ قيمتي حاضر نيستم كه ...

در اين هنگام ديوي كه بحث آنها را نگاه مي كرد گفت :

_ من و گلديس همراهش مي رويم . شماها مي توانيد با خيال راحت اينجا باشيد ما قطعا او را به بيمارستان ريونگرو مي بريم .

رون اشك مي ريخت ، هرميون او را در آغوش گرفت .

_ آرام باش ، آرام .

ناخدا تورس گفت :

_ بسيار خب . من ديگه ميرم .

چارلي با بغض گفت :

_ مراقبش باشيد ...

بدين ترتيب قايق به همراه بيل ويزلي ، ديوي و گلديس گاجيون اورينوكو عليا را ترك كردند .

                                 

                                                          ***

 

پس از سه روز راهپيمايي بالاخره آنها به دره ي يتي ها رسيدند . دره ي به ظاهر آرام و سر سبزي بود هيچ كدام نمي دانستند در درون آن چه چيزي پنهان است . اسنيپ تا حدودي وضع آنجا را توضيح داده بود . البته نه به طور كامل . دره اي مه آلود بود .

آنها از روي صخره ها پايين رفتند  و به ته دره رسيدند . هري تا به حال كوه نوردي را تجربه نكرده بود و اين بي تجربگي برايش گران تمام شد . از حدود يك متري سقوط كرد ولي به علت كمي ارتفاع  آسيب قابل توجهي نديد.

سكوت و آرامش عميقي همه جا را در بر گرفته بود . آنها به آرامي جلوتر رفتند . اين بخش از دره ، مه آلود بود . رودي كم آب زير پايشان جاري بود . درخت هاي زياد و انبوهي اطرافشان را فرا گرفته بود .

هرميون پرسيد :

_ ببينم آقاي دامبلدور مگه يتي جانور بومي تبت نيست پس اينجا ...

_ اوه ... آنجا را نگاه كنيد .

لوپين اين را گفته بود و نقطه اي در مقابلش را نشان مي داد .

پيكري بزرگ و وحشتناك ايستاده بود و با گامهاي بسيار بزرگ قدم بر مي داشت . اين جانور 4 متر قد داشت . نفس همه در سينه حبس شد . ابرفورت به آهستگي گفت :

_ هيس ...

حيوان بسيار آرام پايش را جلو گذاشت . همه گوشه اي ايستاده بودند و صدايشان در نمي آمد .  در اين لحظه شاخه اي زير پاي هاگريد شكست . غول غرشي كرد و زير پايش را نگاه كرد . همه ترسيده بودند .

 او دستش را پايين برد . هر يك به گوشه اي گريختند . ولي آن يتي هرميون را بلند كرد ...

 جيغ هرميون از مشاهده اين غول در دره طنين انداخت . غول نعره كشيد  و با گامهاي بلندش به ميان درختها دويد . ابرفورت دستور داد :

_ دنبالش كنيد .

آنها به دنبال غول مي دويدند . سرعت او به علت گامهاي بلندش بسيار زياد بود .

هرميون هنوز جيغ مي كشيد . هري به دنبال او مي دويد.

_ هي ...

در آخر هري نتوانست خودش را كنترل كند پايش به سنگي گير كرد و محكم زمين خورد . بيني اش به شدت درد مي كرد . صورتش خون آلود شده بود . گويي بيني اش شكسته بود . او درمانده و ناراحت بر روي زمين غلت مي زد ...

ناگهان دستهاي نيرومندي او را بلند كردي .

_ نه ....

_ نگران نباش هري منم . هاگريد .

_ اوه ممنونم هاگريد واقعا آسيب ديده بودم .

هاگريد گفت :

_ الان وقت اين حرفها نيست .

هاگريد به سرعت به سوي غول مي دويد . تا حدود زيادي از بقيه عقب افتاده بودند ، بالاخره به جايي رسيدند كه همه ي گروه جستجو ايستاده بودند . هري گفت :

_ هرميون ... چي شد ؟

لوپين با سردرگمي گفت :

_ ما تا اينجا تعقيبش كرديم يهو غيبش زد .

ابرفورت پرسيد :

_ سيوروس كجاست ؟ سيوروس .

اسنيپ از پشت درختي بيرون آمد :

_ من اينجام داشتم نگاهي به اطراف مي انداختم .

هري فرياد زد :

_ تو ... هرميون رو بردن اون وقت تو ...

اسنيپ با آرامش خاصي گفت :

_ نگران نباشيد . من مي دونم اون غول كجا رفته ...

هري با سردرگمي پرسيد :

_ منظورت چيه ؟

اسنيپ با پوزخند گفت :

_ بناي روبه رويت را نگاه كن .

هري متعجب شد . اين بزرگ ترين برجي بود كه در عمرش ديده بود . برجي از جنس سنگ .

اسنيپ اعلام كرد كه راه را ميداند و همه دنبالش بروند .

در دامنه ي برج سرخس هاي زيادي روييده كه مثل كرباسي به هم تنيده به نظر مي آمد . آن ها در هزارتوي برگ هاي درهم تنيده ي لرزان ، شبنم خوشبو ، حشرات شب تاب و گل هاي آبدار كه شيره اي آبي رنگ و غليظ پس مي داد ، افتادند .

ناگهان اسنيپ ايستاد ، سرخس هايي را كنار زد كه با سرخس هاي ديگر فرقي نداشت . در برابر شكافي قرار گرفتند كه به لانه ي روباه شباهت داشت ...

جادوگر خم شد و چهار دست و پا رفت تو و آنها هم به دنبال او حركت كردند ...

به تدريج به انتهاي تنگراه دراز رسيدند . نور ضعيف سبزرنگي ديدند و وقتي بالا رفتند خود را در تالار بزرگي يافتند كه زيبايي آن وصف ناپذير بود . چند دقيقه بعد هري و رون يتي ها را ديدند . قد آنها بين 5/3 تا 5/4 متر بود و از فرق سر تا نوك پايش را موهاي سفيد و درخشان پوشانده بود .

هري يتي اي را كه هرميون را ربوده بود ، ديد . او هرميون را بر عكس نگاه داشته بود . هرميون جيغ مي كشيد .

لوپين گفت :

_ ابرفورت همان طور كه مي دوني اين جانوران از آتش وحشت دارند .

ابرفورت گفت :

_ نه ، اول هرميون را نجات مي دهيم .

ابرفورت با آرامي جلو رفت . چوبدستيش را تكان داد و طنابهاي عظيمي دور او پيچيده شد .  يتي بيچاره روي زمين مي غلتيد

_ حالا ...

لوپين ، اسنيپ ، ديدالوس و چارلي شعله هاي آتش فرستادند . جانوران نعره اي كشيدند و به سوي حفره اي گريختند .

هري به سوي يتي رفت و هرميون را از چنگ او بيرون كشيد .

ابرفورت گفت :

_ جان پيچ كجاست ؟

اسنيپ به سوي حفره اي دويد كه يتي ها از آن فرار كردند . آنها هم به دنبال او رفتند . او وارد دالاني شد . محلي مانند جاي دست براي روي آن بود . اسنيپ آن دست را كه علامت شوم داشت روي آن قرار داد .

ناگهان بوي گوشت سوخته به مشام همه رسيد . اسنيپ از درد ضجه مي زد تا اينكه در باز شد . درست بر روي حفره اي جامي طلايي رنگ و زيبا قرار داشت . جام كه همان فنجان هافلپاف بود بر روي آن شناور بود . هري با لبخند به سوي آن رفت دستش را روي آن گذاشت ولي نيرويي او را به عقب راند . اسنيپ گفت :

_ نه . تو نمي توني اجازه نداري .

 دستش را وارد حفره كرد . از حفره نوري زرد رنگ بيرون مي آمد . همين كه اسنيپ جام را برداشت . درخشش نور فروكش كرد .

و فنجان هافلپاف به دست آمده بود .

كافي بود آن را نابود كنند تا ولدمورت يك قدم به تباهي نزديك شود .

 

توضيحات : cup در زبان انگليسي به دو معني فنجان و جام مي باشد .

 

پايان فصل بيست و سوم

 

http://www.Potter7.blogfa.com

 

By Poorya Pashaei

 

 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .

منتظر نقد و نظرات شما هستيم .

 

 

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام فقط به خاطر پوريا اومدم ها!

كسي هيچ وقت براي من نظر نداده.

تو نظر مي دين و مي رين. اصلا به من چه؟پس به كي چه؟به خودم چه؟

چرا چرت و پرت مي گم؟

خوب امروز من چيزي ندارم بزارم اول عكس خودم رو ببينين چقدر نازه

(البته مال الان نيست مال چند سال پيشه)

پوريا نميگه چرا بچه آوردم؟

خوب يه سوال دارم اگه جواب ندين خيلي نامردين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سوال نمي دونم چند!!!

چرا دامبلدور به اسنيپ اعتماد داشت؟؟

اين سوال قديمي و رواج داره جواب بدين كه بهتون حال بدم.

باي.

 


نوشته شده توسط در تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان عزيز

امروز خسته ام . دل تنگ هستم . دل تنگ اون روزهايي كه najini در وبلاگ با من همكاري مي كرد . من نمي دونم براي چي رفت . حتي دليلشم به من نگفت . ازش خواهش كردم برگرده ، گفت بر مي گرده ولي برنگشت .

يادش بخير نظرسنجي مربوط به داستانها رو داشتيم . همه توش شركت كردن . يه زماني وبلاگ با سه داستان نبرد نهايي ( پروتي ) ، معجون مرگ و خاطرات لوسيوس آپديت مي شد . با جمله هاي زيبا ، قالب هاي متفاوت و كلا تنوع زياد داشت . زياد بازديدكننده داشتيم ولي نشد . najini رفت و من با همه ي اينها ساختم . يك ماه وبلاگ رو نگه داشتم . najini داستانهام رو پي دي اف مي كرد . ولي در آن زمان كسي نبود كه براي من آن كار را بكند . يك ماه بي او گذشت و بعد من با الستور آشنا شدم و وارد وبلاگ شد . داستانهام رو پي دي اف كرد . كلا در وبلاگ تنوع ايجاد شد . هر دو سه روز يك بار با يك سوال وبلاگ آپديت مي شد . بازم ميگم ياد اون روزا هم بخير . دوباره مهدي عزيز حاضر شد با من همكاري كنه اونم فقط براي پي دي اف كردن فصلها كه ازش ممنونم . بالاخره خوب و بد تا اينجا اومديم . يادمه يكي از دوستان چند وقت پيش گفت "وبلاگت افتضاح شده اصلا با دو ماه پيش قابل مقايسه نيست . " راستم گفت . حق داشت اين وبلاگ چي داره به قول ستاره " خيلي كسل كننده ست " آره بهش حق مي دم فقط با داستان زپرتي من به روز ميشه به چه درد مي خوره . چند وقت پيش كه نه يك ماه پيش نظرا خيلي كم شده بود ، يه نظرسنجي گذاشتم گفتم ادامه بدم يا نه ... 90% افراد گفتند ادامه بده . من روحيه گرفتم تا اون زمان فقط 14 فصل نوشته بودم و بعد از اون در يك ماه تا 22 فصل نوشتم . چيزي كه در وبلاگ من بي سابقه بود .

حالا پروتي عزيز نقد داستان منو در وبلاگش قرار داده هيچ كس نقد نكرده . فقط پروتي عزيز نقد كرده بود كه وقتي خواستم دانلود كنم پرشين گيگ خراب بود . كه بالاخره تونستم . واقعا از دستتون ناراحتم . لااقل تكليف منو روشن كنيد . خوب يا بد ...!

مي دونم نظر خيلي هاتونو از جمله kimia ، مرتضي ، ستاره ، پروتي الستور  و ... مي دونم . ولي به وبلاگ پروتي بريد و نظر خودتونو راجع به داستان من بگوييد . آدرس وبلاگ پروتي : http://www.somayeh63.blogfa.com

خب خيلي حرف زدم وبلاگ با فصل بيست و سوم داستان آپديت شد . حالا من چهارشنبه 11/5/1385 به مسافرت مي رم و شنبه 14/5/1385 بر مي گردم . الستور لطفا آپديت كن وبلاگ رو .

خب ديگه ناله بسه . در حال حاضر من الان دارم بخشي از اين داستان رو مي نويسم كه همه در يك نيمه فصل يا حداكثر يك فصل نوشته اند ولي من اين رو به چهار فصل رساندم . براي نوشتن همين ماجراي اورينوكو عليا من هزار جور كتاب جهانگردي و اطلس و اينجور چيزها رو زير و رو كردم تا آخرش تونستم . اين اطلاعات رو بنويسم . واقعا خسته ام كرد . حالا ديگه ( همان طور كه ميدونيد ) نوبت مانائوس هست . پس نظر بديد .

من تا حالا داستانم رو علاوه بر اين وبلاگ در سايت هاي http://www.hpwizards.com و http://www.dementor.ir  http://www.wizardingworld.ir  و وبلاگ http://www.bookhp2000.blogfa.com    قرار گرفته است .

دوستان فصل بيست و سوم تقريبا آماده است يا فردا مي گذارم يا هفته ي آينده ... به هر حال تا اينجا باشد و نظر بديد . تا بعد .

در اين پست پروتي عزيز لطف كردند داستان من را نقد كردند كه نقد ايشان را از لينك زير دانلود كنيد .

 

 نقد پروتی

 

جواب نقد را هم در ادامه مطلب مي توانيد بخوانيد ... نظر هم يادتون نره .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه نهم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

با سلام خدمت شما خوانندگان وبلاگ پاتر ۷ یه ذره نظر بدید تا پوریا جون اشتیاقش برای پست دادن بیشتر بشه وگرنه می شه مثل من که تهدید کردم اگه پست ندین من آپلود نمی کنم

خوب اینم لینک ها:

1-20                21                        22

خوب به وبلاگ منم خواستین سر بزنین فصل جدید داستانم هم آمادس تنها وقتی نظرات وبلاگم کامل بشه یعنی بشه ۲۵ تا من پست می زنم

شاد و خرم باشین-مهدی نبوی

ویرایش پوریا : دوستان نظرات شما خیلی کمه . قبول کنید . حد تعیین نمی کنم ولی نظر بدید .


نوشته شده توسط در تاريخ سه شنبه سوم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام بر دوستان عزيزم

فصل بيست و دوم بسيار طولاني شد خواستم همه شو با هم بذارم ولي تصميم گرفتم فصل را دو تكه كنم . ادامه آن در فصل بيست و سوم است . وقتي نظرات به حد نصاب رسيد فصل جديد را مي گذارم . فعلا پي دي اف داستانها را از لينكهاي زير دانلود كنيد :

 

 فصل اول تا بیستم      فصل بیست و یکم

 

فعلا پي دي اف فصل بيست و دوم آماده نيست پس نسخه ي word را از لينك زير دانلود كنيد .

 

 فصل بیست و دوم

 

پس از اون مي خواستم بگم لينكستان وبلاگ كه مدت ها پيش پر شد . لينكدوني هم تا 50 تا لينك جا نداشت كه هر 50 تاش هم پر شد و ديگه جا براي گذاشتن لينك ندارم .  حالا كساني كه مايل به تبادل لينك هستند لطفا چك كنند لينك ها هر كدام از آن ها كه حذف شده بود به من خبر بدن به جاش لينك خودشان رو بگذارم ...  چيزي فهميديد ؟!  من كه نه شما چي ؟!

بگذريم نزديك 20 نظر هم داشتيم كه جواب مي دهم . از زير جوابا را بخونين ...

ستاره عزيز شما حتما آكروبات ريدر را روي كامپيوترت نصب كن چون الان اكثر فايلها پي دي اف هستند  

نظرسنجيه هم موضوع نبود والا ... بابا ترو خدا پيشنهاد بدين نظرسنجي بعدي چي باشه ؟ *** مژگان عزيز واقعا متاسفم والا ديگه نميشه لينك گذاشت خيلي از لينك ها رو حذف كردم ولي ديگه جاي حذف لينك نيست  متاسفم *** وحيد عزيز لينك ها تصحيح شد *** داداش هرميون جوابتون رو به ايميلتون فرستادم *** رضا پاتر عزيز متشكرم *** BehnaM PotteR عزيز حتما به شما سر مي زنم *** پالي عزيز از نقد شما واقعا متشكرم بله اشتباه كردم در نسخه نهايي تصحيح مي شود  اگر به ايرادي برخورديد حتما گوشزد كنيد خوشحال مي شوم  ***  kimia عزيز متاسفم كه دير شد فصل جديد رو گذاشتم باز هم به ما سر بزن *** پالاس آْنته پاتر داستانتونو در اسرع وقت در وبلاگ مي گذارم ، من هميشه به شما سر مي زنم ضمنا داستانها رو من پي دي اف نمي كنم مهدي عزيز و داداش هرميون برايم پي دي اف مي كنند من براي آپلود فايل ها از پرشين گيگ استفاده مي كنم اگر ميخواي برات دعوت نامه بفرستم ؟ *** Prongs  عزيز همين الان ميام تو وبلاگت نظر ميدم به شرط اينكه تو هم باز نظر بدي ها ؟! *** Toxic-ware عزيز من به شما سر مي زنم *** مرتضي عزيز واقعا ببخشيد دير شد ***

بله اينم از آپ اين دفعه مون بر و بچ اگه كاري داشتين با ID من يعني ghal_ghel@yahoo.com  تماس بگيريد .

شاد باشيد و سربلند

خدانگهدار


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1385. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل بيست و دوم - ظهور اولين جانور توتمي

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

تقريبا چهار روز از مرگ ماندانگاس مي گذشت . به اورينوكو عليا رسيده بودند . آنها قايق را ترك كردند . ناخداي قايق هم راه برگشت را پيش گرفت . به گفته اسنيپ پس از پشت سر گذاشتن جنگل به دره يتي ها مي رسند . فنجان هافلپاف در آن محل بود .

سه روز در جنگل به سر بردند ولي با مانع خاصي رو به رو نشدند . آن روز يك گله گوزن را در محوطه اي باز ديدند . حيوان ها كه به آرامش جنگل خو گرفته بودند ، از حضور پر سر و صداي آْنها آشفته شدند. ناخدا عميرا تورس گوزني را با استفاده از طلسمي از پاي دآورد و بقيه ي گوزن ها از وحشت گريختند . آن شب شام مفصلي برقرار بود . غذاي خيلي خوشمزه اي فراهم كردند . هر چند گوشت آن چغر بود ، اما بعد از چندين روز ماهي خوردن جشن مفصلي بود . ناخدا تورس سمي را آورده بود كه براي گيج كردن ماهي از آن استفاده مي كردند . وقتي سم را توي آب مي ريختند ، صياد به سرعت مي توانست ماهي ها را با نيزه يا تيري و يا حتي طلسمي بزند . سم در بدن ماهي يا آب نمي ماند . ماهي ها هم بلافاصله روي آب مي آمدند .

به جاي دنج و آرامي رسيدند كه آب ساكن رودخانه درياچه ي كوچكي تشكيل داده بود و خيلي مناسب بود كه توقفي يكي دوساعته داشته باشند و استراحت  كنند و غذايي بخورند تا جاني بگيرند . ابرفورت به آنها هشدار داد مواظب باشند چون آب تيره است . يكي دو ساعت پيش هم تمساح هايي ديده بودند ، اما همه تشنه و خسته بودند . برادران ويزلي با ميله هايي آب را به هم مي زدند و چون نشانه اي از تمساح نديدند تصميم گرفتند آب تني كنند . اعضاي گروه گوشت گوزن را آماده كردند و آتشي برافروختند تا كباب درست كنند ...

فريادي جگر خراش هري را از جا پراند . فرياد از بيل ويزلي بود كه توي آب دست و پا مي زد و در آب گل آلود نااميدانه دست و پا مي زد و در آب گل آلود نااميدانه فرياد مي زد . فقط دست و پايش ديده مي شد. هري كه شنا را به خوبي بلد بود با چند حركت خود را به سرعت پيش از همه به او رساند . وقتي به او رسيد وحشت زده متوجه شد كه ماري به كلفتي شلنگ آتش نشاني پر آبي ، خود را به دور تن بيل حلقه زده است . هري يك دست بيل را گرفت و او را به طرف خشكي كشاند . اما وزن او و فشار مار خيلي زياد بود .  دو دستي و با تمام قدرت سعي كرد مرد و مار را از هم جدا كند ، اما مار دور قرباني اش چنبره زده بود . بيل حالا ديكر تقلا نمي كرد و فرياد هم نمي زد . بي هوش بود .

هرميون داد زد :

_ اوه ، نه ، آنا كوندا !

فرياد هري و هرميون به هم آميخت .

هرميون چوبدستيش را بلند تا وردي بخواند ولي ناخدا دست او را پيچاند و گفت :

_ دختره ي احمق ، ممكنه به يكيشون بخوره ...

تا آن موقع چارلي ، ابرفورت خوشان را رساندند و تقلا مي كردند مارقوي را از بدن بيل بيچاره باز كنند . تقلاي آنها گل و لاي كف رودخانه را به هم مي زد . در آن شلوغي كسي نمي ديد چه اتفاقي مي افتد  و هر كس داد مي زد و دستوري مي داد كه نتيجه اي نداشت . تلاش ها بيهوده بود تا اين كه ناخدا با كاردي كه پوست گوزن را مي كند از راه رسيد . جرات نكرد نديده كارد را فرو كند . مبادا بيل را زخمي كند يا به يكي دو نفر كه كمك مي كردند آسيبي برساند.

بايد تا لحظه ي مناسب صبر مي كرد كه سر آناكوندا از لاي گل بيرون بيايد. بعد با ضربه اي كله ي مار را كند . خون سبزي فواره زد و آب را به رنگ سبز  درآورد . پنج دقيقه تقلا كردند تا عكاس را نجات دهند . زيرا مار با آن كه سر نداشت ، هنوز چنبره اش باز نشده بود و فشار مي داد .

بيل ويزلي را به ساحل رودخانه كشاندند و مثل جنازه دراز كردند .  ناخدا عميرا در حالي كه بقيه با مار درگير بودند ، به طرف قايق دويد و كيف دوا و درمان خود را آورد و كنار مرد بي هوش زانو زد و سرنگ را بيرون كشيد .

_ در اين موارد به نظر من روش پزشكي مشنگ ها بيشتر به درد مي خورد ...

به آرامي ، انگار كه حمله ي آناكوندا واقعه اي كاملا طبيعي است كار خود را مي كرد . يك آمپول آدرنالين به بيل زد و وقتي مطمئن شد كه نفس مي كشد ، معاينات ديگر را شروع كرد .

او گفت :

_ شوكه شده و چند تا از دنده هايش شكسته . فقط بايد اميدوار باشيم كه ريه اش سوراخ نشده باشد . يا مهره ي گردنش نشكسته باشد . نبايد تكانش بدهيم .

ابرفورت گفت :

_ مگر مي شود ؟

هرميون كه از وحشت آنچه ديده بود به خود مي لرزيد گفت :

_ سرخپوست ها در اين جور موارد از پوست درخت و گل و چوب مو استفاده مي كنند .

ناخدا در تاييد حرف او گفت :

_ خيلي عالي است .

ناخدا دستورات لازم را داد و طولي نكشيد كه دكتر با كمك ابرفورت و هرميون بيل را با پارچه هاي آغشته به گل سرد پيچيدند و با ريسمان لاي پوست درخت بستند . گل كه خشك مي شد آن قالب بدوي مثل آتل ، مجروح را بي حركت نگه مي داشت . بيل ويزلي گيج و كوفته بود و نمي دانست چه بلايي بر سرش آمده اما مي توانست حرف بزند و يكي دو كلمه بر زبان راند .

هري با تعجب از ابرفورت پرسيد :

_ چرا خون آن جانور سبز بود ؟!

ابرفورت با ناراحتي جواب داد :

_ آن يك حيوان توتمي بود . اون اراداه اش توسط صاحبش كنترل مي شود . اگر حيوان توتمي يك فرد آهو هم باشد اگر آن فرد بخواهد در حد يك مانتيكور وحشي مي شود .

ناخدا گفت :

_ بايد بيل را فوري به بيمارستان ريونگرو منتقل كنيم .

اسنيپ اعتراض كرد :

_ نمي شود ، خطاي به اين بزرگي بكنيم . ما دچار مشكل مي شويم . تعدادمان كم است .

ناخدا با تاسف گفت :

_ بدون مراقبت ويژه ،‌ بيل مي ميرد .

اسنيپ گفت :

_ بي خود بزرگش نكن . اين مرد چيزيش نيست ، فقط وحشت كرده . با مختصري استراحت ، يكي دو روزه حالش جا مي آيد .

چارلي دست خود را مشت كرد و زير لبي گفت :

_ ارواح عمه ات !

ابرفورت گفت :

_ فعلا كافيه ، فردا  تصميم مي گيريم . علتش هم اين است كه الان هوا تاريك مي شود . بايد خيلي سريع اردو بزنيم .

هري در حين نجات بيل عينكش را از دست داده بود . او آن را گم كرده بود  و بدون آن هم ديدش زياد خوب نبود.

ناخدا دستور داد آتش برپا كنند و مرد مجروح را كنار آن بخوابانند تا هم خشك شود و هم از سرما دچار مشكل نشود .  براي تسكين درد به او مرفين تزريق كرد و براي جلوگيري از عفونت آنتي بيوتيك هاي قوي به خوردش داد . به دليل آن كه بيمار ظرف يكي دو روز آتي نمي توانست غذاي جامد بخورد ناخدا مختصري نمك و شكر را در يك بطري آب حل كرد و به دست چارلي داد تا با قاشق در حلق او بريزد كه آب بدنش را از دست ندهد . چارلي حسابي نگران بود و دستوراتي را كه به او مي دادند بي چون و چرا با دقتي پدرانه انجام مي داد . حتي اسنيپ بداخلاق هم مجبور شد قبول كند بازگشت او به رينگرو لازم است .

آن شب ننوها را بين درخت ها آويختند و ابرفورت دامبلدور پاس بخش شد و پاس هاي دو ساعته را تعيين كرد كه افراد نگهباني بدهند و آتش را روشن نگه دارند . به دنبال مرگ ماندانگاس و حادثه اي كه براي بيل اتفاق افتاد حالا ده نفر آدم بزرگ و سه نوجوان در گروه ماندند تا هشت ساعت تاريكي را بگذرانند .

پاس يك كه آسان ترين نوبت نگهباني به حساب مي آيد و افراد معمولا سرحال هستند و هوا خيلي سرد نيست به ناخدا عميرا تورس ، چارلي ويزلي و رون رسيد كه از حادثه ي تلخي كه براي برادرشان پيش آمده بود به شدت ناراحت بودند.

پاس دو به هري ، لوپين و ديدالوس ديگل رسيد . پاس سه به ابرفورت ، هاگريد و هرميون و پاس آخر كه پاس سحر بود به ديوي و گلديس گاجيون و ورونيكا اسمتلي رسيد .

خوابيدن خيلي سخت بود ، از طرفي ناله هاي بي امان بيل بخت برگشته و از طرف ديگر بوي عجيب و مداومي كه جنگل را اشباع مي كرد ، نمي گذاشت خواب به چشم كسي بيايد .

هري رنگش پريده بود و گفت:

_ مرا گيج مي كند و حالم به هم مي خورد .

ابرفورت تنها كسي بود كه بو اهميت نمي داد و گفت :

_ اين بود اگر آدم را نكشد او را تقويت مي كند .

_ خيلي بد است .

ابرفورت گفت :

_ بگو اين بو فرق دارد هري . حس نسبي است . چيزي كه به نظر تو مهوع است ، شايد براي يكي ديگر جذاب باشد . شايد جانوري آن بو را براي جلب جفت خودش پراكنده مي كند .

_ پيف ! بوي موش مرده مي دهد !

گروه هنوز اين حس را داشت كه صد ها چشم از درون بيشه آن ها را مي پايد .

پاس اول شب بي هيچ خطري گذشت تا اين كه نوبت هري ، لوپين و ديدالوس ديگل رسيد . هري بيش تر از يك ساعت مي شد كه خسته و كلافه به تاريكي شب و انعكاس نور در آب رودخانه خيره مانده بود و به همراهانش نگاه مي كرد و با خود مي گفت كه ظرف چند روز چقدر تغيير كرده است . 

ناگهان صداي بلندي رشته ي افكار او را از هم گسيخت . صداي پاهاي عظيمي را شنيد كه نزديك مي شد . سينه اش از شدت درد چنان بود كه گويي هر آن احتمال خفه شدن دارد . براي اولين بار از زماني كه عينكش را از دست داده بود ، به عينكش نياز داشت ، زيرا ديدش در شب بد بود . چوبدستيش را دودستي گرفت تا دستش نلرزد . وقتي تكان خوردن برگ را ديد و به نظرش رسيد كه لشكري به آنها حمله كرده ، جيغ گوشخراشي كشيد كه مثل بوق كشتي در حال غرق شدن همه را از خواب پراند ...

 

پايان فصل بيست و دوم

 

http://www.Potter7.blogfa.com

 

By Poorya Pashaei

 

 

 

 

 

 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1385. مربوط به بخش : |


© 2009 - 2010 potter7 lll Disigned by Saitak.com lll for Internet Chain Green's User