تبليغاتX
نهضت سبز پاینده باد
درود بر میرحسین موسوی


آخرين مطالب ارسالي :
بیانیه تحلیلی مهندس میرحسین موسوی در مورد دستاوردهای روز قدس | احمدی نژاد به دانشگاه نرفت . | فریاد سبز آزادی در روز قدس | جزئیات بازداشت فرزند شهید بهشتی | میرحسین: نگذارید به هنگام نابود کردن خود به کشورتان لطمه بزنند | الله اکبر (موسوی پاینده باد ) | حمایت از دکتر محمود احمدی نژاد ( متاسفم ) | مرور عشق | خالق زیباترین | هری پاتر و یادگاران مرگ | کتاب هفتم هری پاتر و انواع ترجمه های اینترنتی این کتاب | معرفی وبلاگ های جدید | پاسخ به نظرات و تبریک به مناسبت اکران فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | متن کامل هری پاتر و خاطرات لوسیوس | عشق یعنی این ... | سلام دوباره | عنوان کتاب هفتم هدیه کریسمس رولینگ تبریک ! | آخرین اخبار از فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | نتایج نظرسنجی بهترین فن فیکشن | خجل و شرمگین ولی ... | تار عنکبوت ... | من به زودی بر میگردم با فصل آخر | مشکل..... | فصل بیست و پنجم | اخبار نظرسنجی | پاسخ به نظرات | توضیحات نظرسنجی | فصل بیست و چهارم | نظرسنجی فوق العاده | متولد سرشناس بیست و دو مرداد |

درباره‌ي وبلاگ

اجزای جهان جمله در اقرار حسين (ع) است

هر لحظه و هر ثانيه تكرار حسين (ع) است

تاريخ ورق می خورد و ورد زبانش

آزادگی و عزت و ايثار حسين (ع) است

ارتباط با از طريق:
farmandehane_ghoghnoos@yahoo.com
پيوندهاي روزانه
زنجيره‌ي اينترنت سبز
..::..هري پاتر..::..
کلوپ طرفداران هری پاتر
هری پاتر و قبرستان جادوگران
محل استقرار مرگ خواران
هری پاتر برای ابد
ژاله پاتر
Prongs world
MaTrOoOk
نیروی اهریمنی من
اخبار هری پاتری و چیزهای دیگه
Harry Potter For Ever
همه چیز در مورد هری پاتر
هری پاتر و جاودانه ساز هشتم
تالار وحشت
داستان های هری پاتر
...سفر...
جادوگران 2
تندیس عشق
هری و بلاتریکس
دارن شان و لرد لاس
هری پاتر و حلقه مرلین
دنیای وحشت
وبلاگ هری پاتر
دیوانه ساز ایرانی
از زمین و زمان و هری پاتر
هری پاتر و بازی مرگبار
انحمن جادوگران ایرانی
هری پاتر و بی همتا
هری پاتر و نواده اسلیترین
کامپیوتر و ویندوز
وبلاگ بزرگ هواداران یوونتوس
اسنیپ دورگه
توپچی های آرسنال
داستانهای وبلاگ هری پاتر 2000
سیریوس بلک
افسونگر
هری پاتر و کتاب جادو
گندالف
خوی آباد سیتی
هری پاتر و نبرد نهایی
پسری که زنده ماند
هری 2007
بستک پاتوق
آرسنالی ها
هری پاتر و نبرد با پرواز مرگ
اچ پی ویزاردز
محمد پاتر
هری پاتر 2005
دست نوشته درباره مطالب گوناگون
آرشیو پیوندها
دوستان ما
زنجيره‌ي اينترنت سبز
هری پاتر
فروشگاه اینترنتی جواهری در قصر
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
پرشین ماگل نت
حيات خلوت
آلبوس و هری
عکس . اخبار و داستانهای هری پاتری
هری پاتر 200
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر 2000
هری پاتر و وارث ولدمورت
دنیای جادوگری
پیام امروز
هری پاتر و جدال دو وارث
مدرسه جادویی
جادوگران
داستانهاي هري پاتري
يه سايت توپ براي همه سليقه ها
آي آر هري پاتر
کویر خسته
هری پاتر و دنیای تاریک
احسان پاتر
وبلاگ 2خترخاله هاي دوقلو
هری پاتر و معجون مرگ
هری پاتر و جنگ سفید و سیاه (پارسا پاتر)
هری پاتر و نوادگان هاگوارتز
جيمز راكسون . شمشير جادويي
مرگخواران
شاهزاده و پدرخوانده
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

امكانات
زنجيره‌ي اينترنت سبز







Powered by WebGozar


سلام من اومدم فصل های پی دی اف شده رو بزارم و برم:

فصل 1 تا 20                       فصل بیستم         فصل بیست و یکم 

به وبلاگ منم سر بزنید

www.hagrid.blogfa.com

ویرایش: لینک ها درست شد .

ویرایش مهم ۲ : میدونم خیلی خیلی دیر کردم ولی فصل جدید خیلی طولانی از آب دراومده پاسخ به نظرات و همه چی داریم . فردا شب یا پس فردا شب

قربان شما

پوریا


نوشته شده توسط در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385. مربوط به بخش : |

سلام بي معرفت ها نگفتين الستور زنده ست يا مرده است...

واقعا كه من غصه خوردم.

خوب بگذريم با اجازه ي پوريا جان چند تا از لينك هاي داستان خودم رو دارم:
اين داستان هري پاتر و ماشين زمان كه تموم شد.اينم لينك كاملش

و داستان دنياي فاني رو هم خيلي وقته تموم شده بازم مي زارم ولي ميگم نخونين چون خيلي بدتركيبه ولي بازم نمي زارم نقد هاي پوريا ضايع كنه اونو.اينم لينكش

در ضمن  اينم داستان هري پاتر و بي همتا كه مي تونين بگيريدش ولي هنوز تموم نشده.

فصل يك تا پنج     فصل شش     فصل هفت    فصل هشت

اميدوارم خوشتون بياد.

يه جوك هم بگم.

هري پاتر مي ره كه براي رون ويزلي بسته بفرسته مي ره اداره ي پست ميگه برسه دست دوستم....ماموره ميگه برين به قسمت جغد پيشتاز...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

يه شعر هم دارم:

صدام كن اي صداقت پيشه...................كاربر عطيقه
تمام دل خوشيم اينه كه دل با تو رفيقه.
تو عاشق پيشه اي هميشه اي محشر به پا كن.
منو عاشق ترين آواره ي عالم صدا كن.
من از مكتب سراغ قبله ي عشق رو گرفتم
تو اين جا تا ابد از عشق مردن را بنا كن
بزن بارون بزن خيسم كن آبم كن ترم كن.
كمك كن تا ز بارون من غريبم پرپرم كن.
بزن آتيش به جونم شعله كن خاكسترم كن.
بزار سر روي دوشم سايه تو تاج سرم كن.
صدام كن اي صداقت پيشه كاربر عطيقه
تمام دل خوشيم اينه كه دل با تو رفيقه.

جالب بود؟مي دونم كه نبود؟
و حالا يه سوال.....اگه جواب كم بدين من قهر مي كنم.

اين عكس دو گربه خوشگل تره يا دانيل رادكليف؟

خوب پس نظر هم در مورد گربه ها و هم داستان و هم شعر  و جوك بگين ديدين كه آپ خوبي بود اگه مي خواين بازم بدم نظر نظر.


نوشته شده توسط در تاريخ شنبه بیست و چهارم تیر 1385. مربوط به بخش : |

جام جهاني }
 
به غير از ايران در جام جهاني طرفدار كدام تيم هستيد ؟
برزيل ( 18رای، 8%)
ايتاليا ( 49رای، 23%)
انگليس ( 27رای، 12%)
آلمان ( 25رای، 11%)
آرژانتين ( 32رای، 15%)
اسپانيا ( 10رای، 4%)
فرانسه ( 18رای، 8%)
ساير تيم ها ( 30رای، 14%)

عنوان نظرسنجی: جام جهاني
تاريخ شروع نظرسنجی: 1385/۳/۲۷

نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه بیست و سوم تیر 1385. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل بيست و يكم - آغاز جستجو

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

هري با شگفتي به اطراف نگاه كرد . طبيعتي ناب و دست نخورده . براي رفتن به اورينوكو عليا به رود آمازون عبور مي كردند . هري در اين باره از ابرفورت پرسيد :

_ چرا مستقيما به اورينوكو عليا نمي رويم ؟

ابرفورت گفت :

_ ما نمي توانيم به آنجا غيب و ظاهر شويم . اينجا نزديك ترين جاي ممكن به اورينوكو عليا است كه توانستيم غيب و ظاهر شويم.

 هري توي كتاب راهنمايي كه در انگلستان خريده بود خواند :

_ رودخانه ي آمازون بزرگ ترين و عريض ترين رود دنياست كه پنج برابر بزرگ ترين رودهاي جهان به شمار مي رود. تنها فضانوردان در راه ماه توانسته اند آن را به طور كامل مشاهده كنند.

انچه كتاب نمي گفت اين بود كه پهنه ي وسيع اين منطقه ، آخرين بهشت روي زمين ، با طمع و حرص ماجراجويان و سودجويان به طور منظم از بين مي رود . بزرگ راهي از وسط جنگل مي گذرد كه مهاجران از طريق آن مي آيند و ده ها تن چوب و مواد معدني از جنگل خارج مي شود. ابرفورت به هري گفت كه به ريونگرو مي روند به اورينوكو عليا ، محلي بكر و كشف نشده ، دلتايي كه قبايل مورد علاقه ي آنها در آن متمركز هستند . قلمرو مورد نظرشان در آن منطقه ي آمازون است .

هري گفت :

_ توي اين كتاب نوشته اند سرخپوست ها هنوز در عصر حجر زندگي مي كنند. آن ها هنوز چرخ را اختراع نكرده اند .

ابرفورت جواب داد :

_ آن ها چرخ لازم ندارند . در اين خطه نيازي به چرخ نيست. آن ها چيزي ندارند كه جا به جا كنند.

هري گفت :

_ خواندن و نوشتن هم بلد نيستند .

ابرفورت گفت :

_ مطمئن هستم كه حافظه ي خوبي دارند.

هري باز هم خواند :

_ بين آن ها بيان هنري وجود ندارد ، تنها سنت هنري كه دارند رنگ كردن تن و بدن است و تزيين خودشان با پر.

ابرفورت جواب داد :

_ آن ها به خودنمايي و تفاخر اهميتي نمي دهند . خيلي از اين به اصطلاح هنرمندان ما بايد بروند و از آنها ياد بگيرند.

آن ها به ريونگرو رسيدند . هري متوجه شد ريونگرو در تقاطع آمازون و اورينوكو عليا شهر مدرن و نوسازي است است كه ساختمان هاي بلندي دارد و ترافيك آن اعصاب خردكن است ، اگرچه ابرفورت به او اطمينان مي داد كه طبيعت آنجا قابل مهار نيست و هر وقت سيل مي آيد مار و عقرب در پاسيوها و كانال ها پر مي شود.

براي بريتانيايي جواني كه اين اولين بار بود پايش را از مملكتش بيرون مي گذاشت ديدن فاصله فقر مطلق و ثروت بي حد در كنار هم عجيب بود . افرادي كه زمين نداشتند و كارگراني كه كار نداشتند به شهر مي آمدند تا افق هاي تازه اي را در زندگي بيابند و در عوض كارشان به زندگي در آلونك ها ختم مي شد ، بدون كوچك ترين درآمدي و اميد به آينده.

اينجا شهر قاچاقچي ها هم بود كه قانون به راحتي زير پا گذاشته مي شد : مواد مخدر ، الماس ، طلا ، چوب هاي گرانبها و اسلحه . همين دو هفته پيش مقامات دولتي يك كشتي پر از ماهي را توقيف كردند- كه هر كدام از ماهي ها را پر از كوكائين كرده بودند.

آنها براي رسيدن به اورينوكوعليا ناچار بودند از رود آمازون عبور كنند . ولدمورت سرزميني بد آب و هوا و سرسخت را براي با ارزش ترين اموالش انتخاب كرده بود.

بخش اول سفر به اورينوكوعليا امتحان صبر بود . با سرعت لاك پشتي جلو مي رفتند و به محض اين كه آفتاب غروب مي كرد براي آن كه به تنه ي درخت هاي ناپيداي شناور در آب نخورند توقف مي كردند. گرما شديد بود ، اما شب هوا خنك مي شد و پتو مي چسبيد .

صبر ديوي گاجيون سر آمده بود او تصميم گرفت بر خلاف نصيحت هاي خواهرش ، با استفاده از جاروي پرنده پيشروي كند . ولي شاخه هاي درختان آنقدر درهم پيچيده و ناجور بود كه او در آن بين گير كرد و ابرفورت براي نجات او دست به كار شد.

 گاهي كه كه رودخانه تميز و آرام به نظر مي رسيد افراد از فرصت استفاده مي كردند تا ماهي بگيرند و شنا كنند.

دو روز اول همه جور قايق مي ديدند ، از لنچ هاي موتوري و خانه هاي شناور گرفته تا زورق و قايق هاي انفرادي كوچك ، كه با خالي كردن تنه ي درخت ها درست كرده بودند ، اما از آن به بعد در پهنه ي بيكران آب تنها بودند . اين جا سياره ي آب بود ، زندگي به آرامي جريان داشت ، درست مثل نبض ، رودخانه ، موج ، باران‌ ، سيل ، آب و آب و آب . همه جا را آب گرفته بود. جنگل در هر دو سوي ساحل خطرناك بود .

ابرفورت دستور داد :

_ به هيچ وجه به جنگل نرويد ، لابه لاي درخت ها جهت را گم مي كنيد.

داستان هاي زيادي درباره ي خارجيان بر سر زبان ها بود كه چند متري از رودخانه دور شده بود و بي آنكه خبري از آنها بشود مرده بودند.

دم صبح دلفين هاي صورتي را مي ديدند كه از آب بيرون مي جستند و دسته دسته پرنده كه از اين سو به آن سو مي رفتند.

شب ها نقطه هاي قرمزي را مي ديدند كه در ساحل مي درخشيد ،‌ چشم افعي ها بود . ماندانگاس به هري ياد داد كه اندازه ي خزندگان را با فاصله ي چشم هاي آنها حساب كند . اگر كوچك بود ، او آن را پرنور مي ديد و مي پريد توي آب و مي گرفت ، دمش را با يك دست نگه مي داشت و دهانش را با دست ديگر مي بست . اگر چشم ها از هم فاصله داشت بايد از آن دوري مي كرد كه بلا بود.

زمان به كندي مي گذشت و ساعت ها كش مي آمد ، با اين همه هري خسته نمي شد. ته قايق مي نشست و طبيعت را تماشا مي كرد  و كتاب مي خواند و با رون بازي مي كرد.

روزي چندبار باران سيل آسا مي باريد و رطوبت و شرجي هم غير قبل تحمل بود . هري به اين واقعيت تن داده بود كه لباس او هيچ وقت خشك خشك نمي شود. به محض غروب آفتاب هجوم پشه ها آغاز مي شد . دفاع آنها اين بود كه خود را در پشه بندهايي كه از ريونگرو تهيه كردند ، زنداني كنند.

روز سوم كه روزي روشن بود مجبور شدند توقف كنند زيرا موتور عيب كرده بود. ناخداي قايق ( كه در ريونگرو با آنها همراه شده بود ) كه به تعمير موتور مشغول بود ، بقيه زير سايه ي سقف استراحت مي كردند. هوا بسيار گرم بود . هري فكر كرد اكنون بهترين زمان براي خنك شدن است. پريد توي آب كه مثل كاسه ي سوپي كم عمق به نظر مي آمد ، اما مثل سنگي در آب فرو رفت . ابرفورت وقتي او را ديد كه به سطح آب آمد و از گوشش آب مي ريخت گفت :

_ فقط احمق ها بي گدار به آب مي زنند.

هري شناكنان از قايق دور شد ، به او گفته بودند كه تمساح ها دوست دارند نزديك ساحل بمانند. به پشت در آب شنا مي كرد و از گرماي آن لذت مي برد ، دست ها و پاهايش را از هم باز كرد و به آسمان زل زد . چنان آرامشي داشت كه وقتي چيزي به دستش خورد ، مدتي طول كشيد تا به خود بيايد و واكنش نشان دهد. خبر نداشت چه خطري تهديدش مي كند . شايد تمساحي كناره ي رود را ول كرده بود . شروع كرد به شنا كردن به طرف قايق. اما وقتي صداي فرياد ريموس لوپين را شنيد كه مي گفت تكان نخورد ،‌ از سر عادت قبول كرد ، هر چند غريزه اش مي گفت برعكس عمل كند . به آرامي شنا مي كرد كه ماهي بزرگي را كنار خود ديد. اول فكر كرد كوسه است و نفسش بند آمد . اما ماهي حركتي تند كرد و برگشت و از سر كنجكاوي به هري نزديك شد كه لبخند او را ديد. اين بار حالش جا آمد و جلو خودش را گرفت كه از شادي فرياد نزند . همراه يك دلفين شنا مي كرد . بيست دقيقه اي كه با پستاندار دريايي بازي مي كرد شادترين لحظاتي بود كه پس از مرگ دامبلدور تجربه كرده بود . ماهي با شكوه به سرعت دور او مي چرخيد و از رويش مي پريد و در نزديكي صورتش سر بلند مي كرد كه نگاه دوستانه اي به او بيندازد . گاهي خيلي نزديك مي آمد ، طوري كه مي توانست پوست آن را لمس كند كه بر خلاف تصورش زبر بود. دوست نداشت آن لحظه پايان يابد و دلش مي خواست تا ابد توي آب بماند ، اما ناگهان دلفين چرخي زد و ناپديد شد .

هري وقتي به قايق برگشت هيجان زده و نفس بريده داد زد :

_ رون ، هرميون ديديد ؟ هيچ كس باورش نمي شود !

                       ***

هر چه به سوي اورينوكو عليا نزديك تر مي شدند پوشش گياهي جذاب تر مي شد و هوا سنگين تر و معطرتر.

هر چه جلوتر مي رفتند پيشروي دشوارتر مي شد ، زيرا رودخانه باريك مي شد و جريان آب شتاب بيشتري مي گرفت و گاه امكان واژگون شدن قايق پيش مي آمد . در جاهاي ديگر هم كه آب ساكن بود و تنه ي پوسيده ي درخت ها و لاشه هاي گنديده حيوانات راه را مي بست ، مجبور مي شدند موتور را خاموش كنند و با استفاده از چوبدستي هايي از جنس بامبو  لاشه ها را كنار بزنند . چند بار هم تنه هاي درخت هايي را كه كنار مي زدند ، تمساح هاي بزرگي از آب درآمد.

در اين بين احساس بدي هري را آزار مي داد . احساسي كه گويي كسي آنها را تعقيب مي كند . هري اين احساس را با ابرفورت در ميان گذاشت . او گفت :

_ اينجا جاي خطرناكيه هري ، جايي مرموز.

لوپين با صدايي لرزان ادامه داد :

_ اينجا انسان ها به راحتي قرباني مي شوند . اگر هم از چنگ بوميان اينجا جان سالم به در ببرند اسير حيوان هاي توتمي مي شوند .

بيل ادامه داد :

_ به همين دليله كه نام اينجا را جنگل جادو گذاشته اند.

احساس اين كه آنها را تعقيب مي كنند در همه به وجود آمده بود . كسي به زبان نمي آورد ، زيرا چيزي كه به زبان نمي آيد به نظر مي رسد وجود نداشته باشد. لوپين ، دوربين دوچشمي در دست ، تمام روز اطراف را مي پاييد و اعماق ساحل را مي كاويد ، تنش محيط او را غيرقابل تحمل تر مي كرد . تنها كسي كه بي قراري جمع در او تاثير نداشت ابرفورت بود.

رون با ترس از او پرسيد :

_ شما فكر نمي كني مارا تعقيب مي كنند ؟

ابرفورت گفت :

_ چرا ؟

_ نمي ترسي ؟

جواب داد  :

_ راه هاي زيادي براي غلبه بر ترس هست.

درست همان موقع ماندانگاس فلچر يي صدا جلو پاي ابرفورت افتاد . ابرفورت خم شد و نگاهش كرد ، اول متوجه نشد چه اتفاقي افتاده ، بعد ديد نيزه اي توي سينه ي او فرو رفته . فهميد كه بلافاصله مرده است.

نيزه از بين دو دنده اش گذشته و قلبش را دريده بود .هري و رون هراسان شدند و بقيه را خبر كردند كه خبر نداشتند چه اتفاقي افتاده ، زيرا حمله خيلي بي صدا صورت گرفته بود .

لحظه اي بعد همه ي چوبدستي ها بيرون كشيده شد  و طلسم هايي بي هدف به سوي جنگل انبوه فرستاده مي شد . غوغاي پرنده ها آرام گرفت . هر كس كه تير مرگ آور را انداخته بود لابد بي حركت و بي سروصدا روي زمين خزيده بود . ابرفورت نيزه را از تن ماندانگاس مرده بيرون كشيد . حدود سي سانتي متر مي شد . مثل فولاد محكم و فنري بود.

ابرفورت دستور داد به حداكثر سرعت پيش بروند ، زيرا اين بخش از رودخانه باريك بود و قايق ها هدف مناسبي براي پيكان زهرآگين مهاجمان به حساب مي آمد . تا دوساعت بعد كه حس كردند خطري تهديدشان نمي كند توقف نكردند . تازه آن موقع متوجه نيزه شدند كه با طرح عجيب و غريب سياه و قرمزي رنگ آميزي شده بود كه هيچ كس از آن سر در نمي آورد .  اسنيپ گفت :

_ من تا آنجا كه به ياد دارم علامت قبيله اي كه در آينجا مستقر شده اند اين نيست ! اما اين را مي دانم كه همه ي قبايل براي پرتاب تير از فوتك استفاده مي كنند .

اسنيپ گفت ، تير اگر به قلب هم نمي خورد ، ظرف چند دقيقه او را مي كشت . هر چند مرگ دردناكي مي شد زيرا نوك پيكان به كوراره آغشته شده بود كه سمي مهلك به حساب مي آمد و سرخپوست ها در جنگ و شكار از آن استفاده مي كردند.

لوپين به جنازه اشاره كرد و گفت :

_ با جسد اين بيچاره چه بايد بكنيم ؟

ابرفورت گفت :

_ با اين هوا نمي توانيم آن را همراه خودمان ببريم . عميرا مي داني كه خيلي زود مي گندد . بهتر است آن را توي رودخانه بيندازيم .

هرميون اعتراض كرد :

_ اوه ... نه...!

ابرفورت با ناراحتي گفت :

_ متاسفم ... چاره ي ديگري نداريم .

 

پايان فصل بيست و يكم

 

http://www.Potter7.blogfa.com

 

By Poorya Pashaei

  

 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه بیست و سوم تیر 1385. مربوط به بخش : |

دیروز داشتم تو اینترنت می گشتم یه وبلاگ باحال پیدا کردم . خوراک بچه های متال باز .

از عکس گرفته تا گروههای مختلف بیشتر بلک متال ... باهاش که یه چتی کردم دیدم نه بابا بچه باحالیه می گفت قراره به زودی توی وبلاگ باحالش یه مسابقه بذاره . جایزه اش هم یک سی دی اورجینال بلک متاله . اسم خودشم فکر کنم حسام بود . اونطور که می گفت به اسم بختک می شناسنش . حتما برید سراغش. از اینجا به وبلاگش برید . لینکش تو پیوند ها هم هست . اگه خوشتون اومد حتما تبلیغ کنید .

ويرايش : خب دوستان خوبم فصل جديد را در پست بعدي مي توانيد بخوانيد . لينك داستانها را هم در همين جا مي گذارم . نمي خواستم بيخود پست بزنم . فصول اول تا بيست و يكم داستان را مي توانيد از لينك هاي زير دانلود كنيد :

 

 فصل اول تا بیستم    فصل بیست و یکم

 

رفتيد تو وبلاگي كه معرفي كرده بودم خداييش باحال نبود ... به هر حال من كه خيلي خوشم آمد . فصل جديد داستان از بهترين و باحال ترين فصلهايي بود كه نوشتم . حتما بخونيد . نظر هم يادتون نره ... اگر هم خوشتون اومد راي دادن به داستان من يادتون نره  ... خب متاسفانه هيچ كدامتون در مسابقه درست حدس نزنيد . شايد حالا بعد ها فرد ديگري كشته شود كه شايد آن ، فرد موردنظر شما باشد به هر حال نظرات شما ثبت شده . هر كس درست حدس زده باشد ، خب منم به قولم عمل مي كنم يعني يك تا دو روز قبل از آپديت در وبلاگ به ايميل آنها مي فرستم فقط اگر داستان ميخوايد حتما ايميلتان بگذاريد . حالا نوبت به پاسخ به نظرات مي رسد :

 

امير عزيز حتما به شما سر خواهم زد ... بهنام عزيز از نظراتان متشكرم ... مهدي عزيز يوزرنيم و پسورد برات تنظيم كردم منتظرم پي دي اف ها را بگذاريد ... شاه پاتر شما مي تواني داستان من را بدون هيچ گونه دستكاري و ويرايش و با ذكر نام نويسنده و منبع در وبلاگ خود قرار دهيد ... گودريك عزيز فعلا كسي نيست برام داستانها رو پي دي اف كنه مهدي قول داده ولي ... kimia  از نظرتان متشكرم . باز هم به من سر بزنيد ... فرزاد عزيز من فكر نكنم مجوز ندن ديگه از راز داوينچي كه بدتر نيست دير يا زود مجوز ميدهند ... داستان رو هم لينكش را به زودي به ايميلت مي فرستم تا دانلود كني ... Prongs عزيز در اسرع وقت لينك شما را مي گذارم ...  Severus snape عزيز حتما به شما سر مي زنم ... مرتضي عزيز فصل بعدي همان طور كه مي بيني گذاشته شد ، نظر يادت نره ...

ستاره عزيز اشكال اينكه نظرت ثبت نشد از بلاگفاست مشكل داره ، ستاره جان همانطور كه گفتم اين رو تمام مي كنم بعد ميرم سراغ داستان ديگه البته بعد از اين داستان حتما بازم نظر بده ها ...  در مورد سايت ها هم مي دونم مي خواستم ببينم كسي مي تونه همچين كاري برام بكنه . در سايت جادوگران تلاش كردم ولي نتيجه نگرفتم .

من ادت كردم . آي دي من ghal_ghel@yahoo.com   است .

 

داستانم را براي وبلاگ داستان هاي هري پاتر 2000 فرستادم تا به زودي آپلود بشه ... بازم ميگم حرصتون را دربيارم نظر يادتون نره ...

شاد باشيد و سربلند

خدانگهدار

 

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385. مربوط به بخش : |

سلام اين هم از فصل بيستم كه ديروز گذاشتم ...

كارتم تموم شد  واسه همين نتونستم توضيحات و لينك و اينجور چيزها رو بذارم . پس امروز لينك ها را مي گذارم . فصل هاي اول تا بيستم را از لينك هاي زير دانلود كنيد . البته pdf كردن فصلها را مهدي نبوي عزيز بر عهده دارد .

 

 فصل اول تا بیستم    فصل بیستم

 

دوباره مي گويم من به دليل اين كه در حال كار بر روي داستان هستم داستان تالار وحشت و وبلاگ آن فعلا آپديت نمي شود .  خوشبختانه يا متاسفانه بايد اعلام كنم روز پانزدهم شهريور يعني درست يك سال پس از تاسيس  آخرين پست زده شده و داستان كامل و ويرايش شده در اختيار قرار مي گيرد .  از آن پس به مرور به تايپ كتاب جيغ مي پردازم . و به هيچ قيمتي حاضر نخواهم بود داستان ديگري بنويسم . مانند اكثر دوستان بازديد كننده فقط خواننده  باشم . لطفا اگر هر كس مي تواند يك تاپيك ، مخصوص داستان من در سايت هايي مانند سايت هاي جادوگران ، دنیای جادوگری ،هاگوارتز و ...   قرار دهد .  واقعا ممنون مي شوم .  من تصميم دارم داستانم به صورت گسترده  در اختيار همه قرار گيرد . خواهش مي كنم اين دفعه رو همكاري كنيد تا داستان من در اين سايت هاي معروف قرار گيرد .  از دستتون دلخورم . درسته نظر مي دهيد . ولي اكثرش پيشنهاد تبادل لينك و ... هست . همكاري كنيد لطفا ...

شايد فصول آخر را به شرط همين قرار گرفتن داستانم در سايت هاي بنام بگذارم.

يك چند تا نظر داشتيم گفتم جواب بدم !

بهي پاتر عزيز خواهش مي كنم پس دوستي به چه درد مي خوره ؟!  فراز عزيز ممنون حتما سر مي زنم. پروتي عزيز ما همين جوري بدون نظر هم قبولت داريم . ولي تو مسابفه شركت كن . چشم فونت ها را هم بزرگ مي كنم صفحه ي وبلاگ بايد هم سنگين باشه با اين همه محتويات . آدرس الستور هم http://elestor.blogfa.com   هست. مرجان عزيز سعي مي كنم با رنگهايي بنويسم كه قاطي نشه خوشحال ميشم اگر داستانم را بخوانيد .

ارسلان ممنون ...

علاوه بر اين يكي از دوستان ما ( فرزاد عزيز ) وبلاگ جالبي داره با آدرس http://my-dark-material.blogfa.com حتما بهش سر بزنيد .

 

براي امروز يك مسابقه گذاشتم اگر داستان من را خوانده باشيد در انتهاي فصل بيستم ، در فصول آينده يكي از اعضاي گروه جستجو مي ميرند. پس بگوييد در فصول آينده كدام يك از اعضاي گروه جستجو مي ميرند . پس بگوييد

 

در فصول آينده كدام يك از اعضاي گروه جستجو مي ميرند ؟

 

هر كس كه بتواند درست حدس بزند من داستان را يك تا دو روز روز قبل از قرار گرفتن در وبلاگ به ايميل آنها مي فرستم . نظر بدهيد و حتما ايميل خود را بگذاريد .

گروه جستجو عبارتند از ابرفورت ، ريموس لوپين ، بيل ويزلي ، چارلي ويزلي ، روبيوس هاگريد ، ماندانگاس فلچر ، ديدالوس ديگل. ورونيكا اسمتلي ، گلديس گاجيون ، ديوي گاجيون. هري پاتر ، رون ويزلي ، هرميون و گرنجر و البته سيوروس اسنيپ ...

مسابقه تا رسيدن نظرات به 20 ادامه دارد . و فصل بعدي هم در صورت رسيدن راي هاي من در  اینجا به 60 راي .

راهنمايي مسابقه . به قول رولينگ :

"قیمت هرچیزی باید پرداخته شود. ما داریم با با بدی خالص مقابله می کنیم. اونها اضافه ها را هدف قرار نمیدن، میدن؟ اونها به سراغ شخصیتهای اصلی میرن.خوب، من هم میرم."

البته مطمئن باشيد آن شخصيت ... نيست .

شركت كنيد . شاد باشيد و سربلند

خدانگهدار


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه شانزدهم تیر 1385. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل بيستم - سومين خاطره

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

ابرفورت بلافاصله به سمت بطري رفت و چوبدستيش را به سمت آن گرفت . در بطري به آرامي جدا شد . او بطري را سر و ته كرد و ماده اي گاز مانند از آن خارج شد ... او وردي عجيب خواند . پهنه ي خاطره بزرگ و بزرگ تر و كم كم ارتفاعي به اندازه كف اتاق تا سقف خانه پيدا كرد .

اكنون همه روي پرده عظيمي كه ابرفورت به وجود آورده بود چيزي مانند فيلم مي ديدند.

**********

سومين خاطره لوسيوس

**********

ولدمورت با حالتي سرد و بي روح  ايستاده بود . شنل سياه و بلندي به تن داشت و با عصبانيت مرگ خواران را زير نظر گرفته بود . حلقه بزرگي از مرگ خواران اطراف ولدمورت ايستاده بودند . نگاه ولدمورت روي دراكو مالفوي ثابت ماند و با نيشخند گفت :

- در بين شما تنها يك نفر هست كه اگر حقيقت را بداند از گفتنش دريغ نمي كند.

چوبدستيش را چرخاند و به سمت دراكو گرفت :

_ لجي ليمنس

دراكو از جا پريد ، او هدف طلسم قرار گرفته بود. چشمانش در نقطه اي ثابت ماند. ولدمورت با نگاهي خبيثانه او را نگاه مي كرد . او در حال كند و كاو در ذهن دراكو بود . لوسيوس با نگراني و تشويش او را نگاه مي كرد . اسنيپ اخمهايش در هم بود . نارسيسا با نگراني چوبدستيش را مي چرخاند و بلاتريكس لبخندي شيطاني بر لب داشت .

پس از چند دقيقه ، ولدمورت با حركت دوراني چوبدستيش دراكو را زمين زد .

دراكو بر روي زمين مي لرزيد . نارسيسا نشست و او را در آغوش گرفت .

ولدمورت نفس عميقي كشيد و با فرياد گفت :

_ سيوروس اسنيپ ...

بلاتريكس زير خنده زد ...

در اين لحظه هرميون محكم دست هري را فشار داد .

اسنيپ اخمي كرد . ولدمورت گفت :

_ تو ... بودي كه لوسيوس مالفوي را وادار كردي نقشه را در اختيار محفل ققنوس قرار دهد .

در اين هنگام توده اي بخار ابرمانند جلوي خاطره را گرفت و صداي لوسيوس مالفوي به گوش رسيد كه مي گفت :

_ هدايت ذهني غلط ...

توده كنار رفت ...

ولدمورت جلو رفت و نگاه خصمانه اي به اسنيپ كرد :

_ فكر مي كني با قضيه ي دامبلدور و اين كارت بخشيده خواهي شد ؟!

ولدمورت چوبدستيش را بلند كرد و پرتو سبز رنگي به سمت او فرستاد. اما اسنيپ چرخي زد و با اولين موجي كه شنلش خورد  از نظر ناپديد شد . لحظه اي بعد پشت سر ولدمورت پديدار شد .

اسنيپ چوبدستي اش را حركت سريعي داد. جادويي كه از آن بيرون آمد بي نهايت نيرومند بود. اين بار ولدمورت براي منحرف كردن آن ناچار شد به كمك جادو سپر نقره اي درخشاني پديد آورد . آن جادو ، هر چه كه بود ، خسارت قابل مشاهده اي به سپر وارد نكرد اما صداي گنگ و بمي از آن برخاست كه بسيار عجيب و وحشتناك

بود ...

ابرفورت با صدايي زمزمه مانند گفت :

_ شيوه مبارزه آلبوس ...

ولدمورت با خنده گفت :

_ تو مي خواي منو بكشي ، سيوروس ؟

اسنيپ با لحني جدي گفت :

_ من هيچ وقت چنين جسارتي نمي كنم ...

در اين هنگام دور خودش چرخيد .

_ قربان .

و او ناپديد شده بود.

در اين هنگام دوباره توده اي بخار ابرمانند جلوي خاطره را گرفت و صداي لوسيوس مالفوي به گوش رسيد كه مي گفت :

_ اكنون تنها اميد سيوروس شما هستيد . او قطعا به سمت جايگاه گريمولد آمده . هرچه زودتر به اورينوكو عليا برويد ، امكان دارد با رفتن اسنيپ موانع آن هم تغيير كند و خطرناك تر شود .

و پس از آن هيچ چيز بر روي پرده نشان داده نشد ...

ابرفورت با چرخش چوبدستي پرده را جمع كرد . هري با خشم گفت :

_ درسته كه او از قصد دامبلدور را نكشته ولي اون هنوز يه قاتله ...

ابرفورت گفت :

_ هري ...

_ اون قاتل برادر شماست ...

ابرفورت با صداي بلندي گفت :

_ هري منطقي فكر كن . او با آلبوس نقشه ي قبلي داشته و اگر آلبوس اكنون اين جا بود قطعا به او اجازه ورود مي داد .

ابرفورت قاطع و محكم اين حرف را زده بود و هيچ كس جرات مخالفت با او را نداشت .

او رو به بيل گفت :

_ هر چه زودتر مجوز جسم يابي براي اورينوكو عليا را بگيريد.

سپس ادامه داد :

_ من به بايد به خانه ي گريمولد بروم تا آنجا منتظر سيوروس باشم .

هري سري تكان داد . احساس خستگي مي كرد پس به سوي اتاق رون رفت تا بخوابد ...

 

                        ***

روز بعد بيل آمد و اعلام كرد كه موفق به دريافت مجوز جسم يابي شده است .

خانم ويزلي پرسيد :

_ اوه ، پسرم چطور توانستي آن را به دست آوري . از اسكريم جيور خواستم تا اجازه را به ما دهد من گفتم اين نيز به نوعي مبارزه با لرد سياه است ... اسكريم جيور هم به من اطمينان داد كه با وزير  سحر و جادوي آمريكاي جنوبي صحبت خواهد كرد .

چارلي حرف بيل را ادامه داد :

_ و اين نيز خود به اين معناست كه ما در دريافت مجوز موفق شديم .

به غير از خانم ويزلي همه از اين موضوع خوشحال بودند . خانم ويزلي اصرار داشت كه هري و رون هرميون به اين جستجوي پرخطر نروند و اين كار را به اعضاي محفل بسپارند.

هري گفت :

_ خانم ويزلي ، فكر نمي كنم لازم باشه كه دوباره بگم كه من و رون و هرميون به سن قانوني رسيديم و ...

رون در تاييد حرف هري گفت :

_ فكر مي كنم حالا ما مي توانيم خودمان تصميم بگيريم .

خانم ويزلي با نگراني سعي در تامين آذوقه ي سفر داشت .
روز بعد ابرفورت به همراه گروه جستجو
*به خانه ي ويزلي ها آمد و اعلام كرد كه وقت رفتن است .

خانم ويزلي رون را در آغوش گرفته بود و اشك مي ريخت . با ناراحتي به چارلي مي گفت :

_ چارلي خوب از برادر كوچكترت محافظت كن .

فلور گوشه اي ايستاده بود و اشك مي ريخت .

_ بيل . خواهش مي كنم ... نرو ...

بيل لبخند تلخي زد و گفت :

_ فلور ، قول ميدم زود برگردم .

ابرفورت گفت :

_ خب ، خداحافظي ديگه بسه طوري خداحافظي مي كنيد گويا هرگز يكديگر را نمي بينيد .

خانم ويزلي سري تكان داد و عقب رفت ابرفورت سري تكان و آنها وارد محوطه ي حياط شدند . هري در حياط سيوروس اسنيپ را ديد . نفرتي عميق را حس مي كرد . هيچ كس به اسنيپ روي خوش نشان نداد . كشتن آلبوس دامبلدور بزرگ به هر نحوي عذري ندارد . تنها كسي كه اسنيپ را همراهي مي كرد ابرفورت بود . ابرفورت صدايش را صاف كرد و گفت :

_ همه براي جسم يابي آماده ايد كار سختي در پيش داريم ... اين كار خيلي خيلي سخته اگر كسي فكر مي كنه نمي تونه چنين كاري انجام بده همراه سيوروس غيب و ظاهر بشود . هري ، رون و هرميون دست من را بگيريد .

_ يك ، دو ... سه

نفس هري بند آمد . از هميشه بدتر بود همان احساس هميشگي را داشت و البته به نوعي وحشتناك تر . دقيقه هاي متمادي پهنه ي گسترده ي جنگل بي پايان را در اطرافشان مي ديدند كه يك سره سبز بود و رودخانه هايي درخشان مثل مار آن ها را مي شكافت . بدتر از همه رنگ شير قهوه اي رودخانه بود ...

پس از چند دقيقه كه از نظر هري ساعت ها گذشت هري هواي تازه را استنشاق كرد.

 

 

يادآوري : گروه جستجو عبارتند از ابرفورت ، ريموس لوپين ، بيل ويزلي ، چارلي ويزلي ، روبيوس هاگريد ، ماندانگاس فلچر ، ديدالوس ديگل. ورونيكا اسمتلي ، گلديس گاجيون ، ديوي گاجيون. هري پاتر ، رون ويزلي ، هرميون و گرنجر و البته سيوروس اسنيپ ...

ولي شماها بايد به زودي با يكي از اينها خداحافظي كنيد .

 

پايان فصل بيستم

 

 

http://www.Potter7.blogfa.com

 

By Poorya Pashaei 

 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ پنجشنبه پانزدهم تیر 1385. مربوط به بخش : |

مصاحبه زنده رولینگ در شوی تلویزیونی ریچارد و جودی که بعد از ظهر ها در انگلستان پخش میشود، در دسترس عموم قرار گرفت.
البته مصاحبه کنندگان وارد جزییات کتاب ها نشده اند ولی اگر شو را ببینید حتی بیشتر از قبل عاشق جو میشوید.
میتوانید
شو را از سایت ماگل نت دانلود کنید
همچنین میتوانید 45 عکس از این شو را که یکی از اعضای سایت ماگل نت درست کرده اینجا ببینید.

ویرایش->

فایل های ویدویی زیر از سایت لیکی کالدرون قابل دانلود است:

  
J.K. Rowling on Richard and Judy, part 1 (WMV, 118 MB)
  J.K. Rowling on Richard and Judy, part 1 (mp4, iPod friendly, 78 MB)

  J.K. Rowling on Richard and Judy, part 2 (WMV, 54 MB)
  J.K. Rowling on Richard and Judy, part 2 (mp4, iPod friendly, 36 MB)

همچنین یکی از اعضای سایت لیکی فایل های صوتی مصاحبه را قرار داده است:

Part one (mp3)

Part two (mp3)

<- خاتمه ویرایش
در ادامه متن نکات مهمی که جو در این مصاحبه اشاره کرده را بخوانید.





- رولینگ به خوبی در حال نوشتن کتاب هفتمه.

- هنوز فصل آخر کتاب هفتم رو در یه جا به صورت مخفی نگه داری میکنه. البته این فصل کمی اصلاح شده که این اصلاحات عبارتند از: دو شخصیت دیگه کتاب کله پا میشن (میمیرند) در حالیکه مجازات یکی به بعد موکول میشه.

- رولینگ نسخه اصلی این فصل رو در سال 1990 نوشته. رولینگ گفته بعضیا فکر میکنن با گفتن همچین چیزی قصد خود نمایی داره چون رولینگ در اون زمان حتی دارای ناشر نبوده.

- به رولینگ پیشنهاد شده که دلیل خوبی وجود داره تا هری رو در انتهای کتاب هفتم بکشه. چون اگه این کارو بکنه دیگه کسی نمیتونه بعد از اینکه اون کتابو تموم کرد ادامه ای بر کتاب بنویسه.

- جو تصدیق کرده که با نوشتن جزییات کم در موارد خاص در کتاب های قبلی ، حالا مجبوره که در کتاب هفتم بیشتر روی توضیح دادن اونها وقت بزاره

- در سه کتاب اول، اصلا نمیتونسته این شهرت و موفقیت رو تصور کنه « مثل موشی که جلوی چراغ یه ماشین گیر افتاده باشه» ولی الان همه اینا رو خیلی خوب میبینه. جو گفته براش خیلی عجیب و جالبه که به طور اتفاقی در روزنامه ها به مطالبی برمیخوره که منبعشون هری پاتره.

- دخترش جسیکا به طور بی نظیری با شهرت مادرش و اثراتی که این قضیه روی زندگیشون داشته کنار اومده. مثلا بچه هایی که تو مدرسه مدام برای فهمیدن نام کتاب بعدی تحت فشار میزارنش.

- ریچارد بهش گفته ممکنه این دیدار کمی گول زننده باشه چون بعضیا هستن که شاید این برنامه فقط براشون به این خاطر جذابیت داره که یکی از ثروتمندترین افراد دنیا رو توش میبینن. ولی جو در جواب گفته که اون افراد باید این نکته رو هم در خاطر داشته باشن که اون سابقا یه مادر تنها و طلاق گرفته بوده که این باعث میشه عیش این افراد منقص بشه.

- اگه یه بوگارتو ببینه چیزی رو خواهد دید که خانم ویزلی در کتاب 5 دید: مرده بچه هاشو

منبع :
ماگل نت
=============================================
دو خبر دیگه توسط دو تا از اعضای خوب سایت ارسال شده که منبع خاص و مشخصی هم توشون ذکر نشده ( مطمانا نوشتن یه سایت منیع نیست) من این خبر ها رو یکی کردم و در انتهای این خبر قرار میدم. مطمانا خیلی از این گفته ها تکراریه و بعضیا هم غلط ترجمه شده.
آخر اینکه اگه نکته ای توشون باشه تا بررسی دقیق مورد تایید سایت جادوگران نیست.
================================================
خبر اول: ارسال شده توسط
چو چانگ


رولینگ دوشنبه در تلویزیون گفت: من هیچوقت نخواستم که اونو قبل از آخر داستان بکشم، چون من همیشه برای هفت کتاب برنامه ریزی میکردم و میخوام در هفت کتاب هم تموم کنم.
میتونم احساس نویسنده ای رو کاملا بفهمم که فکر میکنه:"خوب، من اونارو میکشم بنابراین این با من تموم میشه و بعد از اینکه من مردم و رفتم اونا قادر نخواهند بود که شخصیتو برگردونن"

او گفت:" کتاب آخر هنوز تموم نشده، اما من حالا کاملا داخلشم. من فصل آخر رو در حوالی 1990 نوشتم، پس میدونستم داستانها دقیقا کجا تموم میشن.

ممکن است بعضی از شخصیتها بمیرند، اما فیلمها هنوز در دست وارنربراز قرار دارن. وارنر براوز گفت که فیلم پنجم در 13 جولای 2007 در سینماهای آمریکا اکران خواهد شد.

در"هری پاتر و محفل ققنوس" به کارگردانی دیوید ییتس، هری نوجوان جنگ با لرد ولدمورت شیطانی(دوباره با بازی رالف فاینس) و دنبال کنندگان راه اورا ادامه می دهد

دنیل رادکلیف در نقش اصلی و اما واتسون و روپرت گرینت نقش هرمیون و رون را ایفا میکنند.ایملدا استانتوننیز نقش پرفسور دلورس آمبریج نفرت انگیز را بازی می کند.

رولینگ گفت: "فصل آخر مخفی شده ، هرچند حالا کمی تغییر کرده. مجازات یکی از شخصیتها به تاخیر میفته اما دو شخصیت دیگر می میرند که من خیال نداشتم آنها را بکشم."

"قیمت هرچیزی باید پرداخته شود. ما داریم با با بدی خالص مقابله می کنیم. اونها اضافه ها را هدف قرار نمیدن، میدن؟ اونها به سراغ شخصیتهای اصلی میرن.خوب، من هم میرم."

رولینگ از یک چیز مطمئن هست: "کتابی که بعد از هری مینویس، به اندازه اون موفق نخواهد بود."

" من فکر نمی کنم دوباره چیزی مثل هری بنویسم. شما فقط یکی مثل هری را می بینید"
======================================================
خبر دوم: ارسال شده توسط
دوشیزه اسنیپ

چی کی رولينگ در مصاحبه ای خبری افشا کرد که دو شخصيت در آخرين کتاب هری پاتر خواهند مرد و وی همچنين اشاره کرد که خود هری هم شايد جان سالم به در نبرد!

نويسنده ی ۴۰ ساله ی کتابهای هری پاتر گفت: من هيچ وقت وسوسه نشدم که هری را قبل ازپايان بکشم زيرا من هميشه برای ۷ کتاب برنامه ريزی کرده بودم و ميخواهم داستان را در همان ۷ کتاب به پايان ببرم.

ولی او اضافه کرد: من کاملا طرز فکر يک نويسنده را که فکر ميکند: خوب من همه ی شخصيت ها را ميکشم برای اينکه اين به اين مفهوم است که کس ديگری نميتواند آن را بازنويسی کند را ميفهمم. يس اين داستان با من تمام ميشوند و وقتی که من مردم کسی نخواهد توانست که شخصيت ها را دوباره برگرداند.

او در مصاحبه خود در برنامه ی ريچارد و جودی شبکه ی ۴ انگليس گفت: من خودم را(داستان را) لو نخواهم داد زيرا من نميخوام نامه های نفرت مردم را جدا از همه چيز دريافت کنم؛آخرين کتاب هنوز تمام نشده ولی من دارم کاملا روی آن کار ميکنم. من فصل آخر را در سال ۱۹۹۰ نوشته ام. بنا بر اين کاملا ميدانم که داستان چطور خاتمه می يابد.

وی گفت: بعضی از مردم به من زخم زبان زده اند٬ و فکر ميکنم که آنها فکر ميکردند که اين کاری گستاخانه از من بوده که يايان هفت کناب خود را بنويسم با وجود اينکه نه ناشری داشتم و نه هيچ کس اسم مرا شنيده بود. فصل آخر ينهان شده است ولی با اين وجود آن را هم کمی تغيير داده ام.مجازات يکی از شخصيت ها به تعويق افتاد ولی بايد بگويم که دونفر که قصد نداشتم بميرند٬ ميميرند.

خانم رولينگ درباره ی صعود خود به شهرت گفت: من برای سه کتاب اول واقعا تکذيب ميشدم.

و اين همان جايی بود که صفت بی مزاح و سرد به من داده شد. من مانند خرگوشی بودم که در نور چراغ جلوی ماشين گرفتار شده بودم!(اشاره به رسانه ها)

او در مورد دخترش گفت: او هميشه پديده گرا بوده و اين برای او هميشه هم آسان نبود.تصور کنيد که مادرتان جی کی رولينگ باشد.يادم می آيد زمانی که او با تشبيه در پشت نرده ی مدرسه صحبت ميکرد در حالی که از او سوال کرده بودند که اسم کتاب بعدی چيست.

او همچنين گفت: من فکر نميکنم که ديگر هيچ وقت چيزی مثل هری داشته باشم. شما فقط يک بار چيزی مثل هری خواهيد داشت.

خانم رولينگ گفت که او هنوز در کافه ها مينويسد و شخصيت هرمايونی را بر اساس ترکيبی از شخصيت خود و خواهرش در دوران جوانی نوشته است.


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه یازدهم تیر 1385. مربوط به بخش : |

ظاهرا پوريا تو وبلاگ نيست.فعلا

خوب من براتون يه سوال مي زارم خواستين جواب بدين...

دوست دارين با كدام شخصيت هري پاتري عروسي كنيد؟


نوشته شده توسط در تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1385. مربوط به بخش : |

سلام خدمت دوستان عزيزم

فصل نوزدهم هم در اختيار شما قرار گرفت . درسته به خوبي فصل هاي گذشته نبود ولي همه ي فصلها كه قرار نيست مهم باشند . به هر حال من امروز مي رم تا تاريخ 11/3/1385 .  البته بگم در اين تاريخ به احتمال زياد داستان به صورت دست نويس آماده است و تايپ آن مدتي طول مي كشد . در اين مدت از الستور عزيز مي خواهم يك بار هم شده وبلاگ را با سوالي يا داستان خودشان آپديت كنند . لينك دانلود داستان خاطرات لوسيوس

 

 فصل اول تا پانزدهم   فصل شانزدهم    فصل هفدهم  فصل هجدهم    فصل نوزدهم

 

و ضمنا راي دادن در  اینجا  هم يادتان نرود . نظر هم حتما بدهيد وگرنه دوباره اذيتتون مي كنم ها ...

چند وقت پيش يكي از دوستان پرسيد كه من و الستور دو نفريم ؟! و بايد بگويم البته كه دو نفريم . از ستاره جان هم نهايت تشكر را دارم . و خدمت حنانه خانم عرض كنم كه من ناز نمي كنم و استقلالي هستم .

دلم براتون تنگ ميشه

شاد باشيد و سربلند

خدانگهدار

پوريا


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه ششم تیر 1385. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل نوزدهم - مجوز جسم يابي

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

پيام امروز

حمله ي بزرگ ارتش سياه به مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز با شكست مواجه شد .

با هشياري وزير سحر و جادو و كسب اطلاعات از منابع آگاه ديشب وزير سحر و جادو روفس اسكريم جيور با گردآوري جمع عظيمي از كاراگاهان به مبارزه با ارتش سياه پرداخت. و آنها را شكست . اين خود نشان دهنده اين است كه وزارت سحر و جادو در مبارزه با لرد مرگخواران و پيروان او كوتاهي نكرده است . روفس اسكريم جيور وزير سحر و جادو در اين باره مي گويد : ... بقيه در صفحه 3

 

هري روزنامه را تا كرد و به كناري گذاشت و با خنده گفت :

_ اين نبرد اگر براي هركس نون نداشت براي اسكريم جيور آب داشت .

جيني با خنده گفت :

_ خب ، ادامه ش رو بخون ببينيم چي گفته ؟!

هري روزنامه را ورق زد تا به صفحه 3 رسيد . روزنامه را باز كرد و شروع به خواندن كرد.

 

ادامه از صفحه ي اول ...

روفس اسكريم جيور وزير سحر و جادو در اين باره مي گويد : ما چند وقت پيش به وسيله يكي از منابع آگاه خبردار شديم كه لرد تاريكي قصد حمله به هاگوارتز را دارد . پس ما هم وقت كشي نكرديم و با زيركي تمام دانش آموزان را از مدرس خارج كرديم . ارتش بزرگي از كاراگاهان زبده وزارتخانه را گرد آورديم و براي مرگ خواران تله اي تدارك ديديم . هم اكنون ما موفق به از پاي در آوردن ده ها غول غارنشين و صدها ديوانه ساز شديم . هم چنين جمع كثيري از مرگ خواران نيز دستگير شدند و به زندان آزكابان انتقال يافتند .

طبق گزارش خبرنگار ما از اين واقعه بيش از پانصد مرگ خوار در هاگوارتز حضور داشتند . كه بيش از سيصد تاي آنها دستگير شدند . سيزده نفر هم كشته شدند . و حدود دويست نفر آنها هم گريختند . در اين عمليات فشار زيادي به كاراگاهان وزارتخانه وارد شد. بيش از بيست كاراگاه مجروح و قريب به ده نفر هم كشته شدند .

ما هم به نوبه ي خودمان اين موفقيت را به وزير سحر و جادو تبريك عرض مي نماييم .

 

هري لبخند تلخي زد و گفت :

_ خب ، با اين اوصاف همه چيز به اسم اسكريم جيور تمام شد . هر چند او هم نيازمند مقداري اعتماد از سوي مردم بود ...

جيني حرفش را ادامه داد :

_ كه حالا اعتماد مردم را جلب كرد ...

رون گفت :

_ ميگم ، ولدمورت متوجه خيانت مالفوي نشه !

هرميون گفت :

_ اون الان قطعا عصبانيه . و همه را بازخواست مي كند اميدواريم لوسيوس مالفوي لو نره ...

در اين هنگام صداي فريادي از طبقه پايين بلند شد. هري و رون و هرميون و جيني به سمت آشپزخانه دويدند . بيل و چارلي و ابرفورت به خانه بازگشته بودند . صورت چارلي خونين بود . خانم ويزلي جلو رفت و گفت :

_ واي ، چي شده عزيزم . من ترسيدم .

خانم ويزلي پيشاني چارلي را بوسيد . چوبدستيش را حركت داد و باند استريل به همراه ماده ضد عفوني كننده ظاهر كرد و مشغول پانسمان سر چارلي شد .

ابرفورت گفت :

_ مالي ، روزنامه ي امروز رو خوندي ؟

خانم ويزلي با خنده گفت :

_ آره ، اسكريم جيور خيلي خوشحال بود .

ابرفورت گفت :

_ اينقدر خوشحاله كه سر از پا نمي شناسه الان در وزارت سحر و جادو سخنراني داشت . طوري حرف مي زد انگار كه يك تنه با پانصد مرگ خوار جنگيده ...

در اين لحظه ، ناگهان آتش درون شومينه جرقه زد و سر مردي از آن بيرون آمد . لوسيوس مالفوي بود .او با هول رو به ابرفورت گفت :

_ خوب گوش كنين ببينيد چي مي گم ولدمورت به مرگ خواران مشكوك شده . داره ذهن جويي مي كنه . متاسفم كه مي گم دراكو در چفت شدگي تبحر چنداني ندارد . به خصوص دربرابر لرد سياه ... به هر حال مي ترسم لو بده . در تابستان كه سر دختر ويزلي ها نقشه ولدمورت تا حدودي شكست خورد . وقتي از دراكو سوال كرد . از شدت ترس خودش رو خيس كرد . و آخر سر هم برايش توضيح داد كه نارسيسا سهل انگاري كرده ، تمام واقعيت رو نگفت . الان هم معلوم نيست چه خواهد شد ؟

ابرفورت گفت :

_ چه كاري از دست ما برمي آيد ...

لوسيوس مالفوي گفت :

_ اگر احيانا من لو رفتم ، شما از اين به بعد به اسنيپ اعتماد كنيد ...

ابرفورت ادامه داد :

_ بسيار خب ، برو و از اين به بعد سعي كن بچه تو قوي به بار بياري ...

لوسيوس از آتش خارج شد و رفت . سكوت محض آشپزخانه را در بر گرفت ...

ابرفورت گفت :

_ خب ، اين هم از نجات هاگوارتز ... بهتره هر چه زودتر بريم سراغ كار و جستجوي اصلي مان ، بيل تو مجوز جسم يابي به اورينوكو عليا رو گرفتي ؟!

بيل گفت :

_ نه هنوز ولي درخواستش رو به سازمان همكاري هاي بين المللي فرستادم ...

هري با تعجب گفت :

_ مجوز براي چي ؟

ابرفورت پاسخ داد :

_ متاسفانه اورينوكو عليا در آمريكاي جنوبي قرار دارد و همان طور كه مي داني زير نظر وزارت سحر و جادوي بريتانيا نيست . وزارت سحر و جادوي ما رسيدگي به انگلستان ، اسكاتلند و بريتانيا را بر عهده دارد . اگر مدرك جسم يابي هر كسي مال وزارت سحر و جادوي بريتانيا باشد  فقط حق دارد در مناطق زير نظر جسم يابي كند . و براي جسم يابي به خارج از كشور بايد از وزارت سحر و جادوي آن كشور مجوز بگيرد ...

رون گفت :

_ و اگر مجوز ندهند ...

ابرفورت گفت :

_ پس ناچاريم از راه هاي ديگر وارد شويم تازه اگر هم مجوز بگيرند جسم يابي به آنجا خيلي سخت خواهد بود و كار كهنه كاران و با تجربه ها است !

هرميون به هري گفت :

_ هري بيا بريم بالا بايد يه مقدار جادو و افسون تمرين كنيم !

ابرفورت گفت :

_ فكر بسيار خوبيه ... شما سال هفتم رو هم نگذرانديد . پس تمرين كنيد .

خانم ويزلي گفت :

_ رون تو هم برو بالا تمرين كن !

رون غرغري كرد و به همراه هري و هرميون به طبقه ي بالا رفتند ...

هرميون روي صندلي اي نشست و كتابي را باز كرد با عنوان:

 " افسون هاي پيشرفته و مناسب براي دوئل " اثر پروفسور لايرا لنگدن

 هرميون گفت :

_ اولين طلسمي كه تمرين مي كنيم طلسم به آتش كشيدن آني فرد هست كه در دوئل هاي خونين كاربرد دارد . و ورد آن هم هست " اينسندياري " كافي است نفرتي از فرد يا چيز راداريد به ياد آورده واجرا كنيد پس "اينسندياري"

هري و رون تكرار مي كردند . هرميون كوسني را ظاهر كرد و گفت :

_ فرض كنيد فردي مي خواهد با اين بالش شما را خفه كند پس از آن آتشش بزنيد .

هرميون بالش را روي كف زمين بدون فرش گذاشت و گفت :

_ حالا...

هري و رون ورد آتش افروزي را بر زبان مي راندند ولي بالش كوچك ترين آسيبي نديد.

_ اينسندياري...

_ اينسندياري ...

هرميون گفت :

_ دقت كنيد ...

و بدون گفتن هيچ وردي بالش را به آتش كشيد .

_ پس هنوز طلسم هاي غير لفظي را ياد نگرفتيد ...

رون با تاسف گفت :

_ مثل اينكه امروز روز خوبي نخواهد بود !

هرميون گفت :

_ بهتون حق ميدهم . همه ي جادوگرها نمي تونن اين كار را بكنند . اين كار مستلزم تمركز و قدرت ذهنيه كه بعضي ها ندارند .

هرميون چپ چپ به رون نگاه كرد .

_ حالا وقتشه كه به طور جدي كار خودمان رو شروع كنيم .

پس از آن هري و رون با همكاري هرميون طلسم هاي غير لفظي را تمرين كردند ...

در آخر تمرينات هري تا حد زيادي در كارش پيشرفت كرد در صورتي كه پيشرفت رون ضعيف بود .

كم كم هوا رو به تاريكي گذاشت . هري و رون و هرميون به طبقه پايين رفتند . هري هر چه گشت جيني را پيدا نكرد پس از خانم ويزلي پرسيد :

_ خانم ويزلي ، جيني كجاست ؟

خانم ويزلي گفت :

_ مدرسه .

هري با تعجب گفت :

_ مدرسه !!

خانم ويزلي گفت :

_ بله . دليل نمي شه اگر شما قراره به مدرسه نرويد و به جستجوي جان پيچ هاي ولدمورت بريد جيني هم با شما همراه بشود . او بايد تحصيل كند . رون هم اگر امسال به مدرسه نرود سال آينده جبران مي كند ...

هري سري تكان داد و در اتاق نشيمن نشست . بيرون ، باران مي باريد و صداي شر شر باران به گوش مي رسيد. هري در فكر بود كه بيل در را باز كرد . با ناراحتي گفت :

_ من توانستم مجوز جسم يابي براي مانائوس را بگيرم . وزارت سحر و جادوي آفريقا اجازه داد ولي متاسفانه وزارت سحر و جادوي آمريكاي جنوبي مجوز نداد ، وزير آمريكاي جنوبي دليل و مدرك موثق مي خواهد . اسكريم جيور هم بدجوري پاپيچ ما شده ... دائما كنجكاوي مي كنه كه چرا قصد سفر به آفريقا را داريم ؟!

ابرفورت گفت :

_ متاسفانه اسكريم جيور هنوز هم به ما اعتماد نداره ... بسيار خب به كينگزلي مي گم كه حلش كنه ...

خانم ويزلي گفت :

_ بيل از فلور چه خبر ؟

بيل گفت :

_ تهديدم كرده اگر به همكاري با محفل ققنوس ادامه بدم ازم جدا ميشه ...

خانم ويزلي با طمانينه گفت :

_ خب ، پسرم . بهتره كه بيشتر به زنت اهميت ...

در اين هنگام بطري اي از درون دودكش آشپزخانه سر خورد و بيرون افتاد . ابرفورت جلو رفت و بطري را برداشت مانند ساير بطري هايي كه از لوسيوس مي رسيد بر چسبي سفيد داشت كه رويش نوشته شده بود.

L.M سومين خاطره

 

پايان فصل نوزدهم

 

http://www.Potter7.blogfa.com

 

By Poorya Pashaei 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه ششم تیر 1385. مربوط به بخش : |

سلام خدمت دوستان عزيزم

فصل هجدهم در اختيار شما قرار گرفت و از طريق لينك هاي زير مي توانيد فصول داستان را دانلود كنيد.

 

 فصل اول تا پانزدهم      فصل شانزدهم   فصل هفدهم    فصل هجدهم

 

لينك هاي بالا تا فصل هفدهم pdf و فصل هجدهم هم با فرمت word  است. فصل نوزدهم هم آماده است و سه شنبه در وبلاگ قرار مي گيرد. پس از آن من تا تاريخ 11/4/1385 به مسافرت مي روم . و به احتمال زياد فصل بيستم آخر اين هفته نه هفته آينده در وبلاگ قرار مي گيرد . نظرسنجي هم تا آخر جام جهاني ادامه دارد و پس از آن عوض مي كنم. با آمدن داداش هرميون داستان من در وبلاگ داستان هاي هري پاتر 2000 به روز مي شود .

نظر هم حتما يادتون نره . تا حالا يك نفر پيدا نشده كه داستان ما رو نقد كنه . ضمنا در  اینجا  هم به من راي بدهيد تا اميدوار بشم . ببينم چه كار مي كنيد . وبلاگ تالار وحشت هم فعلا آپدیت نمی شود. فعلا دارم روی خاطرات لوسیوس کار می کنم.

من سه شنبه وبلاگ رو به روز مي كنم . پس تا سه شنبه ! به قول هرميون ( زير رو بخونين )

شاد باشيد و سربلند

خدانگهدار

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه چهارم تیر 1385. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل هجدهم - نبرد براي هاگوارتز

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

هري و ابرفورت به وزارت سحر و جادو رفتند تا با كينگزلي شكلبولت وضعيت را براي وزير توضيح دهند. از نظر ابرفورت وجود هري در تصميم اسكريم جيور تاثير دارد . ولي گويي وجود هري هم در عزم راسخ اسكريم جيور تاثير نداشت .

_ اين امكان نداره . من نمي تونم به همين راحتي به شماها اعتماد كنم.

ابرفورت با خشم گفت :

_ جناب وزير . همان طور كه هم من و هم شما مي دانيم وزارت سحر و جادو در وضعيت بدي قرار دارد. اين بهترين فرصت است كه ثابت كنيد وزارت سحر و جادو در اين مدت فعاليت گسترده اي داشته . شما مي توانيد با دستگيري بسياري از مرگ خواران ، به لرد ولدمورت ثابت كنيد كه وزير قدرتمندي هستيد و به همين راحتي از پس شما برنمي آيد .

اسكريم جيور با صداي ضعيفي گفت :

_ و اگر شما اشتباه كرده باشيد آنگاه تكليف ما چيست ؟!

ابرفورت با طمانينه گفت :

_ آن گاه من براي هر مجازاتي آماده ام .

كينگزلي گفت :

_ جناب وزير من حرف ايشان را تاييد مي كنم.

اسكريم جيور گفت :

_ خب ، اين دفعه را به شما اعتماد مي كنم. ولي مطمئن باشيد كه اگر دروغ گفته باشيد سخت مجازات مي شويد ، البته من مطمئنا اگر هري پاتر هم اين خبر را تاييد كند قطعا صحت داره ؟ حرفهاي اينها درسته هري ؟!

هري بلافاصله گفت :

_ بله جناب وزير مطمئن باشيد چنين حمله اي در كار خواهد بود .

اسكريم جيور نفس عميقي كشيد و رو به كينگزلي گفت :

_ شكلبولت ، هم اكنون به رئيس دايره ي كاراگاهان بگو ، تمام نيروها را به هاگوارتز اعزام كند . خيلي بي سر و صدا هاگوارتز را خالي كنيد . تخليه هاگوارتز فردا شب انجام شود . ولي كاراگاه ها از هم اكنون در آنجا مستقر گردند ...

كينگزلي سري تكان داد و از اتاق اسكريم جيور بيرون رفت .

اسكريم جيور از روي صندليش بلند شد و گفت :

_ اگه بشه من ميخوام با هري تنهايي صحبت كنم.

ابرفورت سري تكان داد و از اتاق خارج شد . اسكريم جيور گفت :

_ هري تو گفتي حرف اينها را تاييد مي كني مگه نه ؟

هري گفت :

_ بله .

اسكريم جيور گفت :

_ پس بگو اين اطلاعات را از كجا به دست آورديد؟!

هري گفت :

_ اوه . متاسفانه من نمي توانم براي شما توضيح بدهم ولي به شما اطمينان مي دهم كه كاملا واقعي هستند . خواهش مي كنم تخليه هاگوارتز به گونه اي انجام شود كه ولدمورت متوجه نشود . مطمئن باشيد اگر ولدمورت متوجه اين موضوع شود . قطعا حمله منتفي خواهد شد. پس اگر ولدمورت بو برد و حمله را منتفي كرد . تقصير را گردن ما نيندازيد .

اسكريم جيور گفت :

_ ما خودمان مي دونيم چه كار كنيم !

 

                                                 ***

شب پنجم سپتامبر بود . دقايقي پيش تمامي مدرسه هاگوارتز از دانش آموزان تخليه شد . كاراگاه ها اطراف و داخل هاگوارتز را تحت پوشش قرار دادند. به دستور اسكريم جيور علاوه بر كاراگاهان كاركنان بخش هاي ديگر هم براي مبارزه آماده شده بودند . اكثر اساتيد هاگوارتز هم داوطلبانه براي دفاع از مدرسه آماده بودند ولي عده اي از قبيل اسلاگ هورن و فليت ويك مدرسه را ترك كردند و همراه دانش آموزان از مدرسه خارج شدند . تمامي اعضاي محفل هم حضور داشتند. پروفسور مك گونگال به رون و هري و هرميون و جيني اجازه نداده بود در هاگوارتز براي مبارزه حضور يابند ...

هري خيلي ناراحت در گوشه اي كز كرده بود. هرميون هم با حالتي عصبي كتابي را ورق مي زد و رون با موهاي جيني بازي مي كرد. جيني كه كلافه شده بود :

_ اه ، ول كن رون ... اعصابم خرد شد !

رون با عصبانيت گفت :

_ حالا چرا همه تون كز كرديد يك جا اشكال نداره عوضش براي پيدا كردن جان پيچ ها همه با هم مي رويم . هر چه نباشه ما دوستان پسر برگزيده هستيم ...

هري بالشي را به سمت رون پرت كرد و گفت :

_ خفه شو ، رون .

هرميون و جيني زدند زير خنده . رون هم مي خنديد . هري هم لبخندي زد . هري گفت :

_ باشه ، تسليم ...

جيني با شوق گفت :

_ بريم كوييديچ بازي كنيم .

هرميون لبخندي زد و گفت :

_ فكر بدي نيست ...

 

                                      ***

مودي در بين ارتش كاراگاهان راه مي رفت و دستور مي داد همه در جاهاي خودشان مستقر شدند . ابرفورت بين اعضاي محفل قدم مي زند و دستورات لازم را گوشزد مي كرد.

 چارلي با بي حوصلگي چوبدستيش را بين دو انگشتش مي چرخاند . با بي حوصلگي به كينگزلي گفت :

_ حوصله مون سر رفت . زودتر بيان تا از اين رخوت بيرون ...

در اين هنگام تاريكي مطلق اطرافشان را فرا گرفت و چارلي ضربه محكمي را بر سرش و خون گرمي كه از سرش جاري بود ، احساس كرد . كينگزلي فرياد زد :

_ مرگ خوارها حمله كردند ...

جنب و جوش عظيمي در ميان ارتش كاراگاهان و اعضاي محفل برپا شد. حمله از جنگل ممنوع شروع شده بود . درگيري بين كاراگاهان مستقر و مرگ خواران حاضر در محوطه برپا شد.

 مودي چوبدستيش را بيرون كشيد و جلو رفت ، مرگ خواري را هدف گرفت و او را با طلسمي از پاي درآورد. اسكريم جيور دستور داده بود تا حد ممكن تا مي توانند از كشتن آنها خودداري كنند. مرگ خواري جلو آمد . او آنتونين دالاهوف بود . دالاهوف با صداي پارس مانندي گفت :

_ چشم باباقوري پير . الان ديگه زندگي تو تموم شده .

طلسم سبز رنگي از چوبدستي دالاهوف خارج شد . مودي جاخالي داد و طلسم به درختي برخورد كرد و حفره بزرگي را به وجود آورد. مودي در تلافي چوبدستيش را حالت مواج چرخاند طلسم زرد رنگي از چوبدستيش خارج شد ، دالاهوف با حركت چوبدستيش سپري را به وجود آورد . با برخورد طلسم مودي به آن سپر موجي را در هوا به وجود آورد و نابود شد. مودي طلسم قرمز رنگي را به سوي دالاهوف فرستاد . دالاهوف قبل از آنكه بتواند واكنش نشان بدهد به هوا كشيده شد و روي زمين افتاد .

در طرف ديگر ابرفورت درگير مبارزه بود . او درگير جنگ با رابستن لسترنج بود . هر طلسمي را مي فرستاد ، ابرفورت دفع مي كرد . تا اينكه ابرفورت طلسم ارغواني اي را به سويش فرستاد  كه به صورتي طناب مانند به پايش بند شد و او را زمين كوبيد. او بيهوش روي زمين افتاد .

كم كم احساس سرماي ناخوشايندي در همه به وجود آمد كه علامت ورود ديوانه سازها بود. ابرفورت فرياد زد :

_ همه به طرف قلعه عقب نشيني كنيد .

پيكرهاي شنل پوش ديوانه سازها از ميان درختان انبوه جنگل ها نمايان شد.

_ همه به طرف قلعه عقب نشيني كنيد .

همه به سمت در اصلي قلعه مي دويدند. صداي ضجه هايي از سوي محوطه شنيده مي شد كه نشانه خارج شدن روح از بدن افراد بينوايايي بود كه هشدار ابرفورت را نشنيده بود .

جمع كثيري از ارتش مبارزان داخل قلعه شدند . درهاي آهنين قلعه بسته شدند . ابرفورت با حركت چوبدستيش درهاي قلعه را چفت و بست كرد. در اين هنگام اسكريم جيور از ميان دخمه ها وارد سرسراي ورودي شد .

_ اوضاع چطور پيش ميره ؟! چرا همه به داخل بازگشتيد .

داوليش بر روي يكي از پله ها نشسته بود .

_ ديوانه سازها ! تعدادشون خيلي زياده !

اسكريم جيور سري به علامت تاسف تكان داد . تانكس با شگفتي گفت :

_ شما چگونه وارد اينجا شديد ؟

اسكريم جيور پاسخ داد :

_ پودر پرواز ...

تانكس با فريادي حرفش را قطع كرد :

_ اين يك راهيه براي ورود مرگ خواران ! مگه نه ؟!

اسكريم جيور سري به علامت منفي تكان داد :

_ شبكه پرواز همه رو قفل كرده فقط يكي بازه براي رفت و آمد افراد وزارتخانه كه براي اون هم نگهبان ...

در اين هنگام صداي نعره هايي از بيرون شنيده شد . اسكريم جيور با شگفتي گفت :

_ اين غير ممكنه .

سپس تانكس گفت :

_ غول هاي غارنشين ؟!

در اين لحظه ضربه اي محكم به در وارد شد . مودي گفت :

_ ريش مرلين ...

ابرفورت گفت :

_ خب . همه براي نبرد آماده باشيد ما بايد غافلگيرشان كنيم .

چوبدستيش را به سمت در گرفت و بر خلاف تصور همه درها باز شد . و بيش از پنج ديو غول پيكر در پشت در نمايان شدند، مودي با چرخاندن چوبدستيش ، پيكاني كه دريانوردان براي شكار نهنگ از آن استفاده مي كنند ، ظاهر كرد. و آن را به طرف يكي غول ها پرتاب كرد . پيكان به شانه راست غول برخورد كرد . او نعره اي دردناك سر داد . ابرفورت با نشانه گيري دقيقي طلسمي قرمز رنگ را به سمت چشم يكي از غول ها فرستاد . خون از چشم غول بيرون مي ريخت . بي هدف دستانش را در هوا تكان مي داد . پاهايش تلو تلو خورد . همه كنار رفتند و او روي زمين فرود آمد . داوليش طلسم آبي رنگي به سوي سر غول ديگر فرستاد . غول غارنشين گويي گيج شده باشد پايش به پيكر غول بر زمين افتاده گير كرد و با صداي بلندي بر زمين فرود آمد. كينگزلي شكلبولت هم با چوبدستيش پيكاني همانند مودي ظاهر كرد و به سوي غول سوم پرتاب كرد . نشانه گيري كينگزلي خوب بود چون پيكان به گلوي غول خورد و او را كشت . پس از مدتي همه به پيروي از مودي و كينگزلي پيكان هاي ظاهر كرده و به سوي غولها پرتاب مي كردند .

_ كانونيد ...

_ كانونيد ...

غولها يكي يكي از پا در مي آمدند و بر روي زمين افتادند . در اين مدت مرگ خواران و ديوانه سازها از باز بودن درها سوءاستفاده كردند و وارد قلعه شدند .

ابرفورت سپر مدافعي به سمت ديوانه سازها فرستاد و تعدادي از آنها را دور كرد.

 اسكريم جيور چوبدستيش را به سمت يك مرگ خوار فرستاد و برق قرمز رنگي از چوبدستيش خارج شد . با برخورد طلسم به مرگ خوار او به ديوار كوبيده شد.

ابرفورت با دو نفر در حال دوئل بود و به راحتي توانست يكي از آنها را از پا درآورد. جادوگر ديگر والدن مكنر بود . به با چالاكي از دست طلسم هاي ابرفورت فرار مي كرد. بالاخره ابرفورت با طلسمي طلايي رنگ او را از پاي درآورد.

پروفسور مك گونگال با خشم در حال مبارزه با بلاتريكس لسترنج بود . بلاتريكس طلسم مرگ را به سوي او فرستاد ولي مك گونگال با سرعت از جلوي طلسم كنار رفت.

هاگريد كه نمي توانست استفاده درستي از چوبدستي بكند بيشتر متكي به قدرت بدنيش بود. او يكي از مر گ خواران لاغراندام را بلند و گردن او را شكست .

همه اعضاي محفل و وزارتخانه در حال مبارزه و دوئل با مرگ خواران بودند كه در اين بين اسكريم جيور سيوروس اسنيپ را در ميان آنها يافت . با خشم به سمت او خيز برداشت . و با نعره اي فرياد زد :

_ آوادا كداورا.

اسنيپ چرخي زد و خود را از تيررس اسكريم جيور دور كرد. او كه مصمم بود اسنيپ را بكشد به دنبال او رفت .

در اين هنگام ابرفورت متوجه حضور نابهنگام اسنيپ در بين مرگ خواران شد . از حضور او تعجب مي كرد ولي هر جور بود بايد از او محافظت مي كرد . همان طور كه مسوليت حفاظت از تمامي اعضاي محفل بر دوش او بود تصميم گرفت به اسنيپ هم كمك كند . اسكريم جيور طلسم ديگري به سوي اسنيپ فرستاد ولي اسنيپ آن را دفع كرد . اسنيپ از هيچ طلسمي استفاده نمي كرد گويي تصميم دوئل با وزير را ندارد ... ولي اسكريم جيور دست بردار نبود و با سرعت به سوي او طلسم مي فرستاد . اسنيپ هم به سرعت آنها را دفع مي كرد . سرانجام اسكريم جيور طلسمي به سوي اسنيپ فرستاد اسنيپ از اسكريم جيور غافل شد . چند ثانيه با مرگ فاصله نداشت و طلسم قبل از رسيدن به اسنيپ منحرف شد. اسكريم جيور با ترديد به اطراف نگاه كرد كسي را نديد . اسنيپ هم از فرصت استفاده كرد و به سمت جنگل ممنوع دويد.

غول هاي غارنشين از پا درآمده بودند . ديوانه سازها به خاطر سپرهاي مدافع ارتش فراري شدند و تعداد زيادي از مرگ خواران مجروح يا بيهوش شدند . در همين اوضاع بودند كه تمامي مرگ خواران به طور ناگهاني ، گويي چيزي به آنها الهام شده به سوي جنگل دويدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند .

اسكريم جيور با خوشحالي گفت :

_ از الان تيتر روزنامه ها را مي بينم.

 

پايان فصل هجدهم 

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه چهارم تیر 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان

این دفعه فصل جدید ندارم فقط اومدم پی دی اف فصلها را بگذارم که مهدی عزیز زحمتشو کشیدند. از لینک های زیر می توانید پی دی اف ها را دانلود کنید .

فصل اول تا پانزدهم    فصل شانزدهم   فصل هفدهم

راستی دیروز من یک کتاب خریدم به اسم راز داوینچی خیلی بی نظیره حتما بخرید...

پوریا


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه دوم تیر 1385. مربوط به بخش : |

سلام من الستورم.

اميدوارم در وبلاگم عكس ها مو ديده باشين.

خوش تيپم نه؟

خوب بگذريم من اومدم سوال بكنم مثل قبلا...موافقين ديگه؟

خوب به يه سوالم جواب بدين.

آيا جن خانگي مي تواند ارباب مشنگ داشته باشد؟

اميدوارم جواب هاي توپي بهش بدين.آهوووم!!!!من ديگه خوابم مياد بايد لالا كنم فصل سي و سه هم تو وبلاگم رفت.

every time there love so

what scard as dementor kiss

تا عشقي هست چه باك از بوسه ي ديوانه سازان

ولي من كه مي ترسم....واي مامانم دمپايي رو برداشت.باي


نوشته شده توسط در تاريخ پنجشنبه یکم تیر 1385. مربوط به بخش : |


© 2009 - 2010 potter7 lll Disigned by Saitak.com lll for Internet Chain Green's User