تبليغاتX
نهضت سبز پاینده باد
درود بر میرحسین موسوی


آخرين مطالب ارسالي :
بیانیه تحلیلی مهندس میرحسین موسوی در مورد دستاوردهای روز قدس | احمدی نژاد به دانشگاه نرفت . | فریاد سبز آزادی در روز قدس | جزئیات بازداشت فرزند شهید بهشتی | میرحسین: نگذارید به هنگام نابود کردن خود به کشورتان لطمه بزنند | الله اکبر (موسوی پاینده باد ) | حمایت از دکتر محمود احمدی نژاد ( متاسفم ) | مرور عشق | خالق زیباترین | هری پاتر و یادگاران مرگ | کتاب هفتم هری پاتر و انواع ترجمه های اینترنتی این کتاب | معرفی وبلاگ های جدید | پاسخ به نظرات و تبریک به مناسبت اکران فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | متن کامل هری پاتر و خاطرات لوسیوس | عشق یعنی این ... | سلام دوباره | عنوان کتاب هفتم هدیه کریسمس رولینگ تبریک ! | آخرین اخبار از فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | نتایج نظرسنجی بهترین فن فیکشن | خجل و شرمگین ولی ... | تار عنکبوت ... | من به زودی بر میگردم با فصل آخر | مشکل..... | فصل بیست و پنجم | اخبار نظرسنجی | پاسخ به نظرات | توضیحات نظرسنجی | فصل بیست و چهارم | نظرسنجی فوق العاده | متولد سرشناس بیست و دو مرداد |

درباره‌ي وبلاگ

اجزای جهان جمله در اقرار حسين (ع) است

هر لحظه و هر ثانيه تكرار حسين (ع) است

تاريخ ورق می خورد و ورد زبانش

آزادگی و عزت و ايثار حسين (ع) است

ارتباط با از طريق:
farmandehane_ghoghnoos@yahoo.com
پيوندهاي روزانه
زنجيره‌ي اينترنت سبز
..::..هري پاتر..::..
کلوپ طرفداران هری پاتر
هری پاتر و قبرستان جادوگران
محل استقرار مرگ خواران
هری پاتر برای ابد
ژاله پاتر
Prongs world
MaTrOoOk
نیروی اهریمنی من
اخبار هری پاتری و چیزهای دیگه
Harry Potter For Ever
همه چیز در مورد هری پاتر
هری پاتر و جاودانه ساز هشتم
تالار وحشت
داستان های هری پاتر
...سفر...
جادوگران 2
تندیس عشق
هری و بلاتریکس
دارن شان و لرد لاس
هری پاتر و حلقه مرلین
دنیای وحشت
وبلاگ هری پاتر
دیوانه ساز ایرانی
از زمین و زمان و هری پاتر
هری پاتر و بازی مرگبار
انحمن جادوگران ایرانی
هری پاتر و بی همتا
هری پاتر و نواده اسلیترین
کامپیوتر و ویندوز
وبلاگ بزرگ هواداران یوونتوس
اسنیپ دورگه
توپچی های آرسنال
داستانهای وبلاگ هری پاتر 2000
سیریوس بلک
افسونگر
هری پاتر و کتاب جادو
گندالف
خوی آباد سیتی
هری پاتر و نبرد نهایی
پسری که زنده ماند
هری 2007
بستک پاتوق
آرسنالی ها
هری پاتر و نبرد با پرواز مرگ
اچ پی ویزاردز
محمد پاتر
هری پاتر 2005
دست نوشته درباره مطالب گوناگون
آرشیو پیوندها
دوستان ما
زنجيره‌ي اينترنت سبز
هری پاتر
فروشگاه اینترنتی جواهری در قصر
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
پرشین ماگل نت
حيات خلوت
آلبوس و هری
عکس . اخبار و داستانهای هری پاتری
هری پاتر 200
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر 2000
هری پاتر و وارث ولدمورت
دنیای جادوگری
پیام امروز
هری پاتر و جدال دو وارث
مدرسه جادویی
جادوگران
داستانهاي هري پاتري
يه سايت توپ براي همه سليقه ها
آي آر هري پاتر
کویر خسته
هری پاتر و دنیای تاریک
احسان پاتر
وبلاگ 2خترخاله هاي دوقلو
هری پاتر و معجون مرگ
هری پاتر و جنگ سفید و سیاه (پارسا پاتر)
هری پاتر و نوادگان هاگوارتز
جيمز راكسون . شمشير جادويي
مرگخواران
شاهزاده و پدرخوانده
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

امكانات
زنجيره‌ي اينترنت سبز







Powered by WebGozar


و اما با تاخیر فراوان بالاخره فصل هفدهم آماده شد و می توانید روی لینک زیر دانلود کنید.

فصل اول تا پانزدهم         فصل شانزدهم       فصل هفدهم

و اما به صورت زنده هم از زیر بخوانید.

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل هفدهم - چهره واقعي لوسيوس

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

لوسيوس به پشت روي زمين افتاد. مودي جلو رفت و با خشونت او را برگرداند. لوپين گفت :

_ اون اينجا چه كار مي كنه ؟

ابرفورت جلو رفت ، چوبدستيش را به سمت مالفوي گرفت. لوسيوس با حالت رقت آوري ايستاد . 

ابرفورت با جادويي طنابي به دور او بست . او گفت :

_ الستور محلول راستي داريم ؟!

مودي با عصبانيت گفت :

_ نه ... معلومه كه اينجا نداريم. بايد برم از هاگوارتز بيارم.

ابرفورت گفت :

_ ممنون ميشم اگه بياري...

مودي سري تكان داد. اطرافش را نگاه كرد و كتري كوچك و زنگ زده اي را برداشت ، چوبدستيش را به سمت آن گرفت و گفت : پورتوس

كتري برقي زد و به رمزتاز تبديل شد. مودي بي هيچ حرفي دستش را دور رمزتاز حلقه كرد و ناپديد شد.

ابرفورت با لحن پيروزمندانه اي گفت :

_ و اما دوست زنداني ما...

چوبدستيش را به سمت مالفوي گرفت . مالفوي به آرامي چشمانش را باز كرد. لحظاتي با حيرت به اطراف و دست بسته شده اش نگاه كرد و با صداي ضعيفي گفت :

_ نارسيسا ... آه ... شماها با من چه كار داريد ؟!

ابرفورت با لحني آرام گفت :

_ مالفوي ، ما تو رو اينجا نياورديم تا بهت آسيب برسانيم. ما سوالاتي از تو مي كنيم و پس از اطمينان از درستي آن ها مي تواني بروي.

مالفوي دوباره گفت :

_ نارسيسا كجاست ؟

ابرفورت اخمي كرد و گفت :

_ منظورت چيه نارسيسا كجاست ؟

لوسيوس گفت :

_ آيا شما نارسيسا را هم اينجا آورديد ؟

ابرفورت گفت :

_ نه ... مگر او هم با تو بود ؟

لوسيوس سريع گفت :

_ آره. ولي اون... خوب گوش كنين ببينين من چي ميگم ... نارسيسا به محض اين كه بفهمه شما منو گرفتيد ، مرگ خواران را خبر مي كند ، در آن صورت...

هاگريد با لحن خشني گفت :

_ منو سياه نكن ! تو ...

ابرفورت حرف هاگريد را قطع كرد و گفت :

_ روبيوس ... آرام باش. مالفوي ما تا جوابمان رو از تو نگيريم جايي نمي رويم !!

لوسيوس با عصبانيت گفت :

_ نارسيسا نمي تونه تحمل كنه ... اون تا حالا مرگ خواران رو خبر كرده ...

هري گفت :

_ همه ي ما خوب مي دونيم كه تو آدم مكار و حقه بازي هستي ؟

لوسيوس گفت :

_ نه . پاتر. اين دفعه من به خاطر همه مون دارم راست ميگم.

ابرفورت گفت :

_ منظورت چيه به خاطر همه مون...

لوسيوس گفت :

_ من بدون اجازه و دستور اينجا اومدم و اگر لرد سياه بفهمه من رو مجازات مي كنه ...

در اين هنگام كسي در را به صدا درآورد . ابرفورت به آرامي گفت :

_ ساكت ...

صدايش را صاف كرد و پرسيد :

_ كيه ؟

صدايي خش دار از پشت در گفت :

_ من مودي هستم مثل اين كه اين رمزتاز درست رو مسير برگشت تنظيم نشده ...

ابرفورت در را باز كرد و مودي وارد شد. بطري كوچكي نيز در دست داشت.

لوسيوس با وحشت گفت :

_ نه ... محلول راستي ... نه ... هر چي بخواين جواب ميدم فقط اون نه ؟ خواهش...

مودي حرفش را قطع كرد :

_ حرف زيادي موقوف .

چوبدستيش را به سمت او گرفت . گويي دستي نامرئي به زور دهان او را باز مي كرد. مودي محتويات بطري را به طور كامل در دهان او خالي كرد. سپس طلسم را از او برداشت و دهان او به آرامي بسته شد.

چشمانش بسته و دوباره باز شد. معجون داشت تاثير مي كرد. ابرفورت به آرامي گفت :

_ خب لوسيوس تو منو مي شناسي... من كي هستم ؟!

لوسيوس با صدايي متفاوت تر از صداي خودش گفت :

_ ابرفورت دامبلدور ...

ابرفورت پرسيد :

_ خب مالفوي ابتدا مي خواهم ازت بپرسم كه خاطراتي كه براي ما فرستادي واقعي هستند يا ساختگي ؟

لوسيوس با لحني صادقانه جواب داد :

_ همه ي آنها واقعي هستند. من ، نارسيسا و سيوروس تصميم گرفتيم اين كار را صرفا براي كمك به شما و پاتر انجام دهيم ... متاسفم كه از خاطره اول استفاده درست نكرديد ...!

ابرفورت با شنيدن نام سيوروس اخم هايش در هم رفت .

_ گفتي سيوروس . اون كه يك خائنه چطور تصميم گرفته به ما كمك كنه ؟

مالفوي بدون هيچ مكثي گفت :

_ در سال گذشته سيوروس و دامبلدور نقشه كشيدند تا در يك نمايش ساختگي دامبلدور را بكشند. البته سيوروس زير بار نمي رفت كه حتي ساختگي با لرد سياه همكاري كنه ... ولي بالاخره راضي شد. او با استفاده از جادوهاي غير لفظي سعي در قتل دامبلدور داشت. او در ذهن خود طلسم ديگري را جايگزين آنچه بر زبانش جاري شد كرد ... ولي از بخت بد او دامبلدور از بالاي برج به پايين سقوط كرد و همين مرگ او را فراهم آورد. سيوروس با ديدن چنين چيزي وحشت كرد . اكنون او واقعا در نظر جامعه جادوگري يك قاتل محسوب مي شد. پس فرار كرد... در طول نقشه ما نارسيسا دراكو را مدام به كشتن دامبلدور ترغيب مي كرد ولي من با او مخالف بودم. پس از مدتي بلاتريكس متوجه مرگ مشكوك دامبلدور شد. او از مرگ خواران حاضر در صحنه از جمله آمايكيوس و گري بك پرس و جو كرد و متوجه شد. چون همانطور كه ميدانيد آوادا كداورا مرگي آرام را به همراه خواهد آورد ولي دامبلدور پرتاب شد. لرد سياه طي يك محلول راستي متوجه اصل قضيه شد و اسنيپ را مجازات كرد...

هري خواست چيزي بگويد ولي مالفوي نگذاشت .

_ ولي ... مهم اين بود كه دامبلدور مرده بود و اسنيپ هم يك فرد مطرود به حساب مي آمد. پس ما تصميم گرفتيم با همكاري يكديگر دست لرد سياه را براي شما رو كنيم تا شما از اين جستجو جان سالم به در ببريد . دامبلدور سال پيش درباره جان پيچ ها براي اسنيپ توضيح داده بود . مهم ترين خاطره ، خاطره دوم بود...

لوسيوس ساكت شد . لوپين با لحني متعجب گفت :

_ الستور مطمئني محلول راستي واقعي آوردي ؟!

مودي گفت :

_ محلول راستي هيچ عيبي نداره هوريس خودش اون رو درست كرده ...

لوپين گفت :

_ پس ناچاريم حرفهاشو باور كنيم.

ابرفورت گفت :

_ خب پس نكاتي در خاطره دومت گنگ بود كه الان بايد جواب بدي ... اول بگو اورينوكو عليا دقيقا كجاست ؟

لوسيوس گفت :

_ اون يه روستاي مرزي در آمريكاي جنوبي هست .

ابرفورت پرسيد :

_ و مانائوس كجاست ؟

لوسيوس گفت :

_ روستايي در غرب آفريقا ...

ابرفورت گفت :

_ اوه ... و فرقه عقاب چه نوع گروهي هستند ؟!
لوسيوس گفت :

_ هيئت مبلغين مذهبي هستند كه در معبدي به نام دير مستحكم زندگي مي كنند. تابلوي ريونكلا به عنوان تابلويي مقدس به آنها تلقين شده ... و آنها به شدت از آن حفاظت مي كنند . اين تابلو تصوير يك زن لاغر و چوبدستي به دست است ...

ابرفورت پرسيد :

_ و سرزمين ممنوعه كجاست ؟

لوسيوس گفت :

_ من نمي دونم... فقط لرد سياه و بلاتريكس مي دانند...

هري گفت :

_ پس قضيه كشته شدن جيني رو چي مي گيد اين كار شما چه عذري داره ؟

مالفوي گفت :

_ اين يك نقشه از پيش پي ريزي شده بود و ما زودتر در جريان قرار نگرفتيم . فقط وقتي دختر ويزلي ها را دزديدند اين وظيفه را به عهده نارسيسا گذاشتند تا جاي او را موقتا پر كند. نارسيسا نيمه شب تو رو بيدار كرد و با خود همراه كرد و تو را متوجه نقشه اش ساخت البته به طور غير مستقيم .... سيوروس هم وانمود كرد كه براي ماموريتي رفته و معجون كافي در اختيار نارسيسا نگذاشت .

او رو به بيل و چارلي گفت :

_ معذرت مي خوام ما نهايت سعي خودمان را كرديم تا جان خواهرتان را نجات دهيم ولي ...

لوپين گفت :

_ اوه ... ابرفورت ... مالفوي تو راست گفتي كه زنت مرگ خواران را خبر مي كنه ؟

لوسيوس گفت :

_ بله . تا حالا حتما خبر كرده .... اون به حفاظت خانواده ما بيشتر از هر چيز ديگري اهميت مي ده !

ابرفورت سري تكان داد .

_ مالفوي حمله به هاگوارتز دقيقا كي انجام مي شود ؟

مالفوي گفت :

_ ضمنا حمله به هاگوارتز پنجم سپتامبر انجام مي شود.

ابرفورت گفت :

_ خب متشكرم . ديگه بهتره راه بيافتيم .

لوسيوس فرياد زد :

_ من چي ؟

ابرفورت به اطراف نگاه كرد.

لوسيوس گفت :

_  من دوباره بين مرگ خواران ميرم و براي شما جاسوسي مي كنم ، اين طوري من را اينجا نگه داريد بدتر است...

ديوي گفت :

_ نه ... ابرفورت من حرفهايش را باور نمي كنم .

ابرفورت سري تكان داد و گفت :

_ خب ... لوسيوس مالفوي را آزاد كنيد كه بره ... همه زودتر راه بيفتيد . ابتدا به هاگوارتز مي رويم ، امروز سوم سپتامبر هست حمله دو روز ديگر است . پس از پايان حمله به مانائوس با اورينوكو عليا مي رويم.

 

پايان فصل هفدهم

كليه ي حقوق اين اثر محفوظ و متعلق به وبلاگ http://potter7.blogfa.com  و نويسنده ي اين وبلاگ ، پوريا پاشايي مي باشد . هر گونه استفاده از محتواي اين مطلب بدون اجازه از نويسنده و يا وبلاگ ناشر آن غيرمجاز تلقي مي شود و با خاطيان برخورد مي شود .

نظر یادتون نره ... پوریا


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1385. مربوط به بخش : |

بازيگران هري پاتر }
 
بهترین بازيگر هری پاتر از نظر شما کدام است؟
دانيل رادكليف ( 27رای، 33%)
روپرت گرينت ( 12رای، 15%)
اما واتسون ( 19رای، 23%)
تام فلتون ( 4رای، 5%)
مايكل گامبون ( 2رای، 2%)
ديويد توليس ( 4رای، 5%)
كتي ليونگ ( 4رای، 5%)
گري اولدمن ( 8رای، 10%)


عنوان نظرسنجی: بازيگران هري پاتر
تاريخ شروع نظرسنجی: 1385/۲/۲۳
مجموع نظرات: 80

 

نظرسنجي جديد به مناسبت جام جهاني 2006 گذاشته شد.

ویرایش : ببخشید ستاره جون

فصل بعدي به زودي ... فعلا در گیر تایپ کتاب جیغ هستم . ممنون از نظراتتان ... حتما مي گذارم ....

اما وبلاگ جديد من

http://talar-e-vahshat.blogfa.com

در دست خود كليدي داري كه در را به روي وحشت و هراس مي گشايد. از دنياي امن و راحتي كه با آن آشنا هستيد يك قدم به عقب بردار. در را به روي وحشت باز كن. هميشه جا براي يك نفر ديگر در تالار وحشت... وجود دارد.

 

ما شما را با خود به دنيايي ديگر مي بريم. دنياي سراسر آكنده از رازها و اسرارها ، دنيايي كه مي توانيد از دريچه ذهنتان قدم به آن گذاشته و جرات خود را امتحان كنيد.

در اين تالار فقط حيرت است ... و ناشناخته هايي كه مي تواند براي شما بيگانه نباشد.

قرار ما در       http://talar-e-vahshat.blogfa.com    

 

كتاب هاي تالار وحشت با ترجمه اثر R.L.Stine تقديمتان شد با ما تماس بگيريد و با نظراتتان ما را خوشحال كنيد.

 

ما در اين وبلاگ كتاب هاي تالار وحشت اثر آر.ال.استاين را تقديم حضورتان مي كنيم . ابتدا از كتاب جيغ استفاده كرده و آن را تايپ مي كنيم و بعد طي نظرسنجي اي كتاب بعدي را تايپ مي كنيم.

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام.
بنده به خودم زحمت دادم تا يه سر به اين جا بزنم.
مي بينم كه داستان اومده و ....خواستم به پوريا يگم كه اگه داستان رو با فونت كودك و اندازه ي ۱۸ بنويسه هم قشنگ تره و هم بزرگ تر.
خوب اول برين داستان بنده رو تا اين جا دانلود كنيد.
فصل يك تا سي

و اين كه اسكناسهاي هري پاتر منتشر شد  اينجا 

و سوال اينه كه:

چرا اسنيپ هنگام فرار جون هري رو نجات داد؟


نوشته شده توسط در تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان عزیزم

فصل شانزده کاملا آماده است ولی دیدم فقط ۴ نظر بود خواستم داستان رو نذارم ولی به خاطر افرادی از قبیل ستاره عزیز و سورنا این فصل را هم می گذارم . ولی تا نظر ها به ۱۰ نظر نرسیده و تعداد رای های من در اینجا به ۲۵ نرسد قسم می خورم که تا آن زمان از فصل ۱۷ خبری نیست . از لینک های زیر فصل شانزده را دانلود کنید .

فصل اول تا پانزدهم    فصل شانزدهم

از دستتون واقعا دلخور هستم ... فصل شانزدهم به صورت زنده هم از زیر ...

هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل شانزدهم - دومين خاطره

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

ابرفورت به سوي بطري خاطره رفت . بطري آن را در دستش گرفت و نگاهي به آن انداخت .

هري گفت :

_ قربان ... گويا براي ديدن اين خاطره به قدح انديشه احتياج داريم ...

ابرفورت گفت :

_ نه ... نياز ضروري اي نيست ... من مي تونم اون رو روي پرده اي نمايش بدهم .

هري با بيقراري گفت :

_ لطفا سريع تر ... ممكن است اطلاعاتي واقعا حياتي در آن وجود داشته باشد .

لوپين جلو رفت و به هري گفت :

_ هري . صبر كن . خودش مي دونه چي كار كنه ...

ابرفورت چوبدستيش را به سمت بطري گرفت ، در بطري به آرامي جدا شد . او بطري را سر و ته كرد و ماده اي گاز مانند از آن خارج شد ... او وردي عجيب خواند . پهنه ي خاطره بزرگ و بزرگ تر و كم كم ارتفاعي به اندازه كف اتاق تا سقف خانه پيدا كرد .

ابرفورت گفت :

_ آماده ايد ...

همه سري به علامت تاييد تكان دادند ... اتاق در سكوتي محض فرو رفته بود . همه در انتظار ديدن خاطره ديگري از لوسيوس مالفوي بودند ...

اكنون همه روي پرده عظيمي كه ابرفورت به وجود آورده بود چيزي مانند فيلم مي ديدند

**********

دومين خاطره لوسيوس

**********

ولدمورت بر روي صندلي سياهي نشسته بود و سيوروس اسنيپ در كنارش بود . لوسيوس مالفوي و همسرش نارسيسا بلك هم چند متر آن طرف تر نشسته بودند .

بلاتريكس لسترنج هم پيش نارسيسا نشسته بود .

دم باريك هم در حال پذيرايي از آنها بود .

ولدمورت با صداي ضعيفي رو به اسنيپ گفت :

_ كار اورينوكو عليا تمام شد ؟!

اسنيپ پاسخ داد :

_ تقريبا قربان ... فقط اهالي خيلي سماجت كردند كه البته به راحتي توانستيم دورشان كنيم ...

ولدمورت ادامه داد :

_ و كارهايي كه براي حفاظت از فنجان هافلپاف دستور دادم كاملا انجام شد ؟

اسنيپ با خنده گفت :

_ بله قربان . اگر احيانا كسي جسارت بكند كه براي از بين بردن فنجان هافلپاف آنجا برود . بايد از دره يتي ها عبور كرده و از سد جنگل جادو و حيوان هاي توتمي *

بگذرد...

ولدمورت لبخندي به نشانه ي رضايت زد و ادامه داد :

_  تو لوسيوس همراه همسرت ، مانائوس را چه كردي براي محافظت از تابلوي ريونكلا ؟

لوسيوس لبخندي موذيانه زد و گفت :

_ اگر كسي جسارت كند و براي از بين بردن تابلوي ريونكلا برود بايد از دره ي مارهاي كبرا بگذرد و با  كوتوله هاي پيگمه مدارا كند و در آخر به دير مستحكم و فرقه ي عقاب مي رسد ... هيچ كدام از آنها نمي دانند كه براي رام كردن كوتوله هاي پيگمه كافي است به آنها لباسي بافتني هديه بدهي در غير اين صورت خيلي خيلي وحشي مي شوند و نمي دانند كه ...

ولدمورت حرف او را قطع كرد .

_ ممنون لوسيوس. و تو بلاتريكس سرزمين ممنوعه چه شد؟

بلاتريكس گفت :

_ تقريبا آماده است قربان پس از آماده سازي هيچ كس نمي تواند به شما و مارتان آسيب برساند. شما آنجا راحت و شاهانه زندگي مي كنيد ... و هيولاي سه سر و اشباح و مردان مه نشين كه از خبيث ترين مخلوقات جادويي هستند از شما مواظبت خواهند كرد ...

لبخند پليدانه اي بر لبان ولدمورت ظاهر شد .

_ بايد آخرين سد ادعاي وزارت سحر و جادو و محفل ققنوس را در هم بشكنيم و اون هم حمله بزرگ ما به هاگوارتز خواهد بود ...

لوسيوس گفت :

_ بله ... همان طور كه مي دانيد 3 روز ديگر حمله خواهيم داشت و آن هم پنجم ...

ولدمورت با خشم حرفش را قطع كرد :

_ خودم مي دونم چه روزي حمله انجام ميشه . شما بايد غول هاي غارنشين ، ديوانه سازها رو مجهز كنيد و آن شب بايد ماه كامل باشد تا گرگينه ها هم همراه ما باشند .

سيوروس تو ترتيبش رو مي دي ...

اسنيپ سري تكان داد ...

_ فقط اگه بفهمم آنها كوچكترين حمله اي به خودي ها داشتن ...

اسنيپ حرفش را قطع كرد :

_ قربان متاسفانه اگر وحشي بشوند به همه حمله مي كنند و اگر رام بشوند با هيچ كسي كاري ندارند ... آن گونه كه شما مي گوييد نمي توانم چنين كاري انجام بدهم فقط مي تونم كمي از قدرت بدنيشان را كم كنم ...

_ بي عرضه ... پس گرگينه ها همراه ما نخواهند بود .

ولدمورت لحظه اي مكث كرد و گفت :

_ خب مي توانيد برويد دوستان من ...

*******************

پس از آن سياهي مطلق برد پرده حاكم شد . ابرفورت با حركت چوبدستيش پرده را ناپديد كرده و خاطره را به بطري بازگرداند ...

مودي با اخمي گفت :

_ اوه ... حيوان هاي توتمي ... مثل اينكه كارمان سخت شد ...

رون با لحني پرسشگر گفت :

_ حيوان هاي توتمي ديگه چي هستن ؟

مودي گفت :

_ همه ي ما يك روح حيواني كه همراه ماست ... درست مثل روح خودمان ... همه ي ما نمي توانيم آن روح را پيدا كنيم ، فقط جنگجويان بزرگ و جادوگرها مي توانند اين كار را بكنند ، واي به روزي كه يك جادوگر سياه حيوان توتمي اش را پيدا كند ... آنگاه مي تواند آن را تحت اختيار خود بگيرد و به او فرمان دهد . و در آن زمان است كه مي تواند از آن حيوان يك هيولا بسازد . چيزي مانند يك شيمر ** ... گويا در محل اورينوكو عليا مجبوريم با اين دسته اي حيوان هاي توتمي مرگ خواران روبه رو شويم...

ابرفورت حرف او را ادامه داد :

_ ولدمورت تخصص خاصي در يافتن حيوانهاي توتمي دارد . حتي مي تواند حيوانهاي توتمي ديگران را هم در مدت كوتاهي تمركز پيدا كند ... ولي آلبوس اين استعداد را نداشت و فق حيوان توتمي خودش را پيدا كرد ...

هري پرسيد :

_ حيوان توتمي اش چه بود ؟

ابرفورت با لحن تلخي پاسخ داد :

_ ققنوس ...

هرميون گفت :

_ مردان مه نشين چه نوع انسانهايي هستند ؟

ابرفورت پاسخ داد :

_ مردان مه نشين مردماني با قدرت جادويي قوي هستند،

مستقل و دور از جبهه ي سياه و سفيد ... ولدمورت قبل از اين كه ناپديد بشود سالها با آنها جنگيد ولي هيچ كدام پيروز نشدند ... مثل اينكه بالاخره توانسته آنها را شكست بدهد . رسم آنها اين گونه است كه اگر كسي بتونه آنها را شكست بدهد تا آخر عمر در خدمت او هستند ولي اين قانون شامل نوادگان آنها نمي شوند ... آلبوس خيلي سعي كرد آنها را به سوي نيروي محفل سوق دهد ولي موفق نشد .

ابرفورت گفت :

_ ريموس يه نامه به مينروا بنويس بگو هرچه زودتر هاگوارتز را تخليه كنند . بدون اين كه سر و صدايي برپا شود ... به كينگزلي هم بگو مراتب را با روفس اسكريم جيور در ميان بگذارد ... فرصت مناسبي براي مچ گيري آنهاست و مطمئنم او هم با ما موافق است ... حمله به احتمال زياد در پنجم سپتامبر انجام ميشه با اين حال بايد احتياط كرد ...

لوپين سري تكان داد و رفت تا قلم و كاغذ بياورد .

هري پرسيد :

_ فرقه عقاب چه نوع گروهي هستند ؟

ابرفورت به آرامي گفت :

_ من اطلاعات دقيقي از آنها ندارم ...

در اين لحظه مودي با صدايي غرغرمانند گفت :

_ ولي شايد ارباب آنها اطلاعاتي داشته باشد .

او چوبدستيش را به سمت در گرفت . اشعه آبي رنگي ساطع شد ، در شكست و ...

لوسيوس مالفوي بيهوش بر زمين افتاد .

 

پايان فصل شانزدهم

نظر یادتون نره


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام خدمت دوستان عزیزم

فصل پانزدهم وارد اینترنت شد و فصل شانزدهم هم کاملا آماده است ولی چون کند می نویسم بنا به شرایطی فصل بعدی را می گذارم ...

تعداد نظرات این پست و پست قبل به بیش از ۱۰ نظر برسد و تعداد آرای من در اینجا به بیش از ۲۵ رای برسد در حال حاضر ۱۵ رای دارم ... آن گاه آنا فصل شانزدهم را می گذارم ...

فصل اول تا پانزدهم ویرایش شده است ...  و تالار گفتگو را هم به زودی راه می اندازم و درباره اش با ابلیس عزیز صحبت می کنم ... در حال نوشتن فصل ۱۷ هستم و وقتی داداش هرمیون برگشت فصل ها را پی دی اف می کند ...

امیدوارم تا به اینجای کار از ما راضی باشید انشاالله در تابستان فعال تر هستیم ... به شرطی که شما هم نظر بدهید ...

بهی پاتر عزیز من روش پی دی اف کردن را بلد نیستم و داستانهای من را داداش هرمیون پی دی اف می کند ... شهرام عزیز برای من همین وبلاگ بس است ... هانی دختر خورشیدی  من هم درباره داستان رولینگ با تو موافقم ... ستاره ممنون از نظرت ... bigsaleh از نظرت ممنون

 


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان خوبم فصل پانزدهم آماده شد و با فرمت word قابل دانلود است ... از لینک های زیر

فصل اول تا پانزدهم    فصل پانزدهم

دوستان من در زیر می توانید داستان به صورت زنده را بخوانید ...

 هري پاتر و خاطرات لوسيوس

 

فصل پانزدهم - جنگلي كريه

 

نوشته شده توسط پوريا پاشايي

 

هري چشمانش را باز كرد . ديشب ابرفورت اتاقي را در اختيار آنها قرار داده بود. به اطرافش نگاه كرد . رون در خواب عميقي بود. ولي هرميون با چشماني باز گوشه اي نشسته بود. هري به آرامي گفت :

_ هرميون ...

 هرميون رويش را به سوي او برگرداند. هري گفت :

_ بهتر نيست بريم به سالن اصلي .

 هرميون سري تكان داد. و هردو با هم به سالن اصلي هاگزهد رفتند. در بدو ورودشان به سالن اصلي لوپين و ابرفورت را ديدند كه با هم صحبت مي كردند .

ابرفورت با لحني پدرانه گفت :

_ هري بيا بشين صبحانه بخور ... من هاگزهد رو به مدت يك ماه تعطيل اعلام كردم ...

هري صندلي اي را جلو كشيد و نشست  ، به ابرفورت گفت :

_ كي كارمان رو شروع مي كنيم ...

ابرفورت پاسخ داد :

_ در حال حاضر چارلي و هاگريد رفتن تا امنيت دره گودريك رو بررسي كنند به محض اين كه برگشتند ما براي سفر مي رويم . امتحان غيب و ظاهر شدن رو دادي.

هري گفت :

_ بله قربان ...

فردي كه هري او را با نام ديوي گاجيون مي شناخت ظرفي مربا همراه با كره و نان تست براي او آورد .

هري گفت :

_ متشكرم . ديوي ...

هري فكر مي كرد كه بهتر است كم كم برخورد خود را با ديگران صميمانه كند . لوپين گفت :

_ چند وقت پيش وقتي در جمع گرگينه هاي مرگ خوار بودم گري بك مي گفت ولدمورت قلمرويي تشكيل داده با عنوان سرزمين ممنوعه مي گفت تصميم داره انواع و اقسام مخلوقات شيطاني جادويي رو در اونجا بگذاره تا جان پيچ ها مواظبت بكنه ...

ابرفورت گفت :

_ امكانش هست اون براي محافظت از اونها چنين كاري انجام بده ...

هري گفت :

_ پس با اين اوصاف با دزديده شدن قاب آويز به فكر تقويت نيروها و محافظت بيشتر از جان پيچ ها افتاده است.

لوپين گفت :

_ اين طور به نظر مي آيد ... تازه گري بك مي گفت اون در حال به وجود جانوران و هيولايي مخوفي است ...

ديوي گفت :

_ پس با اين اوصاف واقعا كارمون سخته ...

هرميون گفت :

_ پس هرچه زودتر اقدام كنيم فرصت پيشروي كم تري به ولدمورت مي دهيم ...

ابرفورت گفت :

_ حق با توئه ... بايد هرچه سريع تر اقدام كنيم ...

لوپين در ادامه حرف دامبلدور گفت :

_ فقط مشكل اينه كه نمي دونيم اين سرزمين ممنوعه كجا خواهد بود ...

در اين هنگام رون خميازه كشان پايين آمد .

                       ***

پس از صبحانه هاگريد و چارلي بازگشتند و اعلام كردند كه خطري وجود ندارد ... پس همه آماده شدند تا به سوي دره گودريك حركت كنند ...

در حال خروج از هاگزهد بودند و تصميم گرفته بودند كه به دره گودريك بروند . هري و رون و هرميون كه تا به حال دره گودريك را نديده بودند. همراه ديگران غيب و ظاهر شدند . هري همراه ابرفورت . رون همراه بيل . هرميون همراه ورونيكا .

آنها از هاگزهد غيب شدند و در دره گودريك ظاهر شدند .

دره گودريك يك دره زيبا و خوش آب و هوا بود .

ابرفورت گفت :

_ هري خانه شما اون پايينه . بايد يه مقدار بايد يه مقدار پايين تر بريم ...

هري پرسيد :

_ يعني هنوز پابرجاست ؟

ابرفورت گفت :

_ بعد از مرگ ناگهاني لي لي و جيمز همه معتقد بودند كه آنجا جن زده هست و به آنجا نزديك نشد و همين طور مخروبه باقي ماند .

هري سري به علامت تاسف تكان داد .

لوپين گفت :

_ شايد دوست داشته باشي ابتدا سر مزار پدر و مادرت بروي چون نسبتا نزديك تر هم هست ...

هري سري به علامت تاييد  تكان داد ...

پس از مدتي آنها به قبرستان رسيدند. قبرستاني آرام و زيبايي بود و در كنار آن هم كليسايي بزرگ و زيبا وجود داشت ... هري وارد قبرستان شد .

به آرامي در ميان قبرها قدم مي زد . بقيه هم به دنبال او وارد قبرستان همه ساكت بودند . سرانجام به دو قبر خاك گرفته رسيدند گويا مدتها دستي به آن نخورده بود خزه ها و جلبك ها روي آن رشد كرده بودند كه روي آنها نوشته شده بود :

جيمز پاتر   تولد  1945  وفات 1981

لي لي اونز تولد 1946 وفات 1981

اشك در چشمان هري حلقه زد . زانو زد و با غمي وصف ناپذير به قبرها زل زد . در اين هنگام صدايي او را از افكارش خارج كرد .

_ تو پسرشان هستي ... واي بر پدر و مادري كه پسري مثل تو دارند ...

هري سرش را بلند كرد و مردي را ديد كه مو تمام صورتش را پوشانده بود ... مانند انسانهاي اوليه و جنگليها لباس پوشيده بود و تنها پارچه اي به كمرش بسته بود . بسيار زشت و كريه بود . او ادامه داد :

_ سالهاست كه هيچ كس سر اين قبرها نيامده ... تا به حال كجا بودي ... پدر و مادرت به خاطر تو كشته شدند به خاطر تو ... به خاطر تو خودشان را فدا كردند ...

ابرفورت اخمي كرد و دهانش را باز كرد تا حرفي بزند ولي جنگلي فرصت نداد .

_ به خاطر تو بود كه با ولدمورت مقابله كردند ... به خاطر تو ... به خاطر تو ...

با عنوان شدن نام ولدمورت همه متوجه شدند اين جنگلي با جادو و جادوگري ارتباط دارد .

جنگلي نعره مي كشيد و مدام فرياد مي زد به خاطر تو ...

ناگهان او به سمت هري حمله ور شد . هاگريد جلو رفت و با مشتي او را نقش زمين كرد ...

در اين هنگام پيرمردي كه لباس كشيش ها را پوشيده بود به سمت او دويد و فرياد زد :

_ اسپايدي دوباره ...

جنگلي كه اسمش اسپايدي بود گفت :

_ اون پسر پاترهاست . پسر بي وفاي پاترها ...

كشيش گفت :

_ بس كن ...

سپس رو به آنها گفت :

_ اين اسپايدي يه مقدار مشكل داره . دائما راجع به جادو و اين جور خرافات حرف مي زنه ... من از شما معذرت مي خوام ...

و او را كشان كشان به سمت ساختمان كليسا برد.

هري بر زمين زانو زد. سرش روي قبر پدر و مادرش گذاشت و شروع به هق هق كردن كرد .

هرميون دستش را روي شانه هري گذاشت و گفت :

_ آرام باش هري ... آرام باش .

مدتي طولاني هري بر سر مزار مادر و پدرش بود تا اينكه سرش را بلند كرد و به سوي ابرفورت رفت .با لحن گرفته اي گفت :

_ حالا مي خوام خونه قديمي مون رو ببينيم ...

ابرفورت سري تكان داد و به سوي در خروجي قبرستان رفت  و همه نيز به دنبال ابرفورت را افتادند ...

در بين راه هري از بيل پرسيد :

_ فلور چطور راضي شد تو توي اين سفر پرخطر همراه ما باشي .

بيل سري تكان و با خنده گفت :

_ فكر كردي راحت بود ... به هزار زحمت نمي دوني چه پدري از من در اومد مامان اينقدر باهاش حرف زد تا راضي شد ...

هري لبخند كم رنگي زد و آنها به راهشان ادامه دادند .

آنها پس از عبور از باغ ها و پرچين هاي مختلف به خانه جيمز و ليلي رسيدند . ساعت تقريبا 8 شب بود .

الستور مودي هم دم در خانه منتظر آنها بود او با صدايي غرغرمانند گفت :

_ خيلي دير كرديد من كلي اينجا منتظر شدم .

ابرفورت گفت :

_ ولي الستور تو الان بايد در هاگوارتز باشي ...

مودي گفت :
_ بله ولي تصميم گرفتم امشب رو با شما باشم فردا دوباره بر مي گردم .

ابرفورت گفت :

_ بسيار خب . بهتره كه وارد خانه بشيم با اجازه صاحب خانه.

و با لبخند به هري نگاه كرد و هري نيز لبخندي زد.

هري به دنبال ابرفورت وارد خانه شد ...

خانه اي پس از گذشت ساليان دراز به خانه ارواح شبيه بود

تمام وسايل خانه به هم ريخته بود . هري به سوي ميزي رفت كه روي آن قاب عكسي خاك گرفته بود . او خاك آن را پاك كرد . عكس جيمز و لي لي را نشان مي داد در حالي كه هري را در آغوش گرفته بودند ...

لبخندي بر لبش نشست . بغض گلويش را مي فشرد ولي خود را كنترل مي كرد كه براي ديگران آدمي ضعيف جلوه نكند ... جلوتر ننويي سفيد رنگ را مي ديد كه در گوشه اي از خانه قرار داشت . وقتي كه در حال بررسي ننو بود ،

صداي رون به گوش رسيد كه گفت :

_ هي ... اينجا رو نگاه كنيد .

همه به جايي كه رون اشاره كرده بود نگاه كردند ...

بطري اي بر روي ميز قرار داشت و حاوي ماده اي بود كه نه گاز بود و نه مايع ... برچسبي روي آن بود كه نوشته بود

... روشنگر حقايق ...

و زير آن با نوشته شده بود :

 L.M

و كاملا آشكار بود كه خاطره متعلق به لوسيوس مالفوي بود ...

 

پايان فصل پانزدهم

* توضیحات تکمیلی من در پست بعدی ...


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام دوستان گرامی من

خبر خاصی ندارم فقط دلم براتون تنگ شده بود گفتم یه پستی بزنم الان در حال ویرایش  داستانم هستم و به احتمال زیاد تغییرات زیادی می کند و روز بیست و سوم خرداد می گذارم ...

سه گانه ایزابل آلنده که چند وقت پیش معرفی کردم : شهر جانوران . سرزمین اژدهای طلایی . جنگل کوتوله ها سرشار از اشکالات ترجمه ای است و اصلا ترجمه خوبی نیست.

نظر یادتون نره تنبلی نکنید ...


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ چهارشنبه هفدهم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام يكي از دوستان گفته بود شاهزاده ي دورگه ي ۲ رو نداره پس من براش لينك دانلود كتاب رو مي زارم.براي ديدن آن به آكروبات ريدر نياز دارين.

هري پاتر و شاهزاده ي نيمه اصيل جلد يك

هري پاتر و شاهزاده ي نيمه اصيل جلد دو

اميدوارم راضي باشيد و سوال اينه كه:

هري به چه صورت ولدمورت رو مي كشد؟يا اصلا او را مي كشد؟


نوشته شده توسط در تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام به دنبال كمي استقبال شما از داستان هري پاتر و ماشين زمان من تصميم گرفتم بقيه ش رو هم بزارم..تا فصل هجده در پست قبل بود اينم بقيه اش.

فصل نوزده    فصل بيستم    فصل بيست و يكم   فصل بيست و دوم            فصل بيست و سوم    فصل بيست و چهارم 

و اما سوال ما:

"چطور هري وقتي تاريخ كتاب شاهزاده رو ديد فهميد كه پدرش اون موقع تو مدرسه نبوده ولي اسنيپ بوده؟

 


نوشته شده توسط در تاريخ شنبه سیزدهم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام!
اول خواستم به اوني كه فحشي به من داد بگم كه ادبت كو؟بي ارزش شغال خودتي....حرمت وبلاگو خراب نكن.
دوم اين كه مي دونم خودم گفتم كم تر تبليغ كنين ولي خواستم بگم با اجازه ي پوريا جان فصل هاي داستان خودم رو به صورت ورلد اين جا مي زارم..البته مي دونم به خوبي مال پوريا نيست ولي داستانه ديگه!!!
فصل يك تا پانزده   فصل شانزده   فصل هفدهم   فصل هجدهم
داستانم بد نيست و سوال اينه كه اميدوارم جواب بدين......
در كتاب ۵ در خاطره ي اسنيپ هري ديد پدرش حرف ال اي را نقاشي مي كند به نظر شما منظورش چيست؟


نوشته شده توسط در تاريخ یکشنبه هفتم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام عليكم رفقا

مي بينم كه وبلاگ كم طرفدار شده پس دست به يه عمل عالي زدم.

شروع به كار تالار گفتگوي هري پاتر و خاطرات لوسيوس مباركه.

پوريا مدير انجمن اگه وقت داشته باشه.

آي دي پورياpotter7

و رمز عبورش هم به خودش مربوطه همون رمزيه كه براي من گذاشته كه بيام اين تو!!!!

مي تونين از اينجا وارد انجمن بشين!!!!


نوشته شده توسط در تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1385. مربوط به بخش : |

سلام منم الستور

آيا دامبلدور پيشگويي واقعي را به هري گفته؟


نوشته شده توسط در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385. مربوط به بخش : |


© 2009 - 2010 potter7 lll Disigned by Saitak.com lll for Internet Chain Green's User