تبليغاتX
نهضت سبز پاینده باد
درود بر میرحسین موسوی


آخرين مطالب ارسالي :
بیانیه تحلیلی مهندس میرحسین موسوی در مورد دستاوردهای روز قدس | احمدی نژاد به دانشگاه نرفت . | فریاد سبز آزادی در روز قدس | جزئیات بازداشت فرزند شهید بهشتی | میرحسین: نگذارید به هنگام نابود کردن خود به کشورتان لطمه بزنند | الله اکبر (موسوی پاینده باد ) | حمایت از دکتر محمود احمدی نژاد ( متاسفم ) | مرور عشق | خالق زیباترین | هری پاتر و یادگاران مرگ | کتاب هفتم هری پاتر و انواع ترجمه های اینترنتی این کتاب | معرفی وبلاگ های جدید | پاسخ به نظرات و تبریک به مناسبت اکران فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | متن کامل هری پاتر و خاطرات لوسیوس | عشق یعنی این ... | سلام دوباره | عنوان کتاب هفتم هدیه کریسمس رولینگ تبریک ! | آخرین اخبار از فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | نتایج نظرسنجی بهترین فن فیکشن | خجل و شرمگین ولی ... | تار عنکبوت ... | من به زودی بر میگردم با فصل آخر | مشکل..... | فصل بیست و پنجم | اخبار نظرسنجی | پاسخ به نظرات | توضیحات نظرسنجی | فصل بیست و چهارم | نظرسنجی فوق العاده | متولد سرشناس بیست و دو مرداد |

درباره‌ي وبلاگ

اجزای جهان جمله در اقرار حسين (ع) است

هر لحظه و هر ثانيه تكرار حسين (ع) است

تاريخ ورق می خورد و ورد زبانش

آزادگی و عزت و ايثار حسين (ع) است

ارتباط با از طريق:
farmandehane_ghoghnoos@yahoo.com
پيوندهاي روزانه
زنجيره‌ي اينترنت سبز
..::..هري پاتر..::..
کلوپ طرفداران هری پاتر
هری پاتر و قبرستان جادوگران
محل استقرار مرگ خواران
هری پاتر برای ابد
ژاله پاتر
Prongs world
MaTrOoOk
نیروی اهریمنی من
اخبار هری پاتری و چیزهای دیگه
Harry Potter For Ever
همه چیز در مورد هری پاتر
هری پاتر و جاودانه ساز هشتم
تالار وحشت
داستان های هری پاتر
...سفر...
جادوگران 2
تندیس عشق
هری و بلاتریکس
دارن شان و لرد لاس
هری پاتر و حلقه مرلین
دنیای وحشت
وبلاگ هری پاتر
دیوانه ساز ایرانی
از زمین و زمان و هری پاتر
هری پاتر و بازی مرگبار
انحمن جادوگران ایرانی
هری پاتر و بی همتا
هری پاتر و نواده اسلیترین
کامپیوتر و ویندوز
وبلاگ بزرگ هواداران یوونتوس
اسنیپ دورگه
توپچی های آرسنال
داستانهای وبلاگ هری پاتر 2000
سیریوس بلک
افسونگر
هری پاتر و کتاب جادو
گندالف
خوی آباد سیتی
هری پاتر و نبرد نهایی
پسری که زنده ماند
هری 2007
بستک پاتوق
آرسنالی ها
هری پاتر و نبرد با پرواز مرگ
اچ پی ویزاردز
محمد پاتر
هری پاتر 2005
دست نوشته درباره مطالب گوناگون
آرشیو پیوندها
دوستان ما
زنجيره‌ي اينترنت سبز
هری پاتر
فروشگاه اینترنتی جواهری در قصر
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
پرشین ماگل نت
حيات خلوت
آلبوس و هری
عکس . اخبار و داستانهای هری پاتری
هری پاتر 200
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر 2000
هری پاتر و وارث ولدمورت
دنیای جادوگری
پیام امروز
هری پاتر و جدال دو وارث
مدرسه جادویی
جادوگران
داستانهاي هري پاتري
يه سايت توپ براي همه سليقه ها
آي آر هري پاتر
کویر خسته
هری پاتر و دنیای تاریک
احسان پاتر
وبلاگ 2خترخاله هاي دوقلو
هری پاتر و معجون مرگ
هری پاتر و جنگ سفید و سیاه (پارسا پاتر)
هری پاتر و نوادگان هاگوارتز
جيمز راكسون . شمشير جادويي
مرگخواران
شاهزاده و پدرخوانده
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

امكانات
زنجيره‌ي اينترنت سبز







Powered by WebGozar


نتايج نظرسنجي نهم

بهترين فيلم هري پاتر؟
سنگ جادو ( 3رای، 9%)
تالار اسرار ( 5رای، 15%)
زنداني آزكابان ( 4رای، 12%)
جام آتش ( 9رای، 28%)
همه ي فيلمها ( 9رای، 28%)
هيچكدام  ( 2رای، 6%)

نظرسنجي جديد وارد شد شركت كنيد.


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384. مربوط به بخش : |

با سلام خدمت دوستان عزيزم

۹ فصل داستانم رو می تونین از اینجا دانلود کنین.(save target as)

و اما من يك وبلاگ ديگه هم دارم كه البته درباره داستان نويسي نيست هر وقت از سايت جادوگران خبري پيدا كردم آنجا مي زنم. بريد نظر بديد.  هری پاتر مي توانيد به وبلاگ برويد.

اما اگر كسي مايل هست در اين وبلاگ يا آن يكي با من همكاري كنه لطفا به من ايميل بزنه.

يك نفر هم هست كه داستانها رو برام پي دي اف كنه؟

ادامه فصل دوازدهم به زودي در وبلاگ گذاشته مي شه.

متشكرم


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس
نويسنده. پوريا پاشايي
فصل دوازدهم . هاگوارتز سرد و غمگين ( قسمت اول )
ابرفورت با عصبانيت گفت: چرا قبلا به من نگفتي توي اون خاطره اثري از جان پيچ ها هست. اگر مي گفتي اونو محو مي كردم. هري سري تكان داد و با حالتي مظلومانه از او عذر خواهي كرد. در همين جا بود كه هري تفاوت اصلي اي كه در ابرفورت و برادرش آلبوس دامبلدور وجود داشت را حس كرد. ابرفورت بر خلاف دامبلدور زود عصباني مي شد. او به هيچ وجه به اندازه ي پروفسور دامبلدور به مسائل ديدگاه معقولانه اي نداشت... روز سي آگوست بود و اين بدين معنا بود كه فردا بايد به سمت هاگوارتز حركت كنند. احساس عجيبي داشت اطمينان داشت همه ي همكلاسي هايش هم همين حس را دارند... هاگوارتز بدون دامبلدور... هري با خود فكر كرد اگر به خاطر نقشه شان نبود هرگز به هاگوارتز بازنمي گشت. تمامي تكاليف مدرسه را انجام داده بود. و اكنون هم هرميون درحال بحث بارون درباره ي انجام دادن سريع تر تكاليفش بود. هري هم گوشه اي نشسته بود. و به وقايع اتفاق افتاده فكر مي كرد... ابتدا دزديده شدن جيني و ورود نارسيسا مالفوي به خانواده ويزلي... كشته شدن جيني... روش عجيب ابرفورت در زنده كردن جيني... مرگ ابرفورت... بازگشت ابرفورت به كمك يك جان پيچ!... مرگ عمو ورنون و مفقود شدن خاله پتونيا و دادلي... رفتار عجيب لوسيوس مالفوي و آن خاطره... كشف جان پيچ ريونكلا... جنگ رسما شروع شده بود. اين اتفاقات اخير همگي نشانه هاي همين نظريه بودند. ولدمورت زهر خود را با كشتن عمو ورنون ريخته بود. او حتي فكر مي كرد. جيني را هم كشته است. هري در حالي كه به نقطه اي خيره شده بود به اين چيزها فكر مي كرد. در اين هنگام رون گفت: هي هري. حواست كجاست با تو حرف مي زنم. هري رشته ي افكارش پاره شد و گفت: بله رون. رون گفت: مي گم حالا مطمئني كه كراب و گويل از هاگوارتز نرفته اند؟ هري گفت: شك دارم ولي بالاخره تيري در تاريكي. خودمم احتمال مي دم كه توي هاگوارتز نباشن. هري در حالي كه يكي از جورابهايش را داخل چمدان انداخت سري به علت نااميدي تكان داد. در همين لحظه هرميون گفت: رون پياز سبز نه سير سبز آخه چرا منو اذيت مي كني؟ و رون لبخندي زد
.........................................................................................
صبح روز بعد هنگامي كه هري از خواب بيدار شد اندوهي را كه در پايان تعطيلات گريبانگير همه مي شود در فضاي خانه حس كرد. به خصوص در اين زمان كه  هيچ كس به ديدار دوباره دوستش اطمينان نداشت. هري شلوار جين و بلوزش را پوشيد. هميشه در قطار سريع السير هاگوارتز  رداي مدرسه را مي پوشيد.وقتي هري همراه با رون و فرد و جرج به پاگرد طبقه اول رسيدند. نزديك آشپزخانه كه شدند صداي هق هق گريه اي را شنيدند. فرد با نگراني گفت: مامانه... او جيني را در آغوش گرفته بود و در حال گريه كردن بود.در اين هنگام هرميون با صدايي بسيار آهسته گفت: هري. رون... تو نريد. بذاريد به حال خودشان باشند. بعد كه حالشون خوب شد مي ريم تو. آنها پاورچين پاورچين با اتاقشان بازگشتند. جرج با ناراحتي گفت: مامان خيلي وقته كه اينجوريه با هر اتفاق كوچكي كه مي افته حالش بد ميشه؟ فرد ادامه داد: مي كه دارم نگرانش مي شم... پس از آن هيچ كس صحبتي نكرد... سكوت مطلق... و خانم ويزلي با فرياد گفت: هري. رون. فرد. جرج. هنوز بيدار نشديد تنبلا... هرميون... تو بيداري؟ آنها كه منتظر چنين فرصتي بودند بلافاصله از اتاق خارج شدند و به سمت آشپزخانه مي رفتند. پس از خوردن صبحانه كه بدون هيچ اتفاق خاصي گذشت. پس از جمع كردن وسايل به سمت ماشين هايي رفتند كه سمت وزارتخانه فرستاده شده بود. چند وقت بود كه اين ماجراها براي هري عادي شده بود.محافظين و مامورين وزارت سحر و جادو. پس از مدتي به ايستگاه كينگزكراس رسيدند.
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384. مربوط به بخش : |

سلام دوستان

هرجور شده ادامه می دم وقتی نظرسنجی رو دیدم که ۹۳٪ افراد موافق بودند واقعا خوشحال شدم

نتيجه نظرسنجي

93% افراد يعني 40 نفر گفتند حتما ادامه بدم. 1 نفر مي گفت اصلا و 2 نفر فرقي برايشان نداشت!

هرجور شده اين داستانو تا آخر ادامه مي دم. از راي هاتون انرژي گرفتم

نظرسنجي جديد وارد شد لطفا شركت كنيد...


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1384. مربوط به بخش : |

سلام بچه ها امروز می خوام یه اعترافی بکنم

اواسط تابستون بود که فکر نوشتن یه ادامه کتاب شش هری پاتر به سرم زد یک فصل نوشتم فکر کردم خیلی جالب نوشتم . سریع یه وبلاگ زدم. نمی دونم چه جوری ولی صدا کرد. سه چهار فصل با شوق و ذوق نوشتم ولی با شروع سال تحصیلی شوقم از بین رفت. ببخشید که این همه سرکارتون گذاشتم ولی کم آوردم. می خوام بگم اصلا انگار ایده ها از مغزم پاک شد. ببینید من نظرسنجی گذاشتم اگر واقعا دوست دارید من ادامه بدم به بله رای بدید و اگر نه هم به گزینه های دیگر. این نظرسنجی هست خواهش می کنم رای بدید هرکی وارد وبلاگ شد رای بده.

اما نتيجه نظرسنجي 25 نفر بعد از ده روز شركت كردند بسيار عالي 5 راي عالي 3 راي خوب 6 راي بدنيست 5 راي بي خيالش شو 1 راي. ببند برو 3 راي و 2 نفر هم نخوانده بودند.

نظرسنجي عوض شد. شركت كنيد من بخوام ادامه بدم همينجوريه. اگر جواب شما مبني بر ادامه ندادن بود من وبلاگو حذف نمي كنم. آن را رها كرده و براي عيد و تابستان مي نويسم . اگر هم خواستيد اسفند مي تونم يكي دو فصل بدم و...

ميل خودتونه..........


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه پنجم اسفند 1384. مربوط به بخش : |

با سلام اين هم فصل يازدهم داستان خاطرات لوسيوس . كه در عرض دو روز نوشته شد. امروز كه داشتم داستانو بازبيني مي كردم در فصل چهارم اشتباهي داشتم كه واقعا از دستتون ناراحت شدم كه به من نگفتيد تا اصلاح كنم. در انتهاي فصل سوم گفته شده بود
كه دزديده شدن جيني به خانواده ويزلي خبر داده نشد. ولي رون در ابتداي فصل چهارم درباره ي نارسيسا صحبتهايي كرد! پس ما فرض را براين مي گذاريم كه تصميم گرفتند جريان را براي همه به جز خانم ويزلي توضيح بدن. كه اين در نسخه نهايي داستان تصحيح مي شه. با محاسباتي كه كردم كه داستان حداقل 30 تا 35 فصل دارد. شايد هم بيشتر و به احتمال زياد در ارديبهشت 85 پايان پيدا مي كنه و در تير 85 نسخه ي بازبيني و اصلاح شده در وبلاگ گذاشته مي شود. مي دونم مي دونم همه تونو دق مرگ كردم تا يه فصل بدم ولي ببخشيد... متاسفم. فصل سيزدهم هم قراره پنجشنبه يا شايد هم زودتر و يا شايد هم جمعه بذارم. اما عنوان فصلهاي آتي-فصل دوازدهم:هاگوارتز سردوغمگين. فصل سيزدهم: اشتباهات هرميون .فصل چهاردهم:اتحاد ناگسستني .فصل پانزدهم: آغاز جستجو
ضمنا از فصل پانزدهم به بعد ديگه حاشيه پردازي رو كنار مي گذاريم و ميريم سراغ اصل مطلب. اين هم فصل يازدهم داستان من

هري پاتر و خاطرات لوسيوس
نويسنده. پوريا پاشايي
فصل يازدهم. بي توجهي محض
هري چشمانش را باز كرد. نور آفتاب به چشمانش مي زد. فرد بر روي تخت رون و جرج نيز بر روي تختي كه هري قبلا نديده بود گويا از غيب ظاهر كرده بود. خوابيده بودند. هري مي دانست كه رون به خاطر ماجراي ديشب حاضر نشده بود كنار او بخوابد. سرش را بر روي بالشش فشرد ولي خوابش نمي برد. او به سمت پايين رفت. پس از عبور از راه پله ها به طبقه پايين رسيد. صداي دو نفر از آشپزخانه مي آمد. خانم ويزلي و ابرفورت كنار هم نشسته بودند. خانم ويزلي گفت: خيلي عصبي بود. به طوري كه رون رو زد. ابرفورت گفت: نفهميدي. دقيقا براي چي همچين كاري كرد. خانم ويزلي پس از كمي مكث گفت: هرميون يه چيزهايي مي گفت ولي واضح نگفت چي شده؟ در اين هنگام هري وارد اتاق شد و ابرفورت و خانم ويزلي حرفشان را قطع كردند. هري خيلي مودبانه كنار ابرفورت نشست. ابرفورت گفت: هري تو براي انجام جلسه اي در محفل احضار مي شوي. بايد آن خاطره را هم با خودت همراه قدح انديشه بياوري. هري سري تكان داد: قربان ميشه بگيد دقيقا براي چه؟ ابرفورت با قاطعيت گفت: براي بررسي آن اتفاقي كه در آن خاطره افتاد. و تو امشب بايد به محل ميدان گريمولد بيايي.  اين گونه برخورد براي هري آشنا بود. همان برخوردي كه آلبوس دامبلدور در سال پنجم با او داشت. در اين هنگام ابرفورت از جايش بلند شد و گفت: ديگه حرفي ندارم. آقاي ويزلي شب هنگام تو را به محل جلسه مي آورد. و اميدوارم تا با ما همكاري كني
هري با لحن مودبانه اي گفت: بله قربان. ابرفورت سري براي هري تكان داد و بيرون رفت. در اين وقت خانم ويزلي رو به هري گفت: هري حالا ما در دوراني هستيم كه به كمك يكديگر بيشتر از هر زمان ديگري احتياج داريم. هري تو بايد بدوني كه ما يعني گروه محفل ققنوس همه با هم بسيج هستيم تا بر ضد كسي كه نبايد اسمش را برد مبارزه كنيم. تو هر سرنخي به دست مي ياري بايد به ما بگي. تا بتونيم همه با هم در پي حل مشكل بر آييم. ازت مي خوام كه امشب هر چيزي رو كه مي دوني در جلسه ي علني محفل توضيح بدي. هري كه حرفهاي خانم ويزلي در او تاثير گذاشته بود گفت: حتما خانم ويزلي. فقط ميخوام بدونم رون كجاست؟ مي خوام ازش معذرت خواهي كنم...خانم ويزلي بالحن تسلي بخشي گفت:تو اتاق فرد و جرج هست جاشون عوض شده. هري سري تكان داد و به سمت اتاق فرد و جرج رفت. بايد از رون به خاطر ماجراهايي كه پيش آمده بود معذرت خواهي مي كرد! آن نامه هر چه كه بود ارزش از دست دادن دوستي اش با رون را نداشت. به اتاق فرد و جرج رسيد در را بازكرد و به سمت رون رفت. رون بيدار و آرام بر روي تختش نشسته بود. هري به سمت او رفت و گفت: رون... به خاطر جريان ديشب ازت معذرت ميخوام. رون پس از چند لحظه اي ساكت ماند و گفت: اشكالي نداره. و دستش را دراز كرد و هري نيز دستش را فشرد و رون گفت: منم معذرت مي خوام كه اون نامه... هري حرفش را قطع كرد و گفت: اشكالي نداره دوست من. اين چيزها پيش مي آد. رون سريع گفت: فكر كنم صبحانه آمده شده بهتره بريم پايين تا مامان صداش در نيومده. و هردو در حالي كه لبخندي بر لب داشتند. پايين رفتند... صبحانه بي هيچ اتفاق خاصي گذشت. به سمت اتاقش رفت. تقريبا تمامي تكاليف مدرسه را انجام داده بود. شروع به انجام دادن بخشي از تحقيقي را كه پروفسور اسپراوت به آنها داده بود كرد. چيزي به انتهاي آن باقي نمانده بود كه براي ناهار پايين رفت. ناهار هم بدون هيچ اتفاق خاصي گذشت... هري پس از ناهار به اتاقش بازگشت و تا تحقيقش را تكميل كند. در اين هنگام صداي تق تقي شنيد و پس از آن نامه اي از درون لوله بخاري به بيرون افتاد. هري بي درنگ به سمت آن رفت تا وقتي اتفاقي نيفتاده آن را بخواند. نامه را باز كرد. متن نامه بدين شرح بود: هري در جلسه ي علني محفل حرفي از جان پيچها نزن. اگر صلاح باشه ابرفورت خودش ميگه و بدون كه هميشه در هرجايي تعدادي از جاسوسان دشمن وجود دارد. اين را به ابرفورت بگو. در اين جا نامه پايان ميافت .اين فكر به طور ناگهاني به ذهن هري خطور كرد. جلسه ي علني محفل ققنوس شامل تمام اعضا مي شود. اگر لوسيوس واقعا قصد همكاري با او را داشت... در اين صورت اگر جاسوسان اين موضوع را به ولدمورت مي گفتند كار لوسيوس ساخته بود. پس به سرعت به سمت آشپزخانه رفت. طبق معمول خانم ويزلي آنجا بود. هري رو به او گفت: من به اون جلسه نمي رم. خانم ويزلي با اخم گفت: چرا..؟ و دلايل را براي او توضيح داد. _ خب پس من به ابرفورت ميگم جلسه رو لغو كنه و بياد اينجا تا جلسه اي به طور خصوصي برگزار كنيم. و به سرعت به سمت آتش آشپزخانه رفت
*************************************
همه ي خانواده ي ويزلي و تمام كساني كه ابرفورت به آنها اطمينان داشت در جلسه ي علني محفل در اتاق كنفرانس خانه شماره دوازده ميدان گريمولد حاضر شدند. قرار بر اين شده بود كه ابرفورت و تمام كساني كه وجود آنها بدون اشكال بود در اين جلسه باشند. ابرفورت به آرامي گفت: لطفا توجه كنيد. هري خاطره را بده. ابرفورت خاطره را باز كرد و آن را در هوا شناور نگه داشت و وردي خواند. صفحه اي بزرگ نمايان شد و خاطره بر روي آن نمايان شد... پس از اتمام خاطره ابرفورت گفت: آن طوري كه مشخصه لوسيوس مالفوي قصد همكاري با ما رو داره. به چند دليل: اول اين كه او مرگ دورسلي ها رو با اين خاطره به ما خبر داد و اگه زودتر به اين خاطره توجه مي كرديم شايد مي توانستيم جان خانواده دورسلي را نجات بدهيم. ولي دوما اون مقصود اربابش رو لو داد. و سوما... در اين هنگام فردي در بين جمعيت گفت: جان پيچ يعني چي؟ .... بي توجهي محض.... هري فراموش كرده وجود آن قسمتها درباره جان پيچ ها را به ابرفورت بگويد. ابرفورتپس از چند لحظه سكوت گفت: چيز خاصي نيست همان فرد كه هري فهميد فرد است گفت: اگه چيز مهمي نبود آنقدر محافظ براش قرار نمي داد. ابرفورت نگاهي خصمانه به هري كرد و گفت: بسيار خب. توضيح مي دم ولي بايد بين خودمون باشه و هيچ جا درز نكنه. اين امر آنقدر مهمه كه ارزش بستن پيمان ناگسستني رو داره. پس از گذشت چند دقيقه همه دچار پيمان ناگسستني شدند. و ابرفورت شروع به توضيح دادن درباره ي جان پيچ ها كرد

اميدوارم از خواندن اين فصل لذت برده باشيد. نظر يادتون نره. از ناجيني هم خواهشمندم تصميم علني خودشو اعلام كنه اگر واقعا  نمي خواد در وبلاگ باشه زودتر بگه من يه فكري بكنم. اگر هم مايل است زودتر نامش را وارد نويسندگان وبلاگ كند. بابا يه هفته است نظرسنجي گذاشتم فقط 15 نفر شركت كردند. از اين 500 نفر بازديد اين هفته فقط 15 راي. بابا راي دادن كه كاري نداره.يه گزينه و بعد كليك. نظر نمي ديد لااقل تو نظرسنجي شركت كنيد
كساني هم كه نخوانده اند گزينه نخواندم را انتخاب كنيد. و خواهش مي كنم نظر واقعيتونو بگيد. اشكال نداره اگه خوشتون نمياد گزينه هاي منفي رو انتخاب كنيد من بر هدفم داستان نويسي پايدارم. فقط راي هاي مثبت شما مرا اميدوار مي كند. نظرسنجي وبلاگ برج سياه هم من 17 راي يعني 10% راي دارم
متشكرم      


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1384. مربوط به بخش : |


© 2009 - 2010 potter7 lll Disigned by Saitak.com lll for Internet Chain Green's User