تبليغاتX
نهضت سبز پاینده باد
درود بر میرحسین موسوی


آخرين مطالب ارسالي :
بیانیه تحلیلی مهندس میرحسین موسوی در مورد دستاوردهای روز قدس | احمدی نژاد به دانشگاه نرفت . | فریاد سبز آزادی در روز قدس | جزئیات بازداشت فرزند شهید بهشتی | میرحسین: نگذارید به هنگام نابود کردن خود به کشورتان لطمه بزنند | الله اکبر (موسوی پاینده باد ) | حمایت از دکتر محمود احمدی نژاد ( متاسفم ) | مرور عشق | خالق زیباترین | هری پاتر و یادگاران مرگ | کتاب هفتم هری پاتر و انواع ترجمه های اینترنتی این کتاب | معرفی وبلاگ های جدید | پاسخ به نظرات و تبریک به مناسبت اکران فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | متن کامل هری پاتر و خاطرات لوسیوس | عشق یعنی این ... | سلام دوباره | عنوان کتاب هفتم هدیه کریسمس رولینگ تبریک ! | آخرین اخبار از فیلم هری پاتر و محفل ققنوس | نتایج نظرسنجی بهترین فن فیکشن | خجل و شرمگین ولی ... | تار عنکبوت ... | من به زودی بر میگردم با فصل آخر | مشکل..... | فصل بیست و پنجم | اخبار نظرسنجی | پاسخ به نظرات | توضیحات نظرسنجی | فصل بیست و چهارم | نظرسنجی فوق العاده | متولد سرشناس بیست و دو مرداد |

درباره‌ي وبلاگ

اجزای جهان جمله در اقرار حسين (ع) است

هر لحظه و هر ثانيه تكرار حسين (ع) است

تاريخ ورق می خورد و ورد زبانش

آزادگی و عزت و ايثار حسين (ع) است

ارتباط با از طريق:
farmandehane_ghoghnoos@yahoo.com
پيوندهاي روزانه
زنجيره‌ي اينترنت سبز
..::..هري پاتر..::..
کلوپ طرفداران هری پاتر
هری پاتر و قبرستان جادوگران
محل استقرار مرگ خواران
هری پاتر برای ابد
ژاله پاتر
Prongs world
MaTrOoOk
نیروی اهریمنی من
اخبار هری پاتری و چیزهای دیگه
Harry Potter For Ever
همه چیز در مورد هری پاتر
هری پاتر و جاودانه ساز هشتم
تالار وحشت
داستان های هری پاتر
...سفر...
جادوگران 2
تندیس عشق
هری و بلاتریکس
دارن شان و لرد لاس
هری پاتر و حلقه مرلین
دنیای وحشت
وبلاگ هری پاتر
دیوانه ساز ایرانی
از زمین و زمان و هری پاتر
هری پاتر و بازی مرگبار
انحمن جادوگران ایرانی
هری پاتر و بی همتا
هری پاتر و نواده اسلیترین
کامپیوتر و ویندوز
وبلاگ بزرگ هواداران یوونتوس
اسنیپ دورگه
توپچی های آرسنال
داستانهای وبلاگ هری پاتر 2000
سیریوس بلک
افسونگر
هری پاتر و کتاب جادو
گندالف
خوی آباد سیتی
هری پاتر و نبرد نهایی
پسری که زنده ماند
هری 2007
بستک پاتوق
آرسنالی ها
هری پاتر و نبرد با پرواز مرگ
اچ پی ویزاردز
محمد پاتر
هری پاتر 2005
دست نوشته درباره مطالب گوناگون
آرشیو پیوندها
دوستان ما
زنجيره‌ي اينترنت سبز
هری پاتر
فروشگاه اینترنتی جواهری در قصر
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
پرشین ماگل نت
حيات خلوت
آلبوس و هری
عکس . اخبار و داستانهای هری پاتری
هری پاتر 200
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر 2000
هری پاتر و وارث ولدمورت
دنیای جادوگری
پیام امروز
هری پاتر و جدال دو وارث
مدرسه جادویی
جادوگران
داستانهاي هري پاتري
يه سايت توپ براي همه سليقه ها
آي آر هري پاتر
کویر خسته
هری پاتر و دنیای تاریک
احسان پاتر
وبلاگ 2خترخاله هاي دوقلو
هری پاتر و معجون مرگ
هری پاتر و جنگ سفید و سیاه (پارسا پاتر)
هری پاتر و نوادگان هاگوارتز
جيمز راكسون . شمشير جادويي
مرگخواران
شاهزاده و پدرخوانده
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

امكانات
زنجيره‌ي اينترنت سبز







Powered by WebGozar


 

این فایل pdf داستان هری پاتر و معجون مرگ، نوشته زهره سروری است که واقعا قشنگ و زیباست. برای دانلود اینجا رو کلیک کنین(کلیک راست و save target as)

امروز مرحله آخر نظرسنجی شروع می شه.

نتایج مرحله دوم که در اون 133 نفر شرکت کردن:

خاطرات لوسیوس:7                سنگهای ششگانه:29 

برج سیاه:2                           دومین حلقه قدرت:5

ارباب تاریکی:5                       جنگ عشق و خشم:15

وارث ولدمورت:13                    لرد تاریکی:9

وارثان هاگوارتز:4                     انجمن نظام سیاه:31

جادوی عشق:13

در نتیجه داستان های خاطرات لوسیوس،سنگهای ششگانه، جنگ عشق و خشم، انجمن نظام سیاه، وارث ولدمورت و جادوی عشق به مرحله پایانی راه پیدا می کنن.

از گروه 1 به خاطر کمتر بودن گزینه ها 2 نفر، و از گروه 2 به خاطر مساوی بودن 2 گزینه 4 نفر انتخاب شدن.

مرحله سوم شنبه تموم می شه.

لطفا در مورد داستان زهره و پروتی هم نظر بدین.

 ویرایش پوریا: چندتا رای به من بدید آخه انصافه تا حالا ۲ رای .... آقا خیلی نامردید... من به چه امیدی ادامه بدم  


نوشته شده توسط در تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

از این به بعد یه داستان جدید به نام هری پاتر و هفت جاودانه ساز، نوشته پروتی رو روی وبلاگ می ذارم. می تونین فصل اول اون رو از اینجا دانلود کنین.(save target as)

۹ فصل داستان پوریا رو می تونین از اینجا دانلود کنین.(save target as)

تا الان 111 نفر در نظرسنجی شرکت کردن.

هر کس فصل 28 تا آخر داستان دی جی هری رو داره لطفا برای من بفرسته.

یکی هم ما رو به پرشین گیگ دعوت کنه.

راستی سیاوش جان هم برگشتن و هری هم داستان جدیدی رو شروع کرده.

پوریا جان چرا برای فصل 9 تیتر انتخاب نکردی؟

 


نوشته شده توسط در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

هري پاتر و خاطرات لوسيوس
نويسنده. پوريا پاشايي
فصل نهم. خبر ناگوار
اوه....آفرين رون تو مايع افتخار مني كه با اين نمره خوب قبول شدي واي نمره 70 نمره خيلي خوبيه! اين خانم ويزلي در حالي كه رون را در آغوش گرفته بود گفته بود. دراين هنگام فرد گفت: هيچم خوب نيست من نمره م خيلي هم بهتر از رون شد من 94 شدم اونم فقط شش نمره از تئوري كم آوردم... جرج ميان حرفش پريد: نه خير. مثل اينكه تو هم مثل مامان داري خودتو با من اشتباه مي گيري. تو 93 شدي من 94. فرد: نه مامان مگه من نمره ام 94 نشد. جرج: نه دروغ ميگه. درهمين وقت خانم ويزلي گفت: خب كارنامه تون هست مي بينيم. جرج گفت: آره بريم. و جرج به سمت راه پله ها رفت و فرد به دنبال او. هرميون درحالي با تاسف نگاهي به برگه هري و رون مي كرد گفت: واقعا كه من 39/5 شدم اونم ممتحنه با من لج كرد اون وقت رون شده 29 هري تو هم شدي 32 درصورتي كه اون همه براتون توضيح دادم. رون با حالتي از خودراضي گفت: اصلا نمره كلت چند شد؟ هرميون با لحن مخصوصي گفت: 99 .عملي هم فقط چند ميلي متر با محل اصلي فاصله داشتم و 59/5 شدم. در صورتي كه تو 41. خانم ويزلي گفت: خيلي خوب. هرميون ديگه بسه. ببينم رون تو تكاليف مدرسه را انجام دادي. رون با نارضايتي گفت: مامان هنوز يك هفته مونده. خانم ويزلي به رون چپ چپ نگاه كرد و گفت: همين الان انجامشو شروع مي كني.! و هرميون با نيشخندي گفت: ديدي گفتم با هري بنويس گفتي نه. رون دهن كجي كرد و به سمت راه پله ها رفت تا به اتاقش برسد... هري گفت: هرميون موافقي بريم كمكش. هرميون با لبخندي گفت: البته. و آنها نيز به سمت بالا راه افتادند.... ( هري بدو بيا ) اين را رون با عجله گفته بود. نزديك به پنج روز از آزمون جسم يابي گذشته بود و سه روز بيشتر تا باز شدن هاگوارتز نمانده بود. هري بر روي تخت رون دراز كشيده بود و نگاهي به كتاب معجون سازي پيشرفته اثر شاهزاده دورگه مي انداخت.(او قبل از خروج از هاگوارتز اين كتاب را از اتاق ضروريات برداشته بود از نظر او درست است كه اسنيپ انساني پست فطرت بيش نيست ولي اين اطلاعات درون كتاب به افزايش اطلاعاتش كمك مي كرد و حماقت محض بود اگر آن را دور مي انداخت. ) در اين هنگام هرميون با حالتي نگران وارد اتاقش شد و آن جملات را گفت... هري كه بسيار هول شده بود بلند شد و به سمت رون رفت.  رون دست او را گرفت و كشان كشان او را به سوي طبقه پايين برد. هري گفت: چيه. رون با كلافگي گفت: ديگه حوصله اون درسهاي لعنتي را ندارم يالا بريم كوييديچ بازي كنيم. فرد و جرج و جيني منتظرن زودباش. هري هم باعجله دنبال رون رفت... با او موافق بود. وقتش بود كه كمي به خودش و فكرش استراحت بدهد... در اين دوران يا دائما به اسنيپ و ولدمورت و يا درباره دروس هاگوارتز فكر كرده بود... افكارش آنقدر مغشوش بود كه تصميم داشت هم براي آن خاطره لوسيوس مالفوي كه در بطري در گوشه اي از اتاق بود و هم براي اين فكر مغشوشش قدح انديشه اي تهيه كند. ابتدا ميخواست به يكي از مغازه هاي كوچه دياگون سفارش دهد ولي نميدانست... پس با بيل درميان گذاشت و بيل به او گفته بود كه برايش مي آورد... رون گفت: حواست كجاست؟! ما واسه تعداد كممون مجبوريم... كه دراين هنگام چارلي و بيل در كنار باغ ظاهر شدند و گفتند: كي گفته تعدادتون كمه؟ و دركمال تعجب همه هرميون هم گفت: منم هستم. پس بدين ترتيب جيني و فرد و بيل و هرميون در يك تيم و هري و جرج و چارلي و رون در يك تيم ديگر. آنها بازي را شروع كردند و همين بازي كوتاه موضوعي شد براي فراموشي موقتي مشكلات... همه در كمال خوشحالي و لذت درحال بازي بودند هرميون به بيل پاسي داد و سرمست بود از اينكه به خوبي اين كار را كرده... هري و جيني با هم درباره دين توماس صحبت ميكردند و به او مي خنديدند و جريان گوي زرين را به طوركلي فراموش كرده بودند. كه ناگهان جيني آن را پشت سر هري ديد و هردو به سرعت به سوي آن پرواز كردند پس از چند دقيقه هري كه با گوي چند سانتي متر فاصله نداشت به خاطر جيني طوري وانمود كرد كه كنترل جارو از دستش خارج شده و به سمت پايين شيرجه رفت و دقايقي بعد گوي زرين در دستان جيني بود... پس از پايان بازي چارلي گفت: امشب همه خونه ما دعوتن بيايد بالا در پختن شام به مامان كمك كنيم.و همه در كمال خوشحالي به سمت بالا رفتند. در آشپزخانه خانم ويزلي سخت مشغول كار بود. در اين هنگام همه پيشش رفتند و شروع به كمك كردن به او كردند هري درحال صحبت با رون درباره ليگ كوييديچ امسال و خرد كردن كاهو براي سالاد بود و رون هم درحال خرد كردن سبزي بود و هردو خوشحال بوند از اين كه در حال كار با چوبدستي بودند. در اين هنگام در زدند و بيل براي بازكردن در رفت و دقايقي بعد همراه او تانكس و لوپين وارد شدند. تانكس بسيار آشفته و لوپين ناراحت تر از او بود. هري با نگراني از آنها پرسيد: اتفاقي افتاده؟ و تانكس كه گويي در خلسه بود گفت: چي هري... لوپين حرف او را قطع كرد: هيچي هري فقط... هري گفت: ديگه نبايد چيزي رو از من پنهان كنيد من ديگه بالغ شدم و 17 سالمه. لوپين كه گويا شوكه شده بود گفت: بسيار خب. هري فقط اميدوارم كه طاقت شنيدنشو داشته باشي. شوهرخاله تو به دست يكي از مرگخواران ولدمورت كشته شده و خاله و پسرخاله ت هم ناپديد شدند. دل هري فرو ريخت... دوباره همان حسي به او دست داد كه درهنگام مرگ سيريوس داشت. او سري به علامت ناباوري تكان داد. درست بود كه دركنار آنها زندگي چندان خوشايندي نداشت ولي علاقه اي به هرسه آنها داشت... خاله پتونيا و دادلي... الان حتما در شكنجه بودند. واي... او بدون هيچ حرفي از سر ميز بلند شده و به سوي اتاق خواب رفت. خيلي ناراحت بود. بار ديگر اين اهريمن بزرگ اين شيطان كثيف اين ولدمورت ملعون. يكي از اعضاي خانواده اش را ازبين برده بود... با نابود شدن خاله پتونيا آخرين يادگار خانواده مادرش از بين رفته بود... آخرين يادگاري كه از مادرش لي لي اونز برايش مانده بود. بغضي گلويش را گرفته بود كه سرانجام با اين خبر ناگوار شكست. او هق هق گريه مي كرد. در اين هنگام جيني درراباز كرد و كنار او نشست و دستش را دور گردن هري انداخت... و با ناراحتي گفت: خيلي متاسفم هري. هري كه ناراحت و همچنين عصباني بود با ناراحتي گفت: من چطور اين همه غم و دغدغه فكري را تحمل كنم. خيلي ناراحتم. چه كنم. اول سدريك.بعد سيريوس.دامبلدور و حالا عمو ورنون و هزاران نفر كه قرباني بي رحمي او شدند و من قسم مي خورم كه هرطور شده انتقام آنها را بگيرم شده آب و غذا را برخود حرام كنم پيداش مي كنم و باكشتنش خيال خودم و هزاران نفر ديگر را راحت مي كنم. جان پيچان را نابود مي كنم اون و مرگخوارانش را ريشه كن مي كنم. جيني با صدايي جيغ مانند گفت: بس كن ديگه هري! هي من من من تو تنهايي به هيچ جا نمي رسي. من و رون و هرميون و تمام اعضاي محفل ققنوس با توئيم ما همه زخم خورده ولدمورتيم و او نيز شروع به گريه كردن كرد و سرش را روي شانه هري گذاشت و به گريه اش ادامه داد...وقت شام بود و تقريبا همه كساني كه هري ميشناخت در خانه ويزلي ها گرد هم آمده بودند. ولي چرا؟! هري خيلي آرام گوشه اي نشسته بود و با تكه كلمش آبپزش بازي مي كرد... اصلا ميل به هيچ چيز نداشت فرد و جرج دائما سعي ميكردند هري را وارد جمع كنند ولي هري برخلاف آنها اصلا دوست نداشت وارد جمع شود... بيل كه هري را گوشه گير ديد گفت: هري بيا يه امانتي داري بايد بهت بدم. همون قدح انديشه كه خواسته بودي تميز و نو. آماده اس براي خارج كردن افكار مزاحم. و بسته اي را به دست او داد. خب براي خروج از افكار هم بايد به خودت و يا شخصي كه خاطره متعلق به اوست اشاره اي كني و سپس از آنجا خارج مي شوي. هري سري تكان داد اصلا حوصله آنجا را نداشت. پس تصميم گرفت كه به آن خاطره لوسيوس نگاهي بيندازد. به سمت راه پله بالا رفت و داخل اتاق شد و قدح انديشه را از بسته اش خارج كرد و نگاهي به آن انداخت. قدح سنگي كم عمقي بود كه دور لبه ي آن را با علايم عجيبي كنده ماري كرده بودند. تقريبا مثل قدح دامبلدور بود و تنها فرقش در نقوش كنارش بود. ابتدا تصميم گرفت .كار خاطره لوسيوس را انجام دهد بعد سراغ افكار مزاحم برود. او بطري خاطره لوسيوس را كه روي ميز بغل تخت بود برداشت. و با چوبدستيش چوب پنبه ي بطري كريستال را برداشت و محتويات نقره اي بطري را در قدح انديشه خالي كرد. اين ماده كه نه مايع بود نه گاز. در قدح انديشه پيچ و تاب مي خورد و مي درخشيد. خواست سرش را وارد آن خاطره كند كه كسي در زد. و هري در را بازكرد. او هرميون بود كه مي گفت: چي كار مي كني؟... ا داري خاطره مالفويو نگاه مي كني. منم نگاه كنم. هري با لحني بي رمق گفت: البته و هردو به سمت قدح انديشه رفتند. دولا شدند. نفس عميقي كشيدند و صورتشان را درون ماده نقره اي رنگ فرو بردند. هري احساس كرد پايش از كف زمين جدا شدو وارد خاطره اي از لوسيوس مالفوي شدند
خب اين هم از فصل نهم داستان و من مي خواستم درباره سعيد كه خواستار عضويت در وبلاگ بود عضويتشان را رد كنم. به دلايلي كه نگويم بهتره.... ناجيني اينو پي دي اف كن و فصل بعدي هم به زودي مي گذارم... دوستان موقعي كه چند روز پيش داشتم بازديد هاي وبلاگو نگاه مي كردم بازديد كننده از آمريكا و انگلستان و امارات داشتيم خودشونو معرفي كنند لطفا... ضمنا اين شمارنده از تاريخ 28 آبان گذاشته شد يعني بازديدها از 28 آبان به اين ور هست نه از ابتداي تاسيس وبلاگ. در ابتدا كه تا اواخر مهر شمارنده نداشتيم. از15 آبان تا 28 آبان يه شمارنده بود كه 1400 بازيدكننده داشت. و ما عوضش كرديم و همينو گذاشتيم... شاد و سربلند باشيد تا بعد

فصل دهم آماده اس تایپش مونده باشه برای پنج شنبه یا جمعه


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

پروتی جان داستانت نرسیده، مثل اینکه اشتباهی فرستادی، اگه می شه دوباره بفرست.

بابا تو رو خدا ما رو ببین تو چه بدبختی گیر افتادیم. اومدیم یه نظرسنجی ساده برگذار کنیم بین تمام وبلاگ ها دعوا شد. اگه یه کم دیگه طول بکشه شاید اصلا بیخیال نظرسنجی شدم.

الان یه سری رفتن با مرلین شاخ به شاخ شدن. مرلین هم بیخیال نظرسنجی شده و گفته اسمش رو حذف کنم.

نه شما بگین این کار که بعضی ها میکنن یعنی چه؟


نوشته شده توسط در تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

این نتایج مرحله اول که در اون ۳۳۲ نفر شرکت کردن.

خاطرات لوسیوس ۴۴                   جدال دو وارث ۴۶

ارباب تاریکی ۱۲                          برج سیاه ۷

معجون مرگ ۴                            دنیای تاریک ۲

قدرت عشق ۲                            پدرخوانده ۵

وارث ولدمورت ۳۳                         سنگهای ششگانه ۶۱

لرد تاریکی ۳۱                             دومین حلقه قدرت ۱۲

شاهزاده نیمه اصیل ۴                  زندگی شکسته شده ۲

روح تقسیم شده ۵                      داستان هومن ۰

نبرد عشق و خشم ۱۹                  وارثان هاگوارتز ۱۲

انجمن نظام سیاه ۹                      جادوی عشق ۷

هورکراکس هفتم ۴                       کیمیاگر برج ۲

حرکت بر لبه سرنوشت ۶                کهن ترین جادو ۳

مرحله بعد چهارشنبه شروع می شه. که از هر گروه ۳ داستان به مرحله بعد می ره.


نوشته شده توسط در تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384. مربوط به بخش : |

یک انسان خوب!(خوب؟)

(حتما پست قبل را بخونین)

در مورد تعداد آرای داستان پوریا در روز اول  باید بگم اگه یه کم فکر کنی می بینی نظرسنجی در وبلاگ پوریا است و قبل از اینکه  طرفداران وبلاگ های دیگر متوجه نظرسنجی بشن، طرفدار های داستان پوریا متوجه آن شدن پس در روزهای اول باید هم بیشتر از بقیه رای میاورد.

اگه فکر می کنی داستان پوریا بد هست دلیل بگو تا اصلاحش کنه.

درباره نقد هم، پوریا لااقل درست نقد کرد و به کسی توهین نکرد ولی تو...

درباره خودم هم باید بذارم تا بقیه تصمیم بگیرن.

حالا ببین کی عقده ای است؟

تا الان ۳۱۲ نفر در نظرسنجی شرکت کردن.


نوشته شده توسط در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384. مربوط به بخش : |

خب در این پست درباره نظر فردی به نام یک انسان خوب! بنویسم که حرف حسابی ندارند که گویا در وبلاگ هری ۲۰۰۰ نوشته شده و حالا شما هم بخوانید

هرمیون جان اول از داداشت شروع می کنیم...
ایشون با این داستان نوشتنشون باعث شدن آبروی هر چی هری پاتریستی هست را ببرن ...
اگه یک سر به وبلاگهای س.ک.س.ی بزنید .... همه لینک فصل های داداشت را گذاشتن البته با نام"سکس هری پاتر".... واقعاَ آبروی هر چی هری پاتریستی بوده را بردن...
داستان محمد جان هم باید بگم ایشون زمانی که داستانش را می خوان از روی یکی دیگه(دی جی هری) کپ بزنن باید اسم دی جی هری را در آخر داستانشون بنویسن...
داستان مرلین که از اینجا رفتند خوب بود... حیف که دیگه نمی نویسه..
داستان یاشار ... اگه یک بچه دبستانی این داستان را می نوشت بهتر بود تا این بشر ... اصلا بدون فکر نشسته داره داستان می نویسه...
جناب آقای پوریا پاشایی هم که فکر کردن عقل کل هستند با اون داستان مسخره اش که از همه بدتره ... اومده برای همه داستان ها نقد نوشته الکی...
حالا هم که نظر سنجی گذاشتن در وبلاگشون ... روز اول که گذاشت داستان خودش با 25 رای جلو بود یعنی این طور بگم که ایشون در این نظر سنجی تقلب کردن و بهتره اصلاَ دیگه خفه شن... با اون داستان مسخره شون...
این ناجینی که اصلا حرفش را نزنیم که انسانی بس عقده ای هستش ...
sara شخصي كه با اين اسم تو وبلاگت نظر مي ده خيلي آدم عقده اي هستش كه دوستا داره جواب بقيه را لحن تو جواب بده ...قدر آدم عقده اي اين روزها زياد شده
در آخر
کسی آدرس لرد ولدمورت واقعی را نداره به من بده باهاش یه کار بسیار مهم دارم

خب اون قسمتی که درباره من نوشته بخوانید... در جوابش:  خب شما فکر می کنی داستان من بده که بیخود فکر می کنی چون طرفدار زیاد داره... درمورد  نقد هم یه چیزی بوده که نوشتم. و برای خوش آمدن کسی نیست اگه روز اول ۲۵ رای جلو بود به لطف طرفداران بود... اگه هم فکر می کنی نظرسنجی تقلبه پس به خودتم باید شک کنی... و کسی که باید خفه شه شمائید... و درباره ناجینی هم فکر نکن همه مثل خودتن....

و.... از همه دوستان می خوام با آدمایی مثل این بحث نکنید با شمام یاشار جان...


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

تا الان ۲۹۱ نفر در نظرسنجی شرکت کردن.

نیاوش جان اگه این کار رو بکنی ممنون می شم. برای این کار تو باید کل داستان رو به pdf تبدیل کنی و اون رو بفرستی.


نوشته شده توسط در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

امروز می خواستم داستان یاشار رو براتون بذارم اما فایلی رو که برام فرستاده بود، ویروسی بود و نمی شد دانلودش کرد. یاشار جان لطفا دوباره برام بفرست. ولی ایندفعه ویروسی نباشه.

اگه کسی داستانی داشت و می خواست تو وبلاگ بذاره حتما بگه.

تا الان ۲۶۲ نفر در نظر سنجی شرکت کردن.

احسان جان یه مقدار دیر نگفتی؟ متاسفم دیگه نمی تونم اسم داستان ها رو عوض کنم.

راستی، اگه کسی می تونه برای من دعوتنامه پرشین گیگ بفرسته.(لطفا)


نوشته شده توسط در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1384. مربوط به بخش : |

یاشار جان اگه داستانت رو برام بفرستی ممنون می شم.

آدرس وب سایت داستان های مختلف:

خاطرات لوسیوس:اینجا               معجون مرگ:اینجا  

دنیای تاریک:اینجا                       قدرت عشق:اینجا                  

جدال دو وارث:اینجا                     ارباب تاریکی:اینجا   

پدر خوانده:اینجا                         وارث ولدمورت:اینجا

سنگهای ششگانه:اینجا              لردتاریکی:اینجا

شاهزاده نیمه اصیل:اینجا            زندگی شکسته شده:اینجا

روح تقسیم شده:اینجا                داستان هومن:اینجا

دومین حلقه قدرت:اینجا              نبرد عشق و خشم:اینجا

هورکراکس هفتم:اینجا               کیمیاگر برج:اینجا  

وارثان هاگوارتز:اینجا                  انجمن نظام سیاه:اینجا

کهن ترین جادو:اینجا                  جادوی عشق:اینجا

حرکت بر لبه سرنوشت:اینجا

اگه اشکالی در لینک ها بود حتما بگین.تا الان ۲۳۲ نفر در نظرسنجی شرکت کردن. در نظر سنجی هم شرکت کنین.   


نوشته شده توسط در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384. مربوط به بخش : |

من رو ببخشید برای اینکه تازه دیروز متوجه شدم که میشد چند تا نظر داد و سریع درستش کردم(شما که می دونستین چرا به من نگفتین؟). البته باید بگم با دیدن تعداد ارای پارسا پاتر هم تعجب کرده بودم ولی چون کسی شکایتی نکرده بود، کاری نکردم ولی حالا که همه اعتراض دارن من هم به جای اسم داستان پارسا پاتر اسم داستان  سر علی پاتر رو گذاشتم.

و اما پارسا پاتر: اگه واقعا این کار رو کردی بهتر است که دیگه به خاطر یه نظرسنجی خودت رو خراب نکنی. و اگر هم که این کار رو نکردی باید بگم به نفع خودت هست که اسم داستانت رو حذف کنم تا آبروت رو حفظ کنی...

شما حتما نباید فقط به یک نفر رای دهید، شما باید به یک داستان در هر قسمت رای دهید.

من می خواستم امروز یا فردا برم سراغ مرحله دوم ولی چون داستان سر علی پاتر جدیده شروع مرحله دوم تا جمعه تمدید می شه.

نظرات:

سر علی پاتر اسم داستانت رو گذاشتم. جرج و یکی من کاری رو که به نظرم درست بود(حذف پارسا پاتر) رو انجام دادم.اگه به نظر شما ایراد داره حتما به من بگید تا درستش کنم. امید این کار رو تو پست بعدی می کنم.(امروز یا فردا) فرهاد جان درستش کردم. لرد سیاه لینکت رو گذاشتم. هری جان این کار رو نمی شه کرد چون خیلی سخت و خسته کننده می شه.


نوشته شده توسط در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

این دفعه برای این قالب رو عوض کردم چون قالب قبلی مشکل پیدا کرده بود و من هم بلد نبودم درستش کنم. اگه اون قالب درست شد حتما دوباره همون قالب رو می ذارم.

راستی حتما تو نظرسنجی شرکت کنین.


نوشته شده توسط در تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

خوب مثل اینکه خیلی ها از این نظرسنجی استقبال کردن و تا الان حدود ۲۷۴ نفر تو نظرسنجی شرکت کردن.

داستان پارسا پاتر شگفتی ساز شده و ۱۲۰ رای آورده.

حتما کسانی که هنوز در نظرسنجی شرکت نکردن، نظر بدن.

از هر کدوم از این گروه ها ۴ داستان اول بالا خواهد آمد و در مرحله بعدی شرکت خواهند کرد. 


نوشته شده توسط در تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1384. مربوط به بخش : |

خب من در يك اقدام شگفت انگيز تصميم گرفتم به تمام نظراتي كه از بيست و نهم آبان به بعد داده شده پاسخ خواهم داد. ابتدا قبل از دادن پاسخ ها باز هم از ناجيني عزيز تشكر مي كنم و ... سدريك عزيز طبق حرف شما فيلم چهارم بايد هفته سوم آذر به بازار مي آمد در حالي كه من روز اول آذر فيلم را خريدم. در مورد اسم كتاب هفتم هم اسم كتاب هريه..... يوسف يا پاتوق! جمله زيبايي نوشتي به وبلاگت آمدم بسيار خوب است.... جورج عزيز من هيچ وقت نام كتابهاي هفت ديگر را بر روي داستان خودم نمي گذارم پس وارثان هاگوارتز هم نام داستان كس ديگري است در ضمن اين نام براي آن داستاني كه در ذهن من است اصلا مناسب نيست.... عديب عزيز هري پاتر و لرد فناناپذير هم مناسب نيست چون ولدمورت در داستان من فناپذير است.... هري. اوه خوب شد دانلود نكردم! در ضمن من هم با بودن همين نام بر كتاب موافقم شايد به احتمال 20 درصد اسمشو تغيير دادم اميدوارم بتوني دانلود كني... هاگريد عزيز من داستان تورج رو نخواندم ولي چون تو ميگي حتما خوبه.. فرهاد عزيز. گويا داستان تورج خيلي خوبه كه تو هم دوست داري! و در مورد فيلم چهار هم خواهش مي كنم... سرعلي پاتر من هم مطمئنم كه در عنوان كتاب هفت خانم رولينگ كلمه عشق وجود دارد...هري يا لرد تاريكي دادن داستان وظيفه من هست. تبادل لينك انجام شد......... احمدرضا خوشحالم كه خوشت آمده. فصل جديد به زودي!... تقي خوشحالم كه شما هم خوشتان آمده...كوير خسته وبلاگ شما معرفي شدو درموردمثال گوسفندان باهات موافقم.... نرگس و ساراي عزيز خوشحالم كه خوشتان آمده... جرج عزيز وبلاگ شما هم معرفي شد...محمد لينك وبلاگ شما هم مدتها هست كه در وبلاگ هست.... زهره خانم من در اسرع وقت داستان شما را مي خوانم............ معين عزيز. فصل جديد هم به زودي. دير گذاشتن هم به خاطر اين درس لعنتي هست. سعي مي كنم طولاني تر باشه ولي... درباره خوب بودن قالب با تو موافقم... احسان پاتر و اشكان گويا وبلاگتان معرفي شد...شاهزاده نيمه اصيل وبلاگتان معرفي شد...بيگ صالح بالاخره اين جزء بخشي از داستان است. و كاش ماهم از اين نرم افزارها داشتيم تا فيلمو با كيفيت خوب دانلود كنيم و خوشحالم از داستان خوشت اومده..... آلبوس دامبلدور برره خوشحالم خوشت اومده.... ياشار تبادل لينك كرديم.....آبجي من به وبلاگتان سر زدم...يابو لطيفه خوبي بود.... حسام من ........ديروزكيفيت خيلي خوبشو پيداكردم ولي ايندفعه صداش مشكل داشت حسن براي رساندن فصل خيلي تلاش مي كنم... هومن من داستان شمارو مدت هاست مي خونم و لينكتونو گذاشتم..... شيماي عزيز به وبلاگهايتان آمدم خيلي خوبن... نويدلينكتان را گذاشتم... رضااگر خواستي براي چهارمين بار تو همين پست اين درخواستو بزن خودم برات مي فرستم... و در آخر از نرگس. بيگ صالح. هري. هاله. عديب.هاني.احمد. حسين و شاهزاده نيمه اصيل. آنيتا. اسنيپ. جرج. عادل.سها و رضا نهايت تشكر را دارم و خوشحالم كه اكثريت داستان را دوست دارند و در آخر يه چيزي آيا ناجيني اسم واقعيش پارسا هست چون در بخش نظرات از فردي به نام پارسا نام برده بودند؟

 راستی یه نقدی از جام آتش بود که پیشنهاد می کنم بخونین...


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

طبق نظر آقا معین این نظرسنجی یک مسابقه چند مرحله ای است. و مرحله اول اون جمعه تموم می شه. حتما توی اون شرکت کنین.


نوشته شده توسط در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

بچه ها حتما تو نظر سنجی جدید شرکت کنین. اگر هم کسی دید اسم داستانی اشتباه وارد شده یا اصلا وارد نشده حتما خبر بده.

در مورد موضوع نظرسنجی بعدی هم نظر بدین(حتما)


نوشته شده توسط در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

برای دانلود فصلهای 1 تا 8  اینجا رو کلیک کنید.(کلیک راست و save target as )

حتما تو نظرسنجی جدید شرکت کنید.( این نظسنجی ایده ی هری است ) اگر هم کسی ایده ای برای نظرسنجی جدید داشت حتما بگه.

فصل 9 هم 2 هفته دیگه رو وبلاگه.( اگه اتفاقی نیافته.)

راستی آقا سینا هم خواسته بودن که نویسنده وبلاگ بشن. که باید صبر کنن تا خود پوریا جوابشون رو بده.( فکر کنم 2 هفته دیگه )


نوشته شده توسط در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

خب دوستان در اين متن كوتاه دوست دارم مروري داشته باشيم بر تمام كساني كه در حال نوشتن داستان هفتم هستند: ابتدا نبرد عشق و خشم كه نوشته ي هرميون مدير وبلاگ هري پاتر 2000 است كه در كل داستان خوبي بود ولي با عجله بسيار نوشته شد و يكي از بدترين ايرادهايش داشتن چهار پايان بود و داشتن قسمت هاي نامتعادل كه يكي از آنها ارتباط آشكار رون و هرميون كه حتي به طوري بود كه همراه هم به حمام رفته بودند. و قسمتي از فصول مياني كه هري در زمان ديگر بوسه اي بر لب جيني زد كه پس از آن گفت: دهانت طعم شكلات مي داد. و خلاصه شدن صحنه ها. حالا سنگهاي ششگانه كه به نظرمن اسمشو داستان هري پاتر نمي شه گذاشت پس دربارش حرف نزنيم. جدال دو وارث كه هري را چندين سال بزرگ كرده و آنهم خوب نيست و انجمن نظام سياه كه نويسنده اش گويا مريض شده هم بد نيست. اتفاقات خيلي خلاصه و سريع اتفاق مي افتند و در كل خوب نيست. هري پاتر و قدرت عشق نوشته ي آرزو قربان پور هم با قدرت شروع كرد ولي سير نزولي شديدي داشته است. هري پاتر و ارباب تاريكي موجود در هاگوارتز كه حالا بسته شده ميشه گفت بهترين داستان هفتمه نوشته دي جي هري البته آخرش خيلي بد تموم شد. و اما داستان هري پاتر و كهن ترين جادو كه نوشته دنيلولو هست و گويا ادامه نمي ده هم جريانش چون سريع و خلاصه هست آن هم خوب نيست. هري پاتر و وارث ولدمورت نوشته معين هم داستان خوبيه فصلهاي اول چندان جالب نبود يعني ضعيف شروع كرد ولي بعدا قوي شد. خواندن آن را به همگان توصيه مي كنم. هري پاتر و برج سياه نوشته هومن بخشي هم چندان جالب نيست از جمله زنده كردن سريع دامبلدور آن هم در فصل دوم داستان و آوردن نام ايران در داستانش ! اينها تمام داستانهايي بودند كه من خواندم و پس از خواندن بقيه ميتونم نظرات بعدي رو بدم
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

اول از همه سلام به تمام خوانندگان اين وبلاگ به علت تعطيلي به خاطر آلودگي هوا يه فصل گذاشتم. اما ديروز برنامه امتحانات ميان ترم را دادند و به علت فشردگي امتحانات فصل بعدي باشه براي دو هفته ديگر يا چند روز ديرتر و يا شايدم زودتر اين فصل را گذاشتم كه بدقول نشم. البته بهتون بگم من تا آخرش اين داستانو ادامه مي دم و مثل آقايان تورج. مرلين سالازار و... نااميد نمي شم. و از ناجيني عزيز خواهشمندم در نبود كوتاه مدت من ( دوباره تاكيد مي كنم فقط دو هفته) جريان وبلاگو حفظ كنند و همه چيز اعم از عكس فيلم و خبر هست بگذارند تا باز من بيام. البته اين فقط يه احتماله شايد فرصت کنم بيم. راستي شايد اسم کتابو عوض کنم نظرتون چيه البته بعدا.خب ديگه زياده گويي بسه و بريم سراغ فصل هشتم
هري پاتر و خاطرات لوسيوس
نويسنده. پوريا پاشايي
فصل هشتم. آزمون جسم يابي
هري چشمانش را بازكرد و نگاهي به اطرافش انداخت در اتاق رون واقع در پناهگاه بود. هيچكس آنجا نبود. او حس عجيبي داشت. گويي تازه متولد شده است. به فكر ابرفورت افتاد كه بامعجون جان پيچ هوريس اسلاگهورن به زندگي برگشته بود. اكنون او كسي شده بود مانند تمام افراد ديگر بدون هيچ جان پيچي. ياد آن خادم ابرفورت يعني باردا كه زندگي اش توسط ولدمورت و مرگخوارانش از هم پاشيده شده بود نه تنها باردا بلكه زندگي بسياري از مردم جادوگري توسط اين جادوگر خبيث و مرگ خواران بدتر از خودش از هم پاشيده شد. يكي از آنها خودش بود كه... در اين هنگام ورود هرميون او را از افكارش خارج كرد. پشت سر او رون وارد اتاق شد. هرميون گفت: اوه هري بالاخره به هوش آمدي خيلي نگرانت بوديم. چي شده بود؟ مگه قرار نبود به ديدار ابرفورت برويد؟!... هري با ناراحتي گفت: درسته ولي... مردد شد ابرفورت به او گفته بود كه به آنها بگويد كه به گردش رفته اند ولي حتما منظورش خانم و آقاي ويزلي بوده پس روبه رون و هرميون كرد و شروع به تعريف ماجرا كرد و درآخر به آنها گوشزد كرد كه اين ماجرا را براي هيچ كس تعريف نكنند. هرميون با خشم گفت: يعني گذاشتيد اون خودشو بكشه خيلي بيرحميد چرا اين كارو كرديد؟ هري با خشم گفت: اين دستور ابرفورت بود. هرميون با لحن بدي گفت: ابرفورت دستور داده بود. اون هم داره كارهاي احمقانه دامبلدور در آخر عمرشو تكرار مي كنه. هري فرياد زد: مي فهمي داري چي مي گي؟ هان. هرميون سرش را پايين انداخت: ببخشيد هري عصباني شدم. متاسفم. رون گفت: چه باحال يعني اسلاگي ابرفورتو با يه معجون ناقابل زنده كرد. هرميون نگاه تحقيرآميزي به رون انداخت. در همين لحظه صداي خانم ويزلي به گوش كه مي گفت بيايد بچه ها. ناهار آماده است. هري تعجب كرد تا آنجا كه يادش مي آمد ديشب حوالي 6 بعدازظهر بود كه به اينجا آمده بود يعني نزديك 15 ساعت خوابيده بود امكان نداشت. با اين حال با رون و هرميون به سمت پايين رفت. تنها خانم ويزلي و جيني روي ميز ناهارخوري نشسته بودند و كس ديگري نبود. هري با لحن متعجبي گفت: خانم ويزلي. آقاي ويزلي. بيل و بقيه كجا هستن. خانم ويزلي گفت: آرتور كه سركاره. بيل و فلور و نيمفادورا و ريموس هم  خانه شان هستند. هري گفت: اوه... كاملا فراموش كرده بودم كه آنها ازدواج كرده اند. خانم ويزلي براي آن روز سوپ سبزيجات گذاشت بود و تاكيد خاصي داشت كه هري آن را داغ داغ بخورد چون براي سلامتي اش مفيد است! آنها در حال غذا خوردن بودند كه 4 جغد پرواز كنان وارد خانه شدند و بر روي ميز نشستند. هرميون به سمت آنها هجوم برد چون مي دانست كه از طرف هاگوارتز است. هري هم نامه خودش را از پاي جغد خردلي رنگي كه آنجا بود باز كرد. روي آن مشخصات هري نوشته شده بود. او نامه را باز كرد اولين كاغذ ليست كتابهاي سال هفتم بود را كنار انداخت و شروع به خواندن كرد
آقاي هري پاتر عزيز
بدين وسيله به اطلاع مي رسانيم كه جاي شما در مدرسه ي
علوم و فنون جادوگري هاگوارتز محفوظ است و شما مي توانيد
وارد دوره پيشرفته جادوگري شويد. فهرست كتابهاي درسي و
وسايل مورد نياز سال هفتم ضميمه اين نامه است. آغاز سال
تحصيلي جديد اول سپتامبر است. اگر مايل به ادامه تحصيل
در هاگوارتز هستيد تا روز بيستم آگوست جغدي براي ما بفرستيد
منتظر جغد شما هستيم. با تقديم احترامات م . مك گونگال
پ.ن به علت تغييرات گسترده اي كه در اساتيد صورت گرفته
صلاح ديديم شمارادر اطلاع قراردهيم.اساتيد امسال به شرح
زير هستند. مدير مدرسه. پروفسور مينروا مك گونگال
معاون مدرسه: پومونا اسپراوت
دفاع در برابر جادوي سياه: الستور مودي
تغيير شكل: نيمفادورا تانكس
وردهاي جادويي: كينگزلي شكلبولت
گياه شناسي: پومونا اسپراوت
ستاره شناسي و نجوم: پروفسور سينسترا
پيشگويي: سيبل تريلاني در همه پايه ها
رياضيات جادويي: پروفسور وكتور
علوم مشنگ ها: پروفسور اسكوالر
رموز باستاني: پروفسور فليت ويك
 تاريخ جادوگري: دلورس آمبريج
 معجون سازي: هوريس اسلاگهورن
و روساي گروهها عبارتند از
گريفندور: نيمفادورا تانكس
اسليترين: هوريس اسلاگهورن
ريونكلا: پروفسور فليت ويك
هافلپاف: پومونا اسپراوت
ضمنا شركت در كلاسهاي دفاع در برابر جادوي سياه اجباري است
هري نامه را بست. رون گفت: چه خبره آمبريج شده استاد تاريخ جادوگري هرميون كه حسابي عصباني شده بود: برداشتن فليت ويكو كردن معلم رموز باستاني. هري گفت: خب با اين حساب ما با مودي و تانكس و شكلبولت و اسلاگهورن و اسپراوت درس داريم ولي تو هرميون... و رون شروع به خنديدن كرد. هرميون با حالت تندي گفـت: خنده نداره. در اين هنگام جغد خردلي به دست هري نوك زد حتما جوابشو مي خواست هري مقداري از نانش را به آن داد و شروع به نوشتن نامه اي كرد كه در آن ورود به هاگوارتز را پذيرفته است. و آن را به پاي جغد بست. از آن پس همه در سكوت به خوردن ناهار خود ادامه دادند. تقريبا آخرهاي ناهار بود كه دو جغد وارد شدند كه يكي به نام رون و ديگري به نام هري بود. هري نامه را باز كرد و نگاهي به آن كرد و متوجه شد كه درباره آزمون جسم يابي هست طبق آن نامه اين آزمون روز 22 آگوست بود... امروز سيزده آگوست بود و اين امتحان تقريبا ده روز ديگه برگزار مي شد. هري پس از تشكر از خانم ويزلي به سمت اتاق رون رفت تا تكاليف تابستاني اش كه اصلا دست هم بهشان نزده بود برسد... روزها و ساعت ها گذشت و خانواده ويزلي اوقات نسبتا آرامي را در اين روزها گذراندند هري و رون در اين روزها تند وتند تكاليفشان را مي نوشتند البته با كمك هرميون گاهي اوقات هم وقتي هرميون به آنها كمك نمي كرد مقاله هاي او را كش ميرفتند و از آنها رونويسي مي كردند. تنها اتفاق مهم آن چند روز اين بود كه خبر رسيد
ماندانگاس فلچر به علت دزدي از يك مغازه از كوچه دياگون به يك سال حبس در آزكابان محكوم شده بود... صبح روز آزمون جسم يابي بود كه هري از خواب بيدار شد و نگاهي به ساعتش كرد. ساعت هفت و نيم بود خميازه اي كشيد و بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. خانم ويزلي و رون و هرميون در آنجا بودند هري وارد شد و خانم ويزلي گفت: صبح بخير هري جون. خوبي. بيا بشين يك ساعت ديگه آرتور مياد دنبالتون. هري بر روي ميز نشست و به خوردن صبحانه پرداخت. پس از پايان صبحانه به دستور خانم ويزلي به مرور اصول جسم يابي همراه هرميون پرداختند. هرميون براي هشتمين بار اصول را پرسيد و هري با بي حوصلگي گفت: انتخاب مقصد. اراده و آرامش. هرميون گفت: حالا تو رون الفهاي سه گانه يا سه تاء را بگو. رون كه حسابي عصبي شده بود گفت: توله سگ. تخم سگ! در اين هنگام خانم ويزلي سر رسيد و اخمي به او كرد وچشم غره رفت. و رون با پررويي تمام هنگامي كه مادرش از او رو برگرداند با شستش علامت زشتي به او نشان داد. در همين لحظه بود كه يكي در زد. و خانم ويزلي به سمت دررفت:پرسيدكيه؟وآقاي ويزلي گفت: بله.خانم ويزلي گفت:سوال من بزرگ ترين آرزوت چيه؟ آرتور سريع گفت: اينكه بفهمم هواپيما چه جوري رو هوا مي ايسته. و تو وقت تنهايي دوست داري چي صدات كنم؟ و خانم ويزلي با حرص گفت: مالي لرزونك. و رون پوزخندي زد. آقاي ويزلي در را باز كرد و گفت: بي درنگ زود بريم. و دست هري و رون را گرفت و با سرعت آنها را بيرون برد. و دستشان را گرفته و گفت: آماده شيد. و در اين هنگام حس خفگي و تاريكي هر سه را دربر گرفت و وقتي هري چشمانش را باز كرد آنجاها روبه روي باجه تلفن قرمزرنگي ايستاده بودند. آقاي ويزلي با سرعت وارد باجه شد. دستگاه تلفن به صورت كج بر ديوار باجه نصب بود آقاي ويزلي گوشي تلفن را برداشت و شماره را گرفت. در اين هنگام صداي بيروح زني گفت: به وزارت سحر و جادو خوش آمديد. خواهش مي كنم نام و كار خود را اعلام فرماييد. آقاي ويزلي با عجله گفت: آرتور ويزلي از اداره سوءاستفاده از سحر و جادو هستم و براي همراهي هري پاتر و رون ويزلي براي آزمون جسم يابي آمده ام. آنگاه دو نشان صادر شد كه روي آنها نوشته شده بود هري پاتر دانشجوي جسم يابي. و زن گفت: وزارت سحر و جادو روز خوبي را برايتان آرزو مي كند. آنگاه هري و رون وارد سالن ورودي وزارت سحر و جادو شدند آرتور ويزلي آنها را يكراست به سمت آسانسور آنجا برد و شماره شش را انتخاب كرد كه روي آن نوشته بود پس از مدتي آنها به طبقه ششم رسيدند و صداي زني به گوش رسيد كه گفت:سازمان حمل و نقل جادويي شامل اداره ي شبكه پرواز. اداره نظارت بر جارو. اداره رمزتاز و مركز آزمون غيب و ظاهر شدن. و در باز شد. در آن زمان وزارت سحر و جادو بسيار خلوت بود هري از آقاي ويزلي پرسيد: چرا اين جا اينقدر خلوته؟ آقاي ويزلي گفت: آخه اسكريم جيور همه را براي نگهباني و ماموريتي به جايي فرستاده و از مردم هم معمولا كسي به اينجا نمياد وضع بدي شده هري. خيلي بد. حتي مسولين سازمان ورزش و تفريحات جادويي هم به ماموريتي كه بيشتر به كاراگاهان مربوط است موظف شده اند در اين هنگام آنها به درب سالني رسيدند كه روي آن نوشته شده بود: سالن امتحان
دانشجويان عزيز از آوردن هر چيزي حتي قلم پر به جلسه امتحان خودداري كنيد. رون با تعجب گفت: قلم پر چرا؟ آقاي ويزلي سري تكان داد و گفت بريد ديگه داره دير ميشه. هري و رون وارد سالني شدند كه چندين ميز در آن بود هري و رون در جايي خالي پيش نويل لانگ باتم نشستند. در هنگامي كه هري مي خواست سر صحبت را با نويل باز كند. چهار جادوگر وارد شدند كه هري يكي از آنها را مي شناخت كه كسي نبود جز ويلكي توايكراس كه سال پيش جسم يابي را به آنها آموزش داده بود. در اين هنگام جادوگر قد بلندي كه كنار توايكراس ايستاده بود گفت: اين امتحان شما از صدنمره هست. چهل نمره تئوري و شصت نمره عملي هست. چهل نمره تئوري شما همين الان شروع شده و در عرض ده دقيقه تصحيح ميشود و حالا امتحان شروع مي شود و در عرض چند ثانيه برگه هايي بر روي ميز ظاهر شد. هري نگاهي به برگه اش انداخت در اين هنگام قلم هايي هم ظاهر شد كه توايكراس آنها را قلم هاي ضد تقلب مي خواند هري شروع به پاسخ سوال يك با عنوان ( الفهاي سه گانه در جسم يابي را بنويسيد )... پس از گذشت نيم ساعت برگه ها جمع شد و نوبت آزمون عملي شد و آزمون عملي اينگونه بود كه بايد در اتاقي آن طرف سالن غيب و ظاهر مي شدند. ممتحن گفت: با توجه به مسافتي كه با نقطه اصلي داريد نمره شما محاسبه مي شود. با شماره سه جسم يابي مي كنيد.1...2  و شماره 3 در اين هنگام صداهاي ترق ترقي به گوش رسيد. هري هم پس از انتخاب مقصد و اراده و آرامش ! غيب و ظاهر شد و در كمال تعجب ديد كه تنها چند سانتي متر با محل مشخص شده فاصله دارد ولي رون حدود  دو متر دورتر از او بود. پس از امتحان عملي توايكراس گفت: خب چند دقيقه بيرون بايستيد تا نتيجه بيايد. پس از امتحان آنها بيرون ايستاده و منتظر نتيجه بودند. رون ناخن مي جويد و هري نيز بر روي در ضرب گرفته بود. پس از گذشت 10 دقيقه توايكراس شروع به توزيع نتايج كرد... هانا آبوت...سوزان بونز... تري بوت... نويل لانگ باتم... پانسي پاركينسون... و سرانجام هري پاتر... هري كارنامه اش را گرفت و متن آن اين بود: هري جيمزپاتر. نمره عملي 55 نمره تئوري 32 نمره كل 87 از صد نمره. نتيجه قبولي. هري بسيار خوشحال شد. نگاهي به كارنامه رون كرد نمره عملي 41 نمره تئوري 29 نمره كل 70 او نيز قبول شده بود
ناجيني پي دي اف فصلهاي 1 تا 4 را برات فرستادم تا بفهمي كدوم فونته راستي اگه مي توني يه چندتا نظرسنجي تو وبلاگ داشته باشيم علي الحساب يه دونه گذاشتم كه نمي دونم چرا رفته زير صفحه.  البته از زحمات ناجيني عزيز خيلي خيلي خيلي متشكرم
البته ممکنه داستانو دو روز دیگه تا دو هفته دیگه بدم در مورد سینا هم با ناجینی مشورت می کنم ببینم چی می شه

این داستان دوشنبه و سه شنبه نوشته شده


نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |

 

خوب این هم از نتایج نظر سنجی که ۸۸ نفر توش شرکت کردن.

سوال:کدام کتاب بهتره؟

سنگ جادو:۵   تالار اسرارآمیز:۱۱   زندانی آزکابان:۵   جام آتش:۲۹  

محفل ققنوس:۹   شاهزاده دو رگه:۱۳   خاطران لوسیوس:۱۶  

حتما نظر بدین و بگین که نظر سنجی بعدی چی باشه...

پاورقی: من گفتم مثلا بگم ۱۰۰ تا، نه گفتم که باید ۱۰۰ تا نظر بدین.

راستی پوریا فردا فصل بعدی رو می ذاره( اگه اتفاقی نیفته)


نوشته شده توسط در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1384. مربوط به بخش : |


© 2009 - 2010 potter7 lll Disigned by Saitak.com lll for Internet Chain Green's User