این هم فایل pdf داستان تا فصل 5 (save target as)
با تشکر از پوریا جان. راستی من فونت بهتر پیدا نکردم اگه کسی سراغ داره به ما هم بگه.
نوشته شده توسط در تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1384. مربوط به بخش : |
هري پاتر و خاطرات لوسيوس نويسنده:پوريا پاشايي فصل پنجم: بازگشت به زندگي قسمت دوم هري شوكه شده بود چنين چيزي امكان پذير نبود... او به تازگي پيش آنها آمده بود و كم و بيش جاي دامبلدور را براي هري پر مي كرد.هري نفسش گرفت و گفت: هرميون ننوشته چه راهي براي جلوگيري از مرگ هست؟ هرميون براي اظهار تاسف سري تكان داد: نه هري اينجا بيشتر از اين توضيح نداده. گويا اين راه نجاتي نداره. جيني ناله اي كرد: من دوست ندارم كسي به خاطر من بميرد به خصوص ابرفورت. و بغضش تركيد و شروع به گريه كردن كرد هرميون او را در آغوش گرفت: تقصير تو نيست عزيزم اون خودش خواست نجاتت بده. در اين هنگام خانم ويزلي در را باز كرد: هري همين الان ابرفورت از سنت مانگو پيام فرستاد كه ميخواد تورو ببينه...لباساتو بپوش بيا پايين بريم... هري سري تكان داد و خانم ويزلي در را بست. هري نگاهي به هرميون كرد. هرميون گفت: هري برو شايد ميخواد چيزي به تو بگه. هري آماده شد و همين كه خواست بيرون برود هرميون خاطره لوسيوس را كه اكنون درون بطري اي بود به هري داد: شايد لازم بشه هري درباره رفتار مالفوي به ابرفورت بگي. هري سري به علامت تاييد تكان داد و از اتاق خارج شد به سالن ورودي خانه ويزلي ها رسيد. كينگزلي شكلبولت و جادوگري با چهره ي خشن و موهايي بسيار كوتاه و ضخيم كه داوليش نام داشت آنجا بودند. كينگزلي به هري گفت: هري بيا بريم. آقاي دامبلدور منتظره. هري دستش را در دست شكلبولت گذاشت. آقاي ويزلي گفت: بسيار خب هري كينگزلي برت مي گردونه و سري براي هري تكان داد. آنگاه هري همراه كينگزلي از پناهگاه خارج شد و سوار اتومبيل وزارت سحر و جادو شد... پس از مدتي آنها در مقابل يك ساختمان اداري بزرگ و قديمي با نماي آجري ايستاده بودند كه نام آن شركت پرج و دوز بود. همان جاي دلگير و ناخوشايندي كه دو سال پيش براي ملاقات آقاي ويزلي آنجا رفته بودند. هري از ماشين پياده شد و كينگزلي هم همراه او رفت او رو به داوليش گفت: تو بيرون منتظر باش. داوليش سري تكان داد. آنها روبه روي آن ساختمان ايستادند. پشت شيشه هاي آن چندين مدل شكسته پاره با كلاه گيسهاي كج و كوله را بدون هيچ نظم و ترتيبي به نمايش گذاشته بودند كه مدل لباسهايشان متعلق به ده سال پيش بود. مانكن زشتي در ويترين آنجا بود. همان پيراهن پيش بنددار نايلوني سبز دو سال پيش را به نمايش گذاشته بود. كينگزلي رو به آن گفت: سلام. ما اومديم كه ابرفورت دامبلدور رو ببينيم. در اين هنگام مانكن سري تكان داد و هري و كينگزلي همراه هم وارد بيمارستان سوانح و بيماري هاي جادويي سنت مانگو شدند. آن دو وارد سالن بزرگ و شلوغ سنت مانگو شدند. كينگزلي نگاهي به فهرست طبقات انداخت و گفت: بايد به طبقه چهارم بخش آسيب هاي جادويي بريم. شكلبولت كه به سمت راهرو رفتند ولي ساحره اي جلوي آنها را گرفت: كجا...! كينگزلي گفت: من امروز قراره آقاي هري پاتر را به ملاقات ابرفورت دامبلدور ببرم. ساحره نگاهي به هري انداخت و سري تكان داد و گفت: بفرماييد. آنها وارد راهروي باريك طبقات شدند. آنجا به وسيله ي حباب هاي كريستالي كه پر از شمع بود روشن شده بود. آنها به طبقه چهارم رسيدند. وارد شدند از درها گذشتند تا به اتاق 612 رسيدند كه زير آن نوشته بود ابرفورت دامبلدور. هري در حالي كه بطري خاطره ي لوسيوس را در دستش مي فشرد خود را براي ملاقاتي آماده كرد كه شايد سرنوشت سازترين ملاقات عمرش بود. كينگزلي شكلبولت رو به هري گفت: هري. ابرفورت ميخواد ترو تنها ببينه برو. هري چشمانش را بست و وارد اتاق شد
نجینی کل پنج فصل رو با فونت بهتر و زیباتر پی دی اف کنید متشکرم
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1384. مربوط به بخش : |

اولا لطفا در این پست بهترین نام برای کتاب هفتم هری پاتر رو بنویسید. و حتما این کار رو بکنید.تا بعدا پشیمون نشید.( بهترین اسم جایزه داره.)
دوما من خودم فیلم رو دانلود نکردم چون خیلی طولانی است برای همین از کیفیت فیلم هم اطلاعی ندارم
نوشته شده توسط در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1384. مربوط به بخش : |
خب ناجینی عزیز زحمت گرداندن وبلاگ را بر عهده گرفت از ایشان نهایت تشکر را دارم گویا شما هم از بودن ایشان در این وبلاگ خوشحالید خب من کم کم فصل شش را دارم تموم می کنم و تو این هفته می فرستم من در این چند وقته سخت دنبال هری پاتر و جام آتش هستم خواهش می کنم اگر هر کدام از خوانندگان عزیز در تهران سی دی این فیلم را پیدا کرده به من هم بگوید تا بخرم... واقعا بیقرارم اگر خبر داشتید حتما بگید راستی دوستان گفته بودند دامبلدور فعلا نمیره باشه فعلا نه...
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1384. مربوط به بخش : |
برای دیدن داستان به صورت pdf، اینجا رو کلیک کنید.( کلیک راست کنید و بعد save target as رو انتخاب کنید.)
نوشته شده توسط در تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384. مربوط به بخش : |
خوب بالاخره من هم با رضایت آقا پوریا نویسنده این وبلاگ شدم.
NAJINI 
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384. مربوط به بخش : |
هري پاتر و خاطرات لوسيوس نويسنده.پوريا پاشايي فصل پنجم.بازگشت به زندگي
به طور ناگهاني جيني نفس عميقي كشيد همه جا خوردند ابرفورت نقش زمين شد خانم ويزلي جيني را در آغوش گرفت. جيني مي لرزيد خانم ويزلي با صدايي گرفته گفت: ابرفورت الان چي كار كنم؟ ابرفورت با صداي ضعيفي گفت: مانند بيماران سرماخوردگي حاد باهاش رفتار كنيد تمام داروهاي لازم مربوط به آن مالي؟ ابرفورت بر روي زمين بر خود مي پيچيد. جيني با صداي گرفته و ضعيفي كه نشان از بيحالي شديد او داشت: مامان من اين جا چه كار ميكنم؟ چي شده؟ آخرين چيزي كه يادم مياد اين بود كه داشتم با هري تو باغ قدم مي زدم كه هري نمي دونم و يادم نمياد كه چرا از من جدا شد بعد ديگه هيچي يادم نمياد؟ خانم ويزلي گفت: حتما بعد از اومدنمون از عروسي بوده! در اين هنگام هري تصميم گرفت كه واقعيت ماجرا را براي جيني تعريف كند و اين كار را نيز كرد و خانم ويزلي كه مي لرزيد گفت: واي جيني خدا رحم كرد. در اين هنگام در حالي كه احترام خاصي در گفتارش عيان بود گفت: ابرفورت شما چه كار كردي؟... ابرفورت گفت: اين طلسم چيزيه كه من و آلبوس چندين سال بر اين طلسم كار كرديم ولي براين مورد اطمينان نداشتيم اصلا الان ميترسيدم تاثير غلط داشته باشه من از روي ناچار و نااميدي اين كار را كردم. هري گفت: پس سيريوس هم زنده ميشه؟ ابرفورت گفت: نه ما از سيريوس جسدي نداريم. آلبوس هم... هري سري تكان داد ناگهان جرقه اي از اميد در وجودش به وجود آمد كه شايد دوباره سيريوس را ببيند ولي... دراين هنگام خانم ويزلي جيني را به اتاق خوابش برد همه در سكوت به فكر فرو رفته بودند فلور داشت اشكهايش را پاك ميكرد بيل هم به ابرفورت كمك كرد و اورا به آشپزخانه برد در اين هنگام خانم ويزلي پايين آمد و با صداي گرفته اي گفت: خب چرا همه ماتم گرفتيد به جشن گرفتنتون ادامه بديد چيزي نشده. خانم ويزلي همه را از خلسه اي كه درش فرو رفته بودند بيرون آورد. در اين هنگام فلور در حالي كه سرخ شده بود دست به گردن بيل انداخت و گفت: خب بيل آماده اي و بيل سري به علامت تاييد تكان داد در اين هنگام گروه خواهران عجيب آواز را از سر گرفتند. هري متوجه آنها در بين مهمانها نشده بود ولي اكنون از وجود آنها خوشحال بودند در اين هنگام بيل و فلور و تانكس و لوپين شروع به رقصيدن كردند. هري به طرف اتاق جيني رفت در زد و در را باز كرد ديد كه جيني خواب است خواست در را ببندد كه جيني گفت: هري من بيدارم. هري نگاهي به جيني انداخت داخل اتاق شد. جيني گفت :هري در را ببند. هري در را بست. پيش جيني نشست هري گفت: جيني نميدوني من تو اين مدت چي كشيدم.جيني لبخندي زد. هري گفت: خيلي دوستت دارم جيني. در اين هنگام نتوانست جلوي خودش را بگيرد و به سمت جيني رفت... ( دوست نداشتم اين قسمتو بنويسم ولي خودتون حتما حدس زديد) خانم ويزلي در را باز كرد گفت: جيني برات غذا آوردم هري برو پايين غذا هري نمي دانست چه مدتي پيش جيني بوده ولي حالا وقت پايين رفتن بود. هري به سالن پذيرايي رفت همه مهمانها آنجا بودند هري پيش رون نشست و مقداري ران مرغ سوخاري براي خودش ريخت اصلا اشتها نداشت ولي رون كه ظاهرا خيلي بهش خوش مي گذشت در حال گفتن و خنديدن با فرد و جرج بود و داشت سيب زميني سرخ شده مي خورد.هرميون با جديت گفت: هري نظرت راجع به طلسم ابرفورت چيه؟ هري شانه اي بالا انداخت و گفت: وقتي تونست جيني رو زنده كنه... و گازي به ران مرغ زد. هرميون گفت: ابرفورت خيلي حالش بده به طوري كه به سنت مانگو منتقل شده. هري نگاهي به مهمانها اناخت و متوجه غيبت ابرفورت شد. هري با تعجب گفت: ولي...! هرميون وسط حرفش پريد: هري دامبلدور گفته بود هيچ طلسمي نميتونه روح را به بدن باز گرداند ولي ابرفورت گفت من و آلبوس رو اين طلسم كار كرديم. حالا كه اينكارو كرده به مرگ خودشو نزديك كرده حتما دامبلدور اين طلسمو مطرود و بد مي دونسته كه اونرو وجود نداشته تصور مي كرده نه هري... هري سري تكان داد. به ياد آن طلسم افتاد... ابري سرد از بدن ابرفورت برخاست و وارد بدن جيني شد... حتما او دچار مرگ تدريجي مي شد دعاميكرد اين طور نباشد اين فكر را براي هرميون تعريف كرد. هرميون با لحني نگران گفت: نه هري نه...صبر كن و از سر ميز بلند شد. وقتي اين فكر وارد مغزش شد اشتهايش كور شد.او از خانم ويزلي تشكر كرد و به سمت باغ رفت. هري در حالي كه در هواي مطبوع تابستاني قدم مي زد فكرش به شدت مشغول بود. آيا با استفاده از اين طلسم مي شد دامبلدورو باز گردوند اگر مي شد هري حاضر بود خودش را فداي دامبلدور كند... حالا سرنوشت ابرفورت چه بود. آيا ميمرد؟... هري... هري... اين صداي هرميون بود.بيا هري بيا... هري به بالا دويد وارد اتاق شد هرميون در حالي كه كتابي كهنه در دستش بود به هري گفت: هري ابرفورت ميميرد اين طلسم وحشتناكه هري... گوش كن...... در دنياي جادوگري انواع طلسم ها براي انواع كارها وجود دارد...... حالا طلسم بازگرداندن رو به بدن..... براي اين كار دو راه وجود دارد يكي راه هكتور داگورث گرنجر كه از راه جان پيچها امكان پذير است براي اين كار علاوه بر جان پيچ نياز به خون دشمن.استخوان پدر و گوشت خدمتكار....هري خواندن هرميون را متوقف كرد: دقيقا راهي كه ولدمورت با آن بازگشت. هرميون سري تكان داد و ادامه داد: دومين راه جادوي سياهي است كه با آن روح يك نفر وارد بدن مرده اي مي شود اين كار به تدريج صورت مي گيرد... هري در اين مورد زياد توضيح نداده. جيني حرف هرميون را قطع كرد: دقيقا همان راهي كه تام ريدل با من كرد در حفره اسرار. هري گفت دقيقا. و در اين هنگام اعترافي كرد كه همه را به فكر فرو برد: ابرفورت ميميرد.
این از فصل پنجم که خیلی ها می خواستن فصل شش باشه برای قرن بعد! ناجینی اگر تمایل به همکاری با من داری و می خوای وبلاگ را فعال نگه داری تمایلتو با ایمیل به اطلاع بده تا... خب تو نظرسنجی شرکت کنید زیر صفحه هست ببینم نتیجه ش چی میشه ها راستی دوست دارید ابرفورت بمیره یانه....
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384. مربوط به بخش : |
سلام این قسمتی که گذاشتم قسمت اول فصل چهارم بود و قسمت دوم آن را همینی است که پیش رویتان است ضمنا قبل از شروع فصل چند نکته را باید متذکر بشم. ابتدا آقای محسن 2005 اولا اگر به داستان دقت می کردی مودی میگه چندی از اعضای محفل در حال جنگن پس اعضای محفل سهل انگاری نکردند. ضمنا من می خواستم فضا را طوری نشان بدهم که انگار از قبل در آن مکان کمین کرده اند ولی ظاهرا موفق عمل نکرده ام. ضمنا در مورد اینکه کسی در خانه ی ویزلی ها نمی تونه غیب و ظاهر بشه حرفتو قبول دارم و در جواب علی هم باید باید گفت که نظر لطفشه. بالاخره فصل 4
هری پاتر و خاطرات لوسیوس نویسنده: پوریا پاشایی فصل چهارم. ورود لوسیوس. قسمت دوم لوسیوس گفت: خب هری پاتر و دوستان قهرمانش. قبل از هر چیز پاتر باید بهت بگم در هر کاری که انجام می دی تفکر کن هیچ چیزی را حتی اگه خودت اونو به چشم دیده باشی را بدون تفکر باور نکن. هری و رون و هرمیون نگاهی ردو بدل کردند این کار لوسیوس به چه معنا بود؟!... لوسیوس با صدایی پچ پچ مانند گفت: پاتر شنیدم که در مورد جان پیچ ها تحقیقات گسترده ای انجام دادی! و پوزخندی زد. هری که قدرت بیانش را به دست آورده بود گفت: تو که زندان بودی اینجا چه کار می کنی؟ لوسیوس گفت: واقعا پاتر برات متاسفم که سطح هوشیت اینقدر پایینه. دلیلش کاملا واضحه...هری با نفرت به مالفوی چشم دوخت از او نفرت داشت. مالفوی نگاهی به هری کرد رفتار عجیبی داشت و حرفهای عجیبی می زد. صدایی از پایین آمد. صدای خانم ویزلی بود که می گفت: هری. رون و هرمیون بیایید پایین خدارا شکر همه چی به خیری گذشت. محفلی ها حواسشون جمع بود. مالفوی هول شد و چوبدستیش را به سمت شقیقه اش گرفت در این هنگام رشته ای از افکارش به دستش آمد. آن را به هری داد. هری احساس بدی داشت. لوسیوس گفت: بخشی از حقیقت در این است پاتر... هری گفت: منظورت چیه؟ هدفت از این کار چیه؟ داری چیکار می کنی؟ لوسیوس در حالی که چوبدستیش را به سمت بیرون پنجره می برد گفت: به زودی متوجه خواهی شد پاتر؟! و ورد اکسیو بروم استیک را خواند و جاروی پرنده ای به دستش رسید او سوار آن شد و به هوا بلند شد. هری با وحشت به اوج گرفتن لوسیوس نگاه می کرد لوسیوس وقتی به حد کافی از آنها دور شد چوبدستی آنها را به پایین انداخت . در همان هنگام خانم ویزلی در را باز کرد وارد شد. گفت: اه... چرا این جوری شده این اتاق... در این لحظه فریادی از پایین شنیده شد همه پایین دویدند و وقتی پایین رسیدند هری با صحنه ای مواجه شد که او را شوکه کرد. جینی نقش زمین شده بود بود. و فلور کنار او بر سر خود می زد هری در ابتدا فکر کرد او بیهوش شده ولی با حرف آقای ویزلی متوجه قضیه شد: اونا اومدن اینجا خود اون لسترنج لعنتی جینی را بر زمین همین جا اندخت او گفت که کشته شده... گویی دنیا بر سر هری خراب شد. خانم ویزلی جیغی کشید و از هوش رفت. فردو جرج با دیدن این صحنه حالت بیماران روانی را پیدا کرده بودند و... و هری هم مات و مبهوت مانده بود. انخودآگاه دست بر سرش گذاشت و بر روی زمین نشست در این هنگام در باز شد و ابرفورت وارد شد. خم شد بر روی جینی و چیز هایی را زمزمه کرد. تغییری ایجاد نشد او گفت: متاسفم مالی اون مرده ولی ... خانم ویزلی که جیغی می کشید گفت: ولی چی ابر فورت یه کاری بکن... ابرفورت دوباره نگاهی به جینی انداخت و آهی کشید. سپس بطری کوچکی از جیبش بیرون آورد و آن را بالا گرفت. او وردی عجیب را زیر لب زمزمه کرد. وردی که که تمام زندگان. رویندگان یا چیزی هایی را که قبلا زنده بودند و دوباره زندگی خواهند کرد شامل می شد. در آخر هم رابط هایی را که آنها را به هم متصل می کرد خواند. همان طور که وردش را می خواند. نوری به داخل بطری آمد و با خوانده شدن هر لغت تپیدن گرفت. بعد ابرفورت ساکت ماند. او بطری را به زمین چسباند بعد آن را به پیشانی اش زد و بعد هم محتویاتش را بر روی جینی ریخت هنگامی که مایع درخشان بر روی سر جینی ریخت. برقی شدید تمام خانه را روشن کرد. ابرفورت باز لغات عجیبی بر زبان می آورد هنگام که او این لغات را به زبان می آورد علامتی به تدریج بر پیشانی جینی ظاهر شد. مه ای سرد از بدن ابرفورت بلند شده و وارد بدن جینی شد. در این هنگام همه در سکوت کامل و آرامشی عمیق در انتظار تاثیر این طلسم پیچیده شدند پایان فصل چهارم حتما در مورد این فصل نظر بدید بی صبرانه منتظرم به خصوص روی این طلسم آخر خیلی کار کردم هزار جور آن را عوض کردم. در مورد فایل پی دی اف کی می تونه کمک کنه؟!
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1384. مربوط به بخش : |
|