درود بر میرحسین موسوی
|
|
|
با سلام بالاخره فصل چهارم را مي گذارم و فصل پنج هم همين امروز و فردا راستي بايد بگم ويدا اسلاميه جلد دوم کتاب هري پاتر و شاهزاده دورگه را منتشر کرده که به همه پيشنهاد مي کنم که اگر نخريده اند حتما از اين مترجم بخرند. ضمنا از اين پس به جاي کلمه ي جاودانه ساز از جان پيچ استفاده مي کنم.
هري پاتر و خاطرات لوسيوس نويسنده.پوريا پاشايي فصل چهارم. ورود لوسيوس.قسمت اول فرداي آنروز هري از خواب بيدار شد. چشمانش را ماليد و به دور و برش نگاه کرد. رون و هرميون قبل از او بيدار شده بودند. از جايش بلند شد و آبي به سر و صورتش زد به هال خانه رفت رون و هرميون آنجا نشسته بودند. به غير از آنها هيچکس در خانه نبود. از رون پرسيد: رون. بقيه کجان...؟ رون با حالتي پکر گفت: همه رفتند به کليساي جادوگران. مودي گفت به دلايل امنيتي تو نبايد باهاشون بري چون اون زنه ممکنه کار خطرناکي بکنه.ما هم مونديم پيشت مامانم خيلي پافشاري کرد که همه بريم ( خانم ويزلي نمي داند که جيني همان نارسيسا است). ولي مودي گفت که تو حالت ديشب بد شده و زخمت به شدت درد گرفته به همين دليل بود که راضي شد تازه جشن اصلي توي خونه برگزار مي شه. هري سري تکان داد و نشست. هرميون گفت: هری من فکر می کنم فهمیده باشم ر.ا.ب کیه او همان ریگولس بلک است.همون طور که می دونی ریگولس عمویی به نام آرچر داره . پس اسمش میشه ریگولس آرچر بلک ریگولس کسی است که جان پیچ اصلی را دزدیده. در پی مطالعاتی که من داشتم اون معجونی که دامبلدور خورد معجون مرگ تدریجی است. دامبلدور یک جادوگر قدرتمند بود برای همین این معجون دیر او را از پای درآورد ولی به احتمال زیاد ریگولس تنها فرصت کرده جای دو جان پیچ را با هم عوض کند . هری گفت: پس میشه این احتمال رو داد که ر.ا.ب همان برادر سیریوس است. هری به فکر فرو رفت... یادش می آمد که سیریوس گفته بود: ولدمورت اونو کشت. البته احتمالا به دستور ولدمورت کشته شده چون اون قدر شخصیت مهمی نبوده که ولدمورت بخواد خودش اونو بکشه تا جایی که من بعد از مرگش فهمیدم همین قدر که وارد دار و دسته شان می شه و می فهمه ازش می خوان چه کارهایی بکنه وحشت زده میشه و سعی می کنه بیاد بیرون اما کسی که در خدمت ولدمورت باشه نمی تونه استعفا بده. یا خدمت تا آخر عمر در غیر این صورت هم مرگ. هری به حرف آمد: درسته هرمیون همون طور که سیریوس می گفت اون به طرز مشکوکی مرده. مردم می گفتن کار مرگ خواران است ولی در این مورد مشکوک بودن. رون درحالی که از این استدلالات تعجب کرده بود گفت: بابا آفرین به جفتتون واقعا حواستون جمعه. این چیزی که گفتید به جن هم نمی رسید هرمیون نگاه تحقیرآمیزی هرمیون با نگاه تحقیرآمیزی گفت: البته بستگی به هوش داره نیاز نیست عقل جن داشته باشی تا به این نتیجه برسی. در همین لحظه ناگهان بیل از شعله ی آتش بیرون پرید و پشت سرش. فلور آمد. کم کم همه از شعله ی آتش بیرون پرید و پشت سر آنها افرادی نیز آمدند که هری آنها را نمی شناخت. فلور با صورتی سرخ گفت: تموم شد...تموم شد. کم کم سالن پر از افرادی شد که هری اصلا آنها را نمی شناخت هری از رون پرسید اینا کی هستن. رون گفت: اینا فامیل های ما...اوه...خاله ماریل ... در این هنگام ساحره ای قد بلند و نسبتا چاق از آتش بیرون آمد موهای قهوه ای رنگش را بسته بود رون خاله ماریل را در آغوش گرفت و با او سخت مشغول گفتگو شد. نام ماریل به نظر هری آشنا می آمد. او همان کسی بود که جینی او را معشوقه ی رون می نامید ... جینی... جینی یا همان نارسیسا در بین مهمانها نبود. هری به سمت لوپین رفت و پرسید: اون زن کجاست؟ لوپین که در شادی وصف ناپذیری به سر می برد گفت: چی هری هنوز هیچی نشده رفیق پیدا کردی؟!... هری گفت: جینی ... نارسیسا اون مرگ خوار کجاست؟ لوپین با حالتی رئیس مآبانه گفت: برو برو دور و. برو بگرد پیداش می کنی. آره ... هری دلیل این گونه رفتار لوپین فهمید حتما در صرف نوشیدنی زیاده روی کرده بود. هری به دنبال مودی گشت ولی اورا نیافت. ناخودآگاه به سمت هرمیون رفت و گفت: هرمیون اون مرگ خواری که خودشو جینی کرده بود کجاست؟ هرمیون با حالتی نگران گفت: یعنی چی که نیست؟ ناگهان مودی با حالتی وحشت زده وارد شد و گفت مرگ خوارها این جارو محاصره کردن چند نفر از اعضای محفل در حال جنگ هستن مراقب باشید. همه به تکاپو افتادند خانم ویزلی به هری و رون و هرمیون گفت: بچه ها یالا برید بالا در هم قفل کنید. جینی کجاست؟ جینی...جینی... خانم ویزلی از آنها دور شد . هری و رون و هرمیون به بالا رفتند آنها به سمت اتاق رون می رفتند که ناگهان مرگ خواری جلوی آنها ظاهر شد او مردی با موهایی سپید و صورتی شکسته و ترک خورده بود. او در حال خندیدن بود ظاهرا بچه ها را دست کم گرفته بود هری زیر لب ورد بیهوشی را خواند: استیو پفای ولی مرگ خوار بلافاصله طلسم را خنثی کرد در این هنگام هرمیون با وردی بی کلام اورا از پای در آورد. آنها در اتاق رون را باز کردند. در این هنگام با صحنه ای رو به رو شدند . این صحنه برای هری چیزی را تداعی می کرد. لوسیوس مالفوی در آنجا ایستاده بود هری چوبدستیش را بیرون کشید اما قبل از این که فرصت کند وردی بخواند مالفوی چوبدستی هرسه را از دستش بیرون کشید او با طلسمی در را قفل کرده و آنگاه نگاه خصمانه ای به هری انداخت.
دوستان هر کس می تونه این داستان رو به صورت پی دی اف برا م درست کنه بهم پی ام بده یا ایمیل راستی ببخشید دیر کردم نظر یادتون نره.
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384. مربوط به بخش : |
سلام دوستان واقعا ازتون معذرت می خوام که اینقدر دیر کردم. البته الان به نظرات شما پاسخ می دهم به شما قول می دهم که فصل ۴ را پنج شنبه هفته ی آینده براتون بگذارم. به احتمال زیاد روز جمعه هم فصل ۵ را می گذارم. این دیرکردها صرفا به دلیل بازگشایی مدارس و شروع شدن درس ها است. ولی آخر هفته ها من آپدیت می کنم. حتما هفته ی دیگه سر بزنید حتما فصل ۴ و انشالله فصل ۵ هم هست حالا میریم سراغ پاسخ به نظرات. قاسم فلات حتما به زودی فصل بعدی را می گذارم. سعید جان شما لطف دارید من به زودی فصل ۴ را می گذارم. شما هم نیاز وبلاگتان را ببندیم با هم همکار باشیم شاهزاده بی رگ از پیشنهادات شما متشکرم درباره ی قیافه ها و صحنه ها بیشتر توضیح می دهم. فرزاد حتما به روزنامه ی پیام امروز تازه تاسیس سر می زنم و آن را لینک خواهم کرد. ریتا اسکیتر واقعا از تعریف شما متشکرم خوشحالم که خوشت آمده س.ع.ب لینک خواهم گذاشت . حتما سر فرصت داستانت را می خوانم. ناجینی از شما استقبال می کنم. رقیب سرسخت من. معین وبلاگتو لینک کردم شما هم لینک بده.
شنبه فراموش نشه حتما سر بزنید 
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1384. مربوط به بخش : |
هری پاتر و خاطرات لوسیوس نویسنده. پوریا پاشایی فصل سوم. اتفاقات نیمه شب هری از خواب بیدار شد. آیا این چیزهایی که در خواب دیده بود حقیقت داشت؟! یا دلیلش این بود که هری شب قبل زیاد به ولدمورت فکر کرده بود و همین باعث شده بود به خواب او بیاید. او ذهنش را دیروز چفت نکرده بود. آیا دلیل خواب دیدن او چفت نکردن مغزش باشد. او از دو سال پیش که گول ولدمورت را خورده بود دیگر به خوابهایش توجه نمی کرد آیا ممکن بود این خواب واقعی باشد؟ به اطرافش نگاهی انداخت. رون در کنار او خوابیده بود. هرمیون نیز در کنار تخت جینی خواب بود ولی تخت جینی خالی بود. جینی خواب نبود او بیدار کنار پنجره ایستاده بود و در حال پوشیدن ردایش بود. هری وقتی این منظره را دید تعجب کرد. جینی به هری نگاه کرد. هری بلافاصله خود را به خواب زد. جینی رویش را از هری برگرداند و در اتاق را باز کرد و بیرون رفت. هری بلند شد که به دنبالش برود ولی در یک لحظه صرف نظر کرد شاید او می خواست به دستشویی برود... ولی نه دستشویی رفتن نیاز به پوشیدن ردا نداشت هری تصمیمش را گرفت، شنل نامرئی اش را برداشت و به سمت در رفت از پله ها پایین رفت. جینی در سالن ورودی بود. هری شنل نامرئی را رویش انداخت و منتظر ماند تا ببیند جینی چه می کند. جینی به طرف میز پذیرایی رفت و خم شد و چیزی از آنجا برداشت و در جیبش گذاشت. آن گاه به سمت در خروجی خانه رفت در را باز کرد و از خانه خارج شد هری نیز همراه او خارج شد. او از حیاط عبور کرد و از پرچین عبور کرد و از پناهگاه خارج شد. حالا دیگر در ملک ویزلی ها نبودند. جینی به راهش ادامه داد و هری نیز به دنبالش به راه افتاد. پس از چند دقیقه را رفتن سرانجام به باغی رسیدند که نزدیک چهارصد متر از باغ ویزلی ها فاصله داشت. جینی جلو رفت و به در سه تقه زد. مردی در را باز کرد. هری با دیدن او نفسش در سینه حبس شد. او آنتونین دالاهوف بود. همان مرگ خواری که دو سال پیش در سازمان اسرار با او روبه رو شده بود. او جادوگری بود که صورتی کشیده و کج و معوج و رنگ پریده داشت و پوزخند همیشگی را داشت. او مرگ خواری بود که به جرم قتل گیدیون و فابیان پریوت به آزکابان افتاده بود. البته او دو سال پیش فرار کرده بود. جینی پشت سر دالاهوف وارد اتاق شد. هری نیز با حرکتی سریع قبل از این که در بسته شود دنبال آنها وارد اتاق شد. در آن اتاق عده ی زیادی بودند که اکثریت آنها نقاب مرگ خواری بر چهره داشتند. مرد آبله رویی که به دیوار تکیه کرده بود گفت: چه خبر شده جینی. او اسم جینی را با پوز خندی ادا کرد. هری به مرد آبله رو نگاه کرد او موهای روغن زده ای داشت. او بلافاصله مرد را شناخت. او آگوستوس روکوود بود، او به جرم جاسوسی به زندان افتاده بود که البته او هم مانند دالاهوف دو سال پیش فرار کرده بود. جینی گفت: معجونم داره تموم می شه.. معجون می خواستم. صدای زنانه ای که هری بیش از هر چیز از آن متنفر بود رو به جینی گفت: اوه... نارسیسا شوخی نکن. ما الان معجون از کجا بیاریم. این صدا متعلق به بلاتریکس لسترنج بود. درست مثل این بود که موجود عظیم و فلس داری در وجود هری جان می گرفت و با پنجه هایش درون هری را می خراشید او جینی را نارسیسا خطاب کرده بود جینی از چه حرف می زد کدام معجون؟! ناگهان فکری به ذهن هری رسید که او را به شدت آزار می داد. شاید او جینی نبود و نارسیسا بود. در این صورت جینی واقعی کجاست؟! جینی گفت: ولی من تا فردا ظهر بیشتر ندارم. بدون معجون مرکب پیچیده لو می رم. دل هری فرو ریخت حدسش درست بود. یک مرگ خوار که هری او را نمی شناخت گفت: سیوروس ماموریته اونه که معجونتو درست می کنه. جینی زیرلب غرغر کرد. خیلی خب حالا یه کاریش می کنم.ببینم پس، فردا صد درصد نقشه عملی می شه. دالاهوف گفت: در این مورد شک نکن. فقط دوباره نقشه رو مرور کن که خرابکاری نکنی. جینی یا نارسیسا سری تکان داد و به سمت در اتاق رفت و در را باز کرد و هری نیز به دنبال او خارج شد و به سمت در پناهگاه دوید باید زودتر از جینی می رسید تا مشکوک نشود. او وارد پناهگاه شد و به اتاقش رفت. چند دقیقه بعد نارسیسا وارد شد او خود را به خواب زد. هری از گفتگوی نارسیسا یا جینی با مرگ خواران برداشت کرده بود که جینی در واقع همان نارسیسا بلک است که معجون مرکب پیچیده خورده است. ولی الان جینی واقعی کجاست. به شدت نگران جینی بود تازه با هم صمیمی شده بودند چرا باید به همین زودی او را از دست می داد. آن قدر صبر کرد تا نارسیسا خوابید سپس از اتاقش خارج شد و به سمت اتاق لوپین و تانکس حرکت کرد. نباید به خانم و آقای ویزلی می گفت چون آنها از روی احساس برخورد می کردند. در بین راه ناگهان به بیل برخورد کرد بیل در حالی که دو لیوان نوشیدنی در دستش بود گفت: چی کار داری هری؟! هری دهانش را باز کرد تا برای بیل توضیح بدهد ولی از این موضوع صرف نظر کرد او هم یکی از اعضای خانواده ی ویزلی بود. گفت: می خواستم برم آب بخورم. به طرف آشپزخانه راهش را کج کرد. وارد آشپزخانه شد. لیوانی برداشت و آب خورد. در هنگام خروج صدایی آرام و متین گفت: هری. هری رویش را برگرداند او ابرفورت دامبلدور بود. دامبلدور گفت: اتفاقی افتاده؟ هری تصمیم گرفت همه چیز را برای ابرفورت توضیح بدهد. هری همه ی ماجرا را کامل و بدون هیچ انحرافی برای دامبلدور توضیح داد. دامبلدور پس از پایان حرف های هری به فکر فرو رفت و پس از مدتی گفت: یک بار دیگر همه چیز را بدون هیچ کم و کاستی برای من توضیح بده. هری برای بار دوم ماجرا را برای او توضیح داد و خوابش را نیز برای او تعریف کرد. دامبلدور بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت. قبل از خروج به هری گفت: تو برو به اتاقت و خیلی آرام رون و هرمیون و فرد و جرج را پایین بیار. بدون این که اون از خواب بیدار شه. هری سری به علامت تایید تکان داد و به سمت اتاق رفت. خیلی آهسته زیرگوش رون و هرمیون گفت که بیدار شوند. آنها بیدار شدند و دنبال هری بیرون رفتند. هری در راهرو به آنها گفت که پایین بروند تا او به اتاق فرد و جرج برود و آنها را نیز بیدار کند. هرمیون گفت: چی شده هری؟! هری گفت: بعدا براتون توضیح می دم. هری به اتاق فرد و جرج رفت و آنها را پایین برد. آنها به پذیرایی رفتند لوپین پایین منتظر بود به آنها گفت: بچه ها تانکس براتون تو آشپزخونه رختخواب انداخته. برید اونجا بخوابید. و زیر گوش هری گفت: به هرمیون خواستی ماجرا را بگو ولی به هیچ کدام از ویزلی ها چیزی نگو. در این هنگام فرد گفت: چه اتفاقی افتاده؟ اوضاع اضطراریه؟! لوپین گفت: نه.. برو بخواب. همه به آشپزخانه رفتند همه خوابیدند به جز هرمیون و هری. هرمیون گفت: زود همه چیز را برام توضیح بده. هری تمام ماجرا را برای هرمیون تعریف کرد. هرمیون گفت: نظر ابرفورت چی بود؟ هری گفت: اون مثل پروفسور دامبلدور نیست خیلی توداره. هیچی نمی گه. هرمیون با نگرانی گفت: هری یعنی الان جینی کجاست؟! هری شانه هایش را بالا انداخت. هرمیون هنوز نگاهش نگران بود. هری چشمانش را روی هم گذاشت ولی خوابش نبرد. فردا عروسی بیل و فلور بود یعنی آنها چه نقشه ای داشتند. ولدمورت از خراب کردن عروسی بیل و فلور چی نصیبش می شد؟! این کار نفعی برای او نداشت. هرمیون زیرلب چیزهایی را زمزمه می کرد که هری معنی اش را نمی فهمید شاید ورد خوش شانسی یا خوشبختی می خواند!! هری در فکر جینی بود که سرانجام چشمانش بسته شد و خوابش برد.
در آخر بی صبرانه منتظر نظرات شما عزیزان هستم و کسانی که کتاب ۶ را نخوانده اند می توانند از سایت جادوگران کل کتاب را دانلود کنند. فصل چهارم را هم به زودی برایتان می گذارم. نظر فراموش نشه
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ شنبه نهم مهر 1384. مربوط به بخش : |
سلام دوستان. من از مسافرت برگشتم و به زودی فصل سه را می گذارم و حالا نوبت پاسخ به نظرات شاهزاده بی رگ از پیشنهادات سازنده ات متشکرم سعی می کنم حتما از آنها استفاده کنم. فرشاد عزیز از شما هم متشکرم. کیاوش یا گریفندور عزیز من به شما لینک دادم و بدان که لینکها دوطرفه است. لرد ولدمورت عزیز من به شما هم لینک دادم و نیاز به حذف لینک نیست. محمد به وبلاگ شما سر زدم و در اسرع وقت آن را می خوانم. هرمیون من به شما لینک دادم اگر شما هم بدید ممنون می شم. رامین عزیز من به تمام چیزهایی که گفتید توجه کردم و به آنها فکر خواهم کرد. سعید عزیز من به شما لینک دادم داستان خوبی داری. موفق باشی.
منتظر فصل سه باشید خیلی زود خواهم گذاشت امروز یا فردا ضمنا من فصل سوم را می گذارم و به دلیل شروع ایام مدارس هر یک ماه یک فصل ولی انشالله عید از خجالتتون درمیام.
نوشته شده توسط پوریا در تاريخ یکشنبه سوم مهر 1384. مربوط به بخش : |
|
|