هري پاتر و خاطرات لوسيوس
نويسنده.پوريا پاشايي
فصل دوم.دوستي تا دم مرگ (قسمت دوم)
ده ها مایل دورتر از جایی که هری پاتر خوابیده بود. اتفاقات عجیبی در جریان بود. درون یک خانه ی معمولی که هیچ کس از وجود آن خبر نداشت. پیکری شنل پوش در آن خانه را زد و مردی در را باز کرد. پیکر شنل پوش وارد خانه شد و نقابش را از چهره برداشت. او زنی با موهایی مشکی و پلک هایی سنگین و آرواره ای محکم بود. آن زن بلاتریکس لسترنج نام داشت.بلاتریکس رو به مرد گفت: گری بک جناب لرد سیاه کجاست؟ گری بک با لحنی خشن گفت: چی کارش داری؟ بلاتریکس با خشم گفت: هنوز یاد نگرفتی در کار دیگران فضولی نکنی. گری بک با نگاهی تحقیرآمیز گفت: خیلی خب.حال وایسا اینجا.من برم به لرد خبر بدم.گری بک وارد اتاق بالایی خانه شد. بلاتریکس در مدت غیبت گری بک در حالی که آدامسی می جوید، به اطراف نگاه کرد. بر عکس ظاهر خارجی اش خانه ای بسیار مجلل و شاهانه بود. گویی یک طبقه از ساختمان ملکه ی ساختمان را جدا کرده و در آنجا قرار داده بودند. در بوفه های شیشه دار آن جا همه چیز دیده می شد. بلاتریکس جلب جنینی شد که در مایعی سبزرنگ شناور شده بود. در این هنگام گری بک بیرون آمده و گفت: بلاتریکس. لرد سیاه اجازه داده بری تو. بلاتریکس وارد اتاق شد. اتاقی بسیار بزرگ بود. با پنجره های بسیار و کمدی در آنجا بود که اشکال مبهمی در آن بود. فرد شنل پوش قدبلندی کنار پنجره ایستاده بود بلاتریکس در برابر لرد ولدمورت تعظیم کرد. ولدمورت برگشت. مرد لاغراندامی بود با چهره ای که مانند ارواح، رنگ پریده بود. چشم های درشتش قرمز روشن بود. بینی پهنش مثل بینی مارها به جای سوراخ دو شکاف داشت. چشم های قرمزش که مثل چشم گربه مردمک عمودی داشت و در تاریکی شب برق می زد. با صدایی سرد و بی روح که مغز استخوان را می لرزاند گفت: بلا.برای چی اومدی اینجا؟ اومدنت گری بک رو به شدت ناراحت کرده. بلاتریکس گفت: ببخشید قربان که مزاحمتان شدم. دلیل من از آمدن به اینجا این بود که می خواستم خواهش کنم به اسنیپ اعتماد نکنید. ولدمورت بلافاصله گفت: بلاتریکس دیگه بهت اجازه نمیدم درباره ی سیوروس این طوری صحبت کنید. آیا متوجه عمل بزرگ سیوروس نشدی؟ بلاتریکس گفت: بله من هم در همین مشکوکم. آمایکیوس می گفت وقتی طلسم مرگ را روی دامبلدور اجرا کرد دامبلدور با فشار پرتاب شد. در صورتی که می دونید آوادا کداورا باعث مرگ آرام فرد می شود به نظر من اون با تمرکز ذهنی طلسم دیگری را روی دامبلدور اجرا کرده است. می دونید که اسنیپ در وردهای بی کلام تخصص خارق العاده ای داره. نظر شما چیه؟ ارباب؟ چشمان ولدمورت آن چنان برقی زد که بلاتریکس ترسید. ولدمورت گفت: از جریانی که گفتی مطمئنی بلا؟ بلاتریکس گفت: بله. ارباب. ولدمورت به بلاتریکس گفت: تو می تونی بری بلا. و به گری بک بگو پیش من بیاد. بلاتریکس گفت: چشم ارباب.تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت.بلاتریکس با ورودش و خبر ناگوارش فکر ولدمورت را سخت مشغول کرده بود... گری بک وارد شد. ولدمورت گفت: فنریر تو زمانی که اسنیپ دامبلدور را کشت اونجا بودی؟ گری بک گفت: بله. ولدمورت گفت: وقتی اسنیپ طلسم مرگ را روی دامبلدور اجرا کرد، چه حالتی پیدا کرد؟ گری بک کمی فکر کرد و گفت: نور سبز رنگی از چوبدستی اسنیپ خارج شد و مستقیما به سینه ی دامبلدور برخورد کرد.دامبلدور به هوا کشیده شد. برای یک لحظه به نظر رسید در زیر جمجمه ی درخشان معلق مانده و بعد مثل یک عروسک کهنه بزرگ به پایین سقوط کرد. ولدمورت گفت: بسیار خوب. سیوروس اسنیپ را پیش من بیارید. گری بک. دستتو بده. ولدمورت علامت شوم گری بک را لمس کرد و گفت: الان هرجا باشه میاد این جا.ولدمورت به شدت در فکر فرو رفت. تنها راهی که می توانست از طریق آن از اعتمادش به اسنیپ مطمئن شود محلولی بود بی رنگ و زیبا باعنوان محلول راستی ( وریتا سرم )... پس از گذشت بیست دقیقه پس از لمس علامت شوم توسط لرد ولدمورت، سیوروس اسنیپ پشت در خانه ظاهر شد در زد. گری بک در را باز کرد. اسنیپ بدون هیچ حرفی از کنار گری بک عبور کرد و پیش ولدمورت رفت.در را باز کرد وارد شد. در برابر ولدمورت زانو زد و لبه ی شنل او را بوسید. ولدمورت برگشت چشم در چشم اسنیپ نگاه کرد و گفت: آیا تو به من ایمان داری؟ اسنیپ گفت: بله ارباب من نوکر دائمی شما می باشم. ولدمورت گفت: ولی من در این مورد شک دارم. اسنیپ با تعجب گفت: هنوز هم ارباب! ولدمورت گفت: آیا دوست داری وفاداریت را ثابت کنی ؟ اسنیپ گفت: با کمال میل ارباب. ولدمورت شیشه ای از جیبش بیرون آورد و گفت: پس بدون چون و چرا این را بخور...
بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم

پایان
نوشته شده توسط
پوریا در تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1384. مربوط به بخش : |
هری پاتر و خاطرات لوسیوس
نویسنده.پوریا پاشایی
فصل دوم.دوستی تا دم مرگ ( قسمت اول )
هری بلند شد و به سوی پناهگاه به راه افتاد وقتی وارد ساختمان شد به معنای واقعی کلمه حیرت زده شد.سالن ورودی ساختمان پر از پری های نورانی بود.در گوشه و کنار سالن به وسیله ی سحر و جادو بوته های گل سرخ متعددی پدید آورده بودند که صدها پری نورانی زنده ی واقعی لابه لای آنها به چشم می خوردند.دیوارهای سالن را با یخ های نقره ای ریز و درخشان آراسته بودند.صدها ریسه ی آراسته با برگ و میوه ی داروش و پیچک در زیر سقف سالن یکدیگر را قطع می کردند.در سالن ورودی فلور با ردای قرمزی با طرح پیچازی ایستاده بود و به هری لبخند می زد.کنار او جینی با چهره ای که نشانه از نارضایتی او داشت ایستاده بود. فلور گفت:سلام هری انتظار داشتم زودتر از این ها بیای تا توی تزئینات به ما کمک کنی.من از جینی کوچولو شنیدم که قراره امروز بیای. جینی نگاه ناجوری به او کرد. فلور متوجه نشد و به حرفش ادامه داد: عروسی فرداست.همه چی برای یک عروسی خوب وعالی آماده است مگه نه مالی؟ خانم ویزلی گفت: دسته همه چی آماده است.چند بار می پرسی عزیزم.به جای این سوالهای بی مورد بیا توی آشپزخانه و در خرد کردن سبزی ها به من کمک کن. هری ،رون و هرمیون طبقه ی بالا هستند.منتظرتن.برو پیششون. هری به سمت راه پله رفت تا به طبقه ی بالا برود و جینی هم به دنبال او راه افتاد.جینی گفت: هیچ فکر نمی کردم که بیل بخواد با یه خلط اضافی ازدواج کنه. و هری در جواب به او لبخند زد. آنها به اتاق رون رسیدند و وارد شدند.رون و هرمیون در حال بحث بودند ولی به محض این که هری را دیدند بحثشان متوقف شد و او را در آغوش گرفتند.هری بر روی تخت رون نشست و جینی نیز کنار او نشست.رون گفت:بالاخره فلوم* ولت کرد.جینی گفت: آره وگرنه نزدیک بود خلطی بشم و همه خندیدند. در این هنگام دختری با موهای کرم خاکستری وارد شد.هری بلافاصله او را شناخت او گابریل خواهر فلور بود.گفت:سلام هری. جینی فلور کارت داره بیا بریم پایین.گابریل نیز به دنبال او رت.هرمیون رو به هری کرد وگفت: در این مدت من و رون بحث های زیادی کردیم رون می گه بهتره پس فردا بریم طرفهای لیتل هنگلتون خانه ی پدرش برویم و به دنبالش بگردیم ولی به نظر من باید اول بریم هاگوارتز و در آنجا کراب یا گویل را مجبور کنیم مخفی گاه ولدمورت را به بگن.هر چی نباشه پدرهای آنها مرگ خوار هستند. هری گفت: اما چه جوری از مدرسه خارج شیم. هرمیون لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: کاری نداره با پودر پرواز می ریم هاگزمید و از اونجا غیب می شیم و در دره ی گودریک ظاهر می شیم.تو ورون هم که چند وقت دیگه امتحان غیب و ظاهر شدن را می دهید دیگه مشکلی نیست و ما می مونیم و لرد ولدمورت .نظرت چیه هری ؟ هری کمی فکر کرد و متوجه شد که این بهترین را ممکن است ولی گفت: من شمارو با خودم نمی برم.من شخصی هستم که باید اونو بکشم.شما چرا باید جونتونو به خطر بندازید؟! رون بلافاصله مخالفت کرد:ما تحت هر شرایطی با توایم.هری گفت:احتمال زنده ماندن در این جستجو خیلی کمه...هرمیون گفت:هیچ اشکالی نداره.من و رون همیشه با تو هستیم هری تا دم مرگ! مگه نه رون... رون گفت:همین طوره هری.... در این هنگام خانم ویزلی بچه ها را صدا کرد تا برای شام پایین بیایند.هری، رون و هرمیون به طبقه ی پایین رفتند.و سر میز شام نشستند.آقای ویزلی یک ردای شب مشکی با ستاره های نقره ای پوشیده بود که بسیار برازنده او بود.خانم ویزلی مقداری گوشت خوک بریان برای او گذاشت و هری با ولع شروع به خوردن کرد.چند روز غذای درست و حسابی نخورده بود. در این هنگام او متوجه فردی بینشان می شد که تا حالا از نزدیک ندیده بود. فقط یک بار در عکسی از محفل ققنوس که مودی چشم باباقوری به او نشان داده بود او را دیده بود.او ابرفورت برادر آلبوس دامبلدور بود.با موهای سپید نقره فامی که سر و صورتش را پوشانده بود، درست شبیه خود دامبلدوری باکمی تفاوت بود. شوکهشد و پرسید:آیا شما...؟!ابرفورت گفت: بله من خودمم.ابرفورت دامبلدور برادر آلبوس.او نگاهی به هری کرد.این نگاه برایش آشنا بود همان نگاه نافذ همیشگی دامبلدور.هری آهی کشید.به شدت یاد دامبلدور افتاد.شباهت این دو برادر عجیب بود.هری گفت:شما در این مدت...؟!دامبلدور گفت : من در تمام این مدت مسول با هاگزهد بودم.یادم میاد دو سال پیش تو یه گروه از بچه ها رو جمع کردی بودی تا ارتش دامبلدور راه اندازی کنید.هری من هم اکنون رئیس محفل ققنوس هستم. رون با تعجب پرسید: شما که دیروز رفتی .کی اومدید دوباره؟ خانم ویزلی با چشم غره گفت:آقای دامبلدور خسته ای.لطفا سوال پیچش نکنید.دامبلدور رویش را از هری برگرداند و با آقای ویزلی درباره ی خانواده ی مرگ خواری به نام کرو صحبت می کردند. هرمیون زیر گوش هری گفت:دامبلدور چند روزه این جاست خیلی کم حرفه و خوشش نمی یاد سوال پیچش کنن.پس دیگه سوال نکن هری. و هری سری به علامت تایید تکان داد.در این هنگام زنگ در به صدا درآمد و خانم ویزلی رفت تا در را باز کند. پس از مدتی پشت سر او ریموس لوپین و نیمفادورا تانکس وارد شدند.تانکس موهایش را به رنگ نارنجی شادی در آورده بود.و لوپین نیز یک ردای ساده ی نو به رنگ مشکی پوشیده بود.خیلی مودبانه با همه دست داد و نشست.تانکس گفت.من و ریموس باهم فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم که عروسی ما نیز با فلور و بیل برگزار شود.خانم ویزلی و بیل خوشحال شدند ولی فلور صدایی از نارضایتی از خود درآورد که غرغر او در صدای هلهله جمعیت گم شد.خانم ویزلی گفت.بسیار خب.عروسی بیل و فلور و ریموس و نیمفادورا با هم گرفته می شه.ببینم چارلی همه ی دعوت نامه ها پست شد. چارلی گفت:مامان اونا خیلی زیادن بخشی ار آنها پست شد یه کم مونده که بعد شام پست می کنم.تانکس یه محض اینکه نشست برای لوپین مقداری گوشت بریان ریخت و فلور هم که سعی می کرد از قافله عقب نماند برای بیل مقداری سالاد ریخت.هری و رون و هرمیون روی کاناپه نزدیک آتش نشتند و به گفتگو پرداختند.پس از مدتی زنگ در به صدا در آمد. و فرد و جرج وارد شدند. از چهره ی آنها می شد تشخیص داد که خیلی عصبانی هستند..آنها کنار هری نشتند.هری دلیل عصبانیتشان را پرسید.فرد گفت: می دونی فردا قراره چه افتضاحی به پا بشه... هری تعجب کرد.هیچ برادری از عروسی برادرش ناراحت نمی شه. فرد ادامه داد:فردا پرسی میاد اینجا.به نظر من تا حالا که خودشو جدا کرده از این پس هم جدا کنه. تا بذاره آب خوش از گلومون پایین بره. هری که سعی میکرد بحث را عوض کند گفت: کار و کاسبی چطوره؟ و جرج در جواب گفت:عالیه نوقاهای خون دماغ همچنان پرفروش ترین اند ولی وزارت سحر و جادو تمام معجون های عشق مارو جمع کردند.راستی جینی چه خبر از فلوم خلطه؟ جینی گفت: خلط مزاحم طوری برخورد می کنه انگار یک بچه سه ساله ام.جینی اینکارو نکن.جینی اونجا نرو.جینی پیش گابریل باش....فرد قاه قاه خندید.هری از پیش آنها بلند شد. به سمت آشپزخانه رفت. و دید ابرفورت با آقای ویزلی درباره ی چیزی به شدت در حال بحث بودند. فلور و بیل و لوپین و تانکس با هم درباره ی فردا گفتگو می کردند. خانم ویزلی هم در حال ظرف شستن بود. حوصله آشپزخانه را نیز نداشت و به سوی اتاق خوابش رفت. از وقتی پروفسور دامبلدور مرده بود تمام خنده هایش زورکی بود. دیگر شادمانی گذشته را نداشت. باید زودتر انتقام می گرفت... هری در همین افکار بود تا این که پلکهایش روی هم افتاد و خوابش برد و وارد دنیای آشفته ی خواب شد.
*فلوم اسمی است که جینی برای فلور انتخاب کرده است.
نظر بدید.نظراتتون باعث دل گرمی من می شود. 
نوشته شده توسط
پوریا در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384. مربوط به بخش : |
هری پاتر و خاطرات لوسیوس
نویسنده.پوريا پاشايي
فصل اول.در يک چشم به هم زدن
هري ساکت و آرام در اتاقش نشسته بود و در حال مرور جاودانه سازهايي بود که وجود داشتند.اواسامي آنها را براي خود از حفظ می خواند چنان گویی اگر فهرست بندی شان می کرد.میتوانست به آنها دست پیدا کند.آویز گردن بند.فنجان.مار.یه چیزی از گریفندور یا ریونکلا.آویز گردن بند.فنجان.مار.یه چیزی از گریفندور یا ریونکلا.این فکر شبها ذهن هری را به خود مشغول می کرد و خوابهایش مملو از فنجان.آویز گردنبند و اشیای مرموزی بود که نمی توانست به آنها دست یابد.اگرچه در این خواب ها دامبلدور به هری نردبانی طنابی می داد و به محض اینکه هری برآن پای می گذاشت به مار تبدیل می شد.تابستانی دیگر آغاز شده بود و این تابستان بدترین تابستان عمرش بود زیرا آخرین و بزرگترین حامیان او مرده بودند و او تنهاتر از هر زمان دیگری بود.دائما در فکر انتقام بود.منتظر بود تا ازدواج بیل و فلور بگذرد و آنگاه جستجوی سرنوشت سازش را آغاز کند.رون و هرمیون از او تقاضا کرده بودند آنها را نیز همراه خود ببرد.ولی نظر هری چیز دیگری بود.دلیلی نداشت که آنها با او بیایند.او فرد برگزیده بود.چه ربطی به رون وهرمیون داشت چرا باید جان آنها را به خطر بیندازد.دیگر تحمل مرگ کسی را نداشت.در این هنگام هوهوی جغدی او را از افکارش بیرون آورد.ارول جغد خانواده ویزلی در حالی که نامه ای به پایش بسته شده بود او را صدا می کرد تا نامه از پایش باز کند.هری نامه را باز کرد.نامه از طرف یار دیرینه اش رون ویزلی بود.
سلام هری عزیر
سر قولت که هستی یه وقت مارا سر کار نذاری و خودت بری.من و هرمیون
بلافاصله بعد از عروسی بیل وفلور خودمونو آماده می کنیم که با هم بریم
به جستجوی همونی که میدونی.میخواستم اعلام کنم که روز عروسی
بیل و فلور ۱۰ آگوست است.مامان و بابا روز ۹ آگوست دنبالت می آیند.
قربان تو رون
هری به فکر فرو رفت.آنها عروسی گرفته بودند.لااقل نگذاشته بودند چند ماه از مرگ دامبلدور بگذرد سپس این کار را بکند.برای بیل و فلور واقعا متاسف بود.امروز ۷ آگوست بود یعنی دو روز دیگر خانم و آقای ویزلی برای بردن او به پناهگاه به آنجا می آمدند.فکر پناهگاه را کرد فکر کرد شاید این آخرین باری باشد که پناهگاه را می بیند.دیگر حوصله ی دورسلی ها را نداشت.آنها این چند وقت با او مدارا می کردند شاید به دلیل اینکه آخرین روزهایی بود که هری پیش شان بود.به زودی زمان خداحافظی می رسید در طبقه پایین خاله پتونیا بر سر دادلی فریاد می کشید زیرا شخصی که دادلی او را خائن بزرگ می نامید سیگار کشیدن او را خبر داده بود. آن شخص پیرس پالکیس بود. از نظر هری دادلی حقش بود. چون در این مدت از محبت مادر سو استفاده کرده و هر کاری که دلش می خواست کرده بود و دلیل کشیده شدن دادلی به این راهها صرفا بی توجهی ساده لوحانه ی مادرش نسبت به او بود. هری نگاهی به اطرافش کرد و اتاقش را به شدت به هم ریخته دید. او در این روزهای اخیر خیلی شلخته و گوشه گیر شده بود و دائما در فکر جستجویش بود.
روزها و ساعت ها گذشتند و سرانجام ساعت هفت صبح روز ۹ آگوست هری با صدای زنگ در از خواب پرید. با عجله پایین دوید چون مطمئن بود فرد پشت در خانم ویزلی است ولی چرا این قدر زود آمده بود. خانم ویزلی به هری سلام کرد و او را بوسید. آقای ویزلی نیز با او دست داد. ناگهان هری یادش افتاد که وسایلش را جمع نکرده است. در همین لحظه خانم ویزلی گفت:
ـ هری جون.بیا باهم بریم بالا تا آرتور با خاله و شوهرخاله ات حرف می زنه وسایلتو جمع کنیم.
هری و خانم ویزلی بالا رفتند و خانم ویزلی با یک افسون جمع آوری قوی تمام وسایل را در یک چشم به هم زدن جمع کرد. هری برای آخرین بار به اتاقش نگاه کرد،اتاقی که سالهای زیادی از عمرش را در آن گذرانده بود هر چند سالهای بدی بود ولی آن جا را دوست داشت. او از اتاقش رو برگرداند و همراه خانم ویزلی پایین رفت. آقای ویزلی دم در با عمو ورنون حرف می زد. عمو ورنون و خاله پتونیا به نظر خوشحال می آمدند. عمو ورنون به هری گفت:
ـ خب هری پسرم داری میری ؟ ناراحت نباش و بدان هر سلامی یک خداحافظی هم دارد هر چند که تو با سلام پیش ما نیامدی.
و شروع به خندیدن کرد.و در کمال تعجب هری،اورا در آغوش گرفت.خاله پتونیا نیز او را در آغوش گرفت و گفت:خداحافظ پسرم. هری گفت:
از طرف من نیز با دادلی خداحافظی کنید. ( دادلی هم اکنون در مرکز ترک سیگار بود.)
خاله پتونیا سری تکان داد. هری از خانه ی دورسلی ها خارج شد و سوار اتومبیلی شد که از وزارت سحر وجادو آمده بود. آقای ویزلی در صندلی جلو و خانم ویزلی هم کنار هری نشست. هری برای دورسلی ها خانواده ای که مدت زیادی از عمرش را پیش آنها گذرانده بود دست تکان داد و از آن پس هیچ وقت آنها را ندید...
خانم ویزلی گفت:هری روفس اسکریم جیور حسابی هواتو داره. تعداد زیادی کاراگاه اطراف خانه ی ما مستقر شده اند. هری گفت:این کار به خاطر خودشه... پس از مدتی اتومبیل وزارت سحر و جادو جلوی پناهگاه، خانه ی ویزلی ها ایستاد. هری در نگاه اول پناهگاه را نشناخت. وقتی برای اولین بار آنجا را دیده بود، شبیه یک خوکدانی سنگی بود که به زور جادو خانه شده بود ولی حالا مانند ساختمانی زیبا بود و پرتوهایی به رنگهای مختلف از آن ساطع می شد. خانم ویزلی گفت: به مناسبت عروسی بیل و فلور این طوریش کردیم. البته نوع ساختمان سلیقه ی فلور بود ولی نوری که ازش ساطع می شه فکر من می بود.آرتور می گفت از این وسایل مشنگها که کاغذ رنگی ها رو به هم می چسبونن از دیوارها آویزون کنیم ولی بیل وخالفت کرد.نطرتو چیه هری؟ هری گفت:همین خیلی خوبه.بی نظیره ...در این هنگام خانم ویزلی اشاره کرد که داخل بروند.هری در حالی که چمدانش در دستش بود به سمت پناهگاه به راه افتاد در بین راه ناگهان سر هری به شدت تیر کشید.روی زمین زانو زد.به شدت احساس پوچی و ناامیدی می کرد.به این فکر کرد تقریبا تمام لحظات خوش زندگی اش پایان یافته انگار همین دیروز بود که هاگرید نامه هاگوارتز را به او داد.انگار همی دیروز بود که با رون در قطار آشنا شد.همین دیروز بود که فهمید سیریوس پدرخوانده اش است.همه ی این سالها در یک چشم به هم زدن گذشته بود و آینده پیش رویشان باعث غم شدید هری شده بود.در همان لحظه صدای خانم ویزلی را شنید که گفت:هری...هری...زود باش بیا
نوشته شده توسط
پوریا در تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1384. مربوط به بخش : |
با درود فراوان .
من در این سایت به نوشتن کتاب هفتم هری پاتر را به اسم : هری پاتر و خاطرات لوسیوس می پردازم
این کتاب به نوشته خودم پوریا پاشایی است.
از نظرات شما هم استقبال می کنم .
قربونتون پوریا
نوشته شده توسط
پوریا در تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1384. مربوط به بخش : |